تبليغاتX
باغ تنهایی ها

خانه | آرشیو | پست الکترونیک
شعرهای من بدون تو چه زود سیاه می شود

غزل غزل دفترم رنگ گناه می شود

مگر من جز عاشقی به قلبت چه کرده ام؟

که خنده ی زیر لبم یک شبه اه می شود

به اسمان پر ستاره اگر نگاه می کنی

نگاه نکن که با نگاه تو ستاره ماه می شود

تو رفته ای و من هنوز به انتظار نشسته ام

بگو که عشق من بعد تو که تکیه گاه می شود

زیبا شعرهای پوچم را نخوانی بهتر است

قافیه های غزلم با نگاهت اشتباه می شود

 

 

نگین بار گران بودیم و رفتیم

نگین نامهربان بودیم و رفتیم

 

 

پ.ن:احسان اینجا رو ببین.یکم فکر کن.اخه چرا؟

پ.ن۲:این شعرو الان روز تولدم گفتم!

 

یا حق

 

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در چهارشنبه نهم مرداد 1387 و ساعت 3:18 بعد از ظهر | 
تولدت مبارک..

اخ جون...

امروز تولده.....

پاشين بابا خوشگل موشگل كنين مي خوايم بريم تبلور

اينم از كيك ني ني ما كه خودم سفارشي از اينترنت سرچ كردم...

هر كي كادو نداره بهش كيك نمي ديم هر كي هم كادو داره بازم بهش كيك نمي ديم اخه من و احسان قراره كيك رو ببريم دو نفري بخوريم

حالا چون شما گريه مي كنين يهش مي گم شمعاشو جلوي شما فوت كنه...

 

الان هم من از طرف خودم به همه مي گم كه تا يه هفته خونه ي احسان اينا دعوتين و هر كي دوست داره مي تونه با ماشينش يه دور بزنه.ماشينشم تازه از تعميرگاه اورده برين حال كنين...

دعا كنين احسان پوستمو نكنه با اين دعوت كردنم!؟!؟!

 

و اما هديه ي من...

تئوري سارا مي گه:

تولد فقط يه بهونه است واسه اينكه ادما قدر با هم بودن و شاد زندگي كردن رو بدونن و با هر نفسي كه مي كشن يادشون باشه تنها خاطراتي موندگاره كه طعمي از شادي و خوشحالي داشته باشه!

مهم اين نيست هديه چي باشه يه شاخه گل،يه شعر،حتي يه تبريك.مهم اينه كه به ياد هم باشيم..

مي دونم كه احسان هم همين نظرو داره...

 

راستشو بخواين من از دو هفته پيش كادوي تولد احسانم رو اماده كرده بودم اما هر وقت مي خواستم قضيه پست كردنش رو مطرح كنم يا من يادم مي رفته يا احسان كار داشته و فرصتش پيش نيومده...

خلاصه فكر نكنين كه من كادو نمي دمااااا.همين روزا مي رسه به دست احسان....

اصلا احسان به من گفته كادو نمي خواد بياري

 

 

و اين هم شعر اين هفته كه همين امروز صبح گفتم و ربطي به تولد نداره!؟

 

زندگي بي معناست اگر تو آشنا يارم نباشي

همدم و هم صحبت تنهايي شب تارم نباشي

شادي ها رنگ غم خواهند گرفت آخر

اگر تو با وفا در دنيا،وفادارم نباشي

دل مي گيرد از دوري چشمان مستت

دلم تنهاست آن لحظه كه دلدارم نباشي

من روزي ديوانه تر مي شوم گر بفهمم

تو اي ساده دل مشتاق اشعارم نباشي

بيا من منتظر در عشق تو خواهم نوشت

و من مي ميرم اگر تو دلتنگ ديدارم نباشي

با اجازه بزرگترها من اين كيك رو مي برم شماها هم برين يقه احسان رو بگيرين تا يه كيك ديگه واستون بخره..

 

شرمنده خستتون كردم

 

سارا

 

 

 

یا حق

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در شنبه بیست و دوم دی 1386 و ساعت 3:43 بعد از ظهر | 
یه حرف تازه...
قسم به آسمون                          به خدای مهربون

 هفت رنگ رنگین کمون                خیلی تو رو می خوام

قسم به تموم دنیا                         به اینجا و به اونجا

به این ماه زیبا                              خیلی تو رو می خوام

قسم به چشمای روشن                خاطره های تو و من

به رویای همیشه بودن                  خیلی تو رو می خوام

قسم به قرارای بی قراری                به تولدهای بهاری

به عشقی که می یاری                 خیلی تو رو می خوام

قسم به دیوونگیم                          به پوچی زندگیم

به گریه های همیشگیم                   خیلی تو رو می خوام

قسم به گیتار خودت                        به جشن تولدت

به صورت مثل گلت                          خیلی تو رو می خوام

قسم به دل دیوونه ام                       به عشق مجنونم

به هر چی می دونم                        خیلی تو رو می خوام

قسم به ریحان و پونه                      به کبوترای بی آشیونه

اینو فقط خدا می دونه                      خیلی تو رو می خوام

قسم به تک تک اشکام                    به بغض تو صدام

به آرزوی چشمام                           آره!خیلی تو رو می خوام

 

 

سلام...

از این به بعد  باید من و شعرامو توی این وبلاگ تحمل کنین...

می دونم شعرام به قشنگی شعرای احسان جان نیست اما دیگه دیگه....

 

 

خیلی از احسان عزیز و مهربونم تشکر می کنم برای اینکه این افتخارو بهم داد تا بیام و اینجا بنویسم..

و ازش معذرت خواهی می کنم برای اینکه همه ی فکرایی که واسه این وبلاگ داشت رو من خراب کردم..

 

 

دوست دارم احساسی که الان دارم بهتون بگم...

احساس گفتنی نیست

اما امیدوارم این تجربه رو یه روزی داشته باشین..

یه تولد دوباره...!؟!؟!

درست مثل زمانی که به  دنیا اومدی  و تازه چشاتو به این دنیا باز کردی..

بدون هیچ غم و غصه ای و دغدغه ای ....صاف و پاک ...

یه شروع نو...!؟؟؟!

درست مثل اول ابتدایی...

بدون هیچ استرس و ترسی واسه ادامه ی راه....

 

 

با همه ی این حرفا ما رو از یاد نبرین که واسه ما دعاتون باعث افتخاره....

 

 

اینم از اولین یادگاریم

سارا

 

 

یا حق

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 و ساعت 11:31 قبل از ظهر | 
مهمون داریییییییییییییییییییییم
سلام

خوب با توجه به اینکه هنوز دوستای خوبی دارم که تنهام نمیذارن تو این باغ سر سبز ولی زمستونی ادامه میدیم نوشتن رو از نو....

اما اینبار یه مهمون ویژه داریم...

حتما خیلی دوست دارین بدونین اون کیه...

یه کمی برین پایین آخه همینطوری بی هیجان که نمیشه....

....................................................

..............................................

......................................

...............................

.........................

..................

............

.......

...

.

خوب خوشحالم که اینجا به راحتی میتونم همکاری سارای عزیزمو به همتون اطلاع بدم...

البته مطمئنا سارا جان با اون ۲ وبلاگ زیبا و موفقی که داشت اصلا نیازی به معرفی من نداره...

((www.divo2eh.blogfa.com))

((www.hamsafaretanha85.blogfa.com))

آره بابا چرا باورتون نمیشه؟؟؟

همونه...خودشه...

سارا خفنه بلوگفا که شعراش فوق العادست...

اومدیم تا با همکاریش این خونه رو آباد کنیم...

سارا جون هم لطف کرده و منو دست تنها نذاشته...

امیدوارم از نوشته هامون لذت ببرید...

حالا همه به افتخار سارای عزیز و مهربون مارو از یاد نبرید که هفته ی دیگه قوی و زیبا شروع کنیم...

باز هم یک شنبه ها یادتون نره....

(برای دوستان جدید = این وبلاگ همیشه یکشنبه ها آپدیت میشه)

یا حق

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 و ساعت 3:56 قبل از ظهر | 
سلام به همه ی دوستان....

میدونم از من دل گیر هستید...

حق هم دارید...

اما من نیمه راه نیستم...

میخوام یه باغ نو بسازم...

کمکم میکنید باغ امسال رو بسازم؟؟؟

تلاشمو میکنم تا با شعرای قوی تری بیام...

اگه باهام همراهید یا حق رو بگید که بریم...

یا حق

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در پنجشنبه یکم آذر 1386 و ساعت 4:15 قبل از ظهر | 
وقت خداحافظه
دلم گرفته امشب نمیخوام از تو بگم.
کهنه چه دلگیر شده میخوام که از نو بگم.
ستاره ها هم امشب هوای رفتن دارن.
از پشت ابر تیره میل به گفتن دارن.
مهمون داری دل من مهمون حبیب خداست.
دیگه نگو تنهایی آخه حسابت جداست.
یه عمر ساده دلیتو باید بذاری کنار.
ببین که در کمینن برای دل مثل مار.
اگه وفا یه حکمه خیانت هم قانونه.
جیبت که پر پول باشه یه عمر باهات میمونه.
دل هیچکی تو دنیا مال کس دیگه نیست.
تو عالم دروغگو همه شدیم نمره بیست.

بعد از مدت ها سلام بچه ها...
سلام دوستای خوب و جاودانه های ذهن من...
امیدوارم حال همتون خوب باشه و تو عید حسابی خوش گذرونده باشین.
من یکی که یه جای دوردست بودم از 25 اسفند تا.....
بگذریم...یه خبر دارم براتون...
البته خبر اصلی رو که تو شعر گفتم چه خبرا شده...
اما این خبر فرعی که به دنبال اون یکی میاد اینه که
میخوام از باغ تنهایی ها برم...
آخه دیگه حرفم تنهایی نیست...
اینجا هم که میدونین...دلتنگیهای منه از تنهاییهام...
پس هم ناراحت بشین هم خوشحال...
ناراحت از اینکه ساده دل دیگه نیست تا چند دقیقه خشک و خالی
از دوستای خوبش پذیرایی کنه و لحظه هایی رو تو غمها و شادیهاتون
شریک بشه...
و خوشحال از دلیل رفتنم که..........
خدا کنه این دفعه دیگه...واااای اصلا حرفشم نزنم بهتره.
به هر حال...من انتخابش کردم و میخوام نگهش دارم...
خدا کنه اون هم...
یه قول میدم...اینکه ازش بخوام تا اینترنت باز بشه
و اگه شد با هم بنویسیم دوباره اینجا رو...اما با روحیه ی دیگه.
این باغ پر مهر و صفا که با نور شما روشنه چراغش هنوز
حیفه که خالی بمونه...اما نمیدونم میپذیره یا نه...
این آخر میخوام از همتون به خاطر این مدت تشکر کنم...
حرفاتون...راهنمایی هاتون...و راه هایی که جلوم قرار دادید
و و و همه و همه
زیبا ترین و فراموش نشدنی ترین هدیه هایی بود که
تو تمام این مدت تو باغ تنهایی گرفتم...
خیلی وقتا اگه شما نبودین نمیدونم چی میشد...
کامنت های همتون رو تو این مدت غیابم امشب خوندم
و خیلی خوشحال شدم اما این عذر خواهی بزرگ رو
از این دوست کوچیکتون بپذیرید که بی جواب موندن...
میخواستم اسم ببرم و تشکر کنم اما خیلی چشمم ترسید
که حتی یه مهربون از قلم بیافته....
پس میگم از همه ی همتون واقعا ممنونم...
و شاید این هم آخرین شعر سورپریز....
وقتی باغ تنهایی رو ساختم این شعر رو برای اون و باغم گفتم.
تا هر وقتی که خواستم از اینجا برم این آخرین پست باشه.
پس این هم شعری که تمام این مدت رو باهاش زندگی کردم.

 

میون یه باغ تاریک. توی یه دشت معما.
یه گل سیاه بی جون. مونده بود غمگین و تنها.
هیچ کسی تو باغ تیره. از گله خوشش نیومد.
تا که زیر پای اون گل. علف هرزه در اومد.

تا یه روز یک رز قرمز. اون علف هارو کنار زد.
حرفای قشنگ عشقو. با دلش چه بی قرار زد.
اونو چید و با خودش برد. توی شط عاشقونه.
با خودش برد کوه و جنگل. هر دو ساده بی بهونه.

ای عزیز نازنینم. گل سرخ زندگیمی.
تویی قفل در اون باغ. خط مرگ خستگیمی.
اون گل سیاه و ساده. حالا دیگه رنگ گرفته.
چون هنوز راز گل سرخ. از تو خاطرش نرفته.

تو شدی راز گل سرخ.میون یه قلب خسته.
وقتی تنها مونده بودم.یه گل ساقه شکسته.


با چشمای خیسم این هم آخرین.......
یا حق

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 و ساعت 2:41 قبل از ظهر | 
مسافر خسته منم
شبی در خواب٬ او را با رقیبان در سخن دیدم...... نبیند هیچ کس در خواب یا رب آنچه من دیدم

شبی پرسيدمش با بي قراری ... به غير از من کسی را دوست داری ؟

به چشمش اشک شد از شرم جاری ... ميان گريه هايش گفت : آری

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 و ساعت 7:32 بعد از ظهر | 
مامانی سلام...دلم بازم گرفته امشب...

یادته روز ولنتاین بهم اس.ام.اس دادی؟؟؟

یادت میاد چی نوشته بودی مامانی؟؟؟

حرف امشبم همونه...

حتما بقیه دوستامم دوست دارن بدونن چی بود...

پس با اجازت مینویسمش...

 

رسم زندگی اینه...

تو چشم میذاری...

من قایم میشم...

و تو کس دیگه ای رو پیدا میکنی...

 

یه حرفم از خودم اضافه میکنم...

 

گاهی وقتا آدم از تموم دنیا و دار و ندارش...

فقط دو دست و یک آغوش گرم میخواد...

تا توی اون آغوش گریه کنه و اون دستا اشکاشو پاک کنن...

 

کاش امشب داشتم...کاش...

و هزاران کاش که همه در تنگنای جوابند...

 

دلم گرفته امشب از شبه بی ستاره...

شبی که بی تو هرگز آرزویی نداره...

 

این تو کیه؟؟؟کجاست؟؟؟چه وقتی میاد؟؟؟

کاشکی پیداش میکردم...

دارم میرم یه سفر طولانی...

شاید تا هفته ها ننویسم...شایدم دوریه شما رو طاقت نیارم...

به هر حال...مثل همیشه...وقت غمگین خداحافظیه...

یا حق

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 و ساعت 2:42 قبل از ظهر | 
سلام...بازم خبر خوب..این دفه برا خودم
سلام به همگی...

مرسی از همه ی لطفتون به پریا کوچول ما که البته فعلا تا شناس نامشو نگرفتیم اسمش نخودچیه...

دیشب که باید آپ میکردم کلی دلم از بابام گرفته بود...

برا همین سعی کردم کلی تا نیام و آپ نکنم...

خوب درسته اینجا یه جورایی دلنوشته های منه و هر چی تو دلمه مینویسم...اما یه جاهایی...

خلاصه از تاخیرم عذر میخوام.

راستیییییییی...خبر خوش این هفته اینه که....

عزیز دوست داشتنیم داره میاد پیششششششششششم....

از وقتی که شمال بودم تا الان ندیدمش...

در کمال نامردی گذاشتمش پیش یه عالمه چماق به دست تا حسابی بزننش...

خوب چیکار کنم مجبور بودم خوشگلش کنم دیگه...

بعضی ها با کتک خوشگل میشن...

مثل خانومها و بینی هاشون...حسابی کتک کاری میشه و یه مدت کبودی تحمل میکنن.

تا شاااااااااااااااید آخر کاری خوشگل تر بشن...

عشق من هم که دیدم داره اعتماد به نفسشو از دست میده(مثل همون خانومااا)

بردمش اونجا خوب بشه حالش....

الانم میدونم حسابی چشم به راهمه...بیشتر از خود من حتی...

خوب آخه از وقتی که ما با هم بودیم و هستیم...خیلی ها اومدن و رفتن تو زندگی

اما ما دوتا هیییییچ جایی همو تنها نذاشتیم...

من که یه جمله ی معروف دارم...میگم اگه یه روز قرار باشه تو حادثه ای بمیرم آرزو میکنم که

با همین دوست جونم باشم...نه با دیگری...

خووووب حالا فکر کنم هیچ کدومتون نتونستین تا اینجا حدس بزنید که اون......

که اوووووون........

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

عجول ها تند تر برن که راه طولانیه....

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

بابا یعنی اینقدر مهمه براتون عشق من؟؟؟؟؟

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

آآآآآآآآره....بعضی ها از الان میگن میدونم دیگه....همون .... رو میگه....

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

فقط بعضیا میدونن که من این همه عاشق ماشینمم.....

آره اون داره بعد از سه هفته میاااااااااااااااااد و من حسابی خوشحالم...

حالا چرا دعواااااااام میکنین بابا جان خوب هر کی تو دنیاش یه چیزیو رو دوست داره دیگه...

منو ماشینمم همدیگرو دوست داریم...

راستی...تو که اسمت واسه ی وفا داریت افسانه شد...

یادته خاطره هامون با همین دوست خوب من؟؟؟

یادته حسودیات بهش؟؟؟

یادته بهت میگفتم بابا به خدا تو یه آدمی اون یه جسم...چرا مقایسه میکنی آخه...

شاید همین خاطره هاست که اینقدر منو به ماشینم نزدیک تر کرده...

شاید حرمت اون اشکهایی که میریختم و میریختیم...یاد اون مشتهایی که از عصبانیت

 یکراست تو سر فرمون بیچاره فرود می اومد...

نمیدونم...اما میدونم تو این زمونه ی کثیف حتی حق موندن و دوست داشتنه یک جسم

هم از ادما گرفته شده...

میدونم یه روز باید بره جایی که شایسته ی اون نیست...

من و اون همیشه همدیگرو خوب میفهمیم...کاش منم وقت رفتنش برم و نباشم...

خوب اینم از عشق ترکوندن من و ماشینم...

خیلی ها میگن خل و چلم...یا کمبود محبتی چیزی دارم...

پس اگه هم عقیده بودید باهاشون تعجب خاصی نداره...

شاید هییییییییچ کسی نتونه هیچ وقت لذت هایی که ازش بردم رو

یک ثانیه تو کل عمرش تجربه کنه...

 

یه جمله ی زیبا از رو دیوار دانشگاه...با کمی تغییر...بد جوری منو فرستاد تو فکر...

 

درد من حصار برکه نیست...

درد من زیستن با ماهیانیست که دریا را به ذهنشان برکه میبینند...

 

تقدیم به اونایی که میگن: بابا اینجا تو ایران که(....)

با این وضع مالی که بابای من داره(.....)

با این وضعی که لیسانسه ها واسه ی کار دارن(.....)

ووو.....هزاران جمله ی دیگه از اون ماهیایی که عینک حصار همیشه رو چشمشونه...

تو پرانتز عبارات متفاوته...خودتون میدونید که چی میگم...

منتظر حرفای خوشگلتونم هستم...

یا حق

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در دوشنبه هفتم اسفند 1385 و ساعت 0:36 قبل از ظهر | 
سلام نو رسیده...حال خدا چطور بود؟؟؟
سلام...

امروز رو دیگه با خبرای خوب اومدم پیشتون...

کلی جا واسه خوشحالی داره...

یکی که خیلیا منتظرش بودن بلاخره اومد...

همه میخواستن بدونن بعد این همه مدت...بلاخره چه شکلی شده...

همه میخواستن ببینن بابا و مامانش با اومدن اون چه شکلی میشن...

دوست دارین ببینینش؟؟؟

باشه بهتون نشونش میدم کسی رو که با اومدنش

یهو همه جای زندگیمون پر از شلوغی شد...

پر از هیجان و نور...

یک کمی صبر کنین تا بیشتر از پریا خانوممون بگم...

اول حسابی قند تو دلتون آب کنم بعد نشونش میدم...

میخوام یه شعر فلبداهه براش بگم همین الان که ساعت هم ۳:۱۵ نصفه شبه...

 

سلام ای نو رسیده...به این دنیای تاریک...

بیا چشماتو وا کن...که راهت شده نزدیک...

آره قلب ما اینجا...همه آهن و سنگه...

خوش اومدی عزیزم...اینجا میدون جنگه...

از اون دنیا میایی؟؟؟...چطوره حاله خدا؟؟؟

از بس دلش شکستیم...راهشو کرده جدا...

دیگه دلش نمیخواد...مارو از نو بسازه...

تورو آورد که شاید...بگی یه حرف تازه...

بیا بهش ثابت کن...

دایی هواتو داره...بزن قدش تا ببینیم دنیا دسته کیه پریا خانومی...

 

خوووووب همش یه ربع طول کشید یعنی ساعت ۳:۳۰ شده...

 

حالا بریم ببینیم این پریا خانومی که خدا روز ولنتاین به ما کادو داده اصلا چه شکلیه...

 

الان بهتون نشونش میدم هول نشین...برو پایین

.................................................................

.............................................................

........................................................

....................................................

................................................

...........................................

......................................

.................................

............................

.......................

..................

..............

..........

......

...

.

 

 

جیییییییییییییییگر داییشه دیگهههههه.....

ای جااااااااااااااانم....

ناناز خانوم سرتقیه واسه خودش...

هنوز ندیده و نشنیده خواستگارا و خونواده هاشون درو دارن میشکنن...

خوب خواهر خوشگل داشتن یه مکافاته(حالا خوبه غیرتی نیستم)

که ادامه ی راه میرسه به اینجا که خواهر زادتم خوشگل میشه و...

 

حوصلتون سر نرفت؟؟؟

آخه یه شعرم برای یکی دیگه دارم...

یه روز تو شمال بدجوری هوا دلگیر بود و خلاصه آسمون

بد جوری چپ چپ نگاه میکرد...دیدم جای یه شعرو داره...

 

دلم گرفته آسمون...زخم نزن به جون من.

من که فدا میشه دلم...گرمه نگاه عشق من.

نمیتونی ببینی دل...زنده شده برای اون؟؟؟

چشم حسودا کور بشه...جون و دلم به پای اون.

ببین چطور گرمای تو...شده پر پرواز من.

تورو دارم غم ندارم...راستی تو چی ای ناز من؟

یه وقت نشه حرفای من...قلب تورو برنجونه

یه روز نیاد بهم بگی...خسته شدم ای دیوونه

منم دلم مثل دلت...پر از ترس شده این روزا.

چطور منو تو ما شدیم...اینم شده دست قضا.

برای دیدن چشات...لحظه شماری میکنم.

مرغ دل و از تو قفس...خودم فراری میکنم.

بیا که با ناز نگات...کور بشه چشم آسمون.

عاشق هم باشیم و بس...تنها نمونه دلامون.

 

هنوزم خسته نشدین؟؟؟

بابا اییییول...دیگه من یکی که بلد نیستم خستتون کنم...

پس بیاید برام حرفای خوشگلتون رو مثل همیشه بنویسین

شاید اینطوری خسته شدید یا شایدم اینترنتتون تموم شد

یا حق

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 و ساعت 3:43 قبل از ظهر | 
سلام تازه وارد...
گفته بیام و براش بنویسم...

سلام رفیقای خوبم...

من به صورت انتحاری و اجباری چند روزه اومدم شمال...

جای همتون خالی..ببخشید که جام این هفته خالی موند...

به جاش هفته ی دیگه با کلی خبرای خوووووب و خوشحال میام

خاطرتون جمع...

فعلا..یا حق

 

 

این دفه چون یکی که خودش میدونه کیه کمکم نکرد تا آپ کنم...

 

مجبورم یه شعر که قبلا گفتمش رو براتون بذارم...

 

امیدوارم تازه وارده قلبم که برام خیلی عزیزه...

 

به دل خودش نگیره و فکر نکنه این روزا غمگینم

 

چون یه عالمه عشق و محبت بهم کادو داده تو همین مدت کوتاه...

 

نمیدونم قراره چقدر بیشتر از اینا توووووووووپ بشه اوضاع و احوالم

با بودنش...

 

هر چی میگذره بیشتر میفهمم که....اهم اهم...خصوصی شد بگذریم

 

میریم سراغ شعر این هفته...

 

نه حاصلی از این عشق و وجودم.

نه دار عشق تو شد تار و پودم.

 

همه آنچه که مانده در خفایم.

دل زخمی و تار و بی شفایم.

 

اگر بار گران بودم تو می نوش.

که احسان میرود روزی کفن پوش.

 

از عشق تو بسی گرم تر گورم.

دو چشم من بجاست اما چه کورم.

 

ندیدم رفتنه هم سفرم را.

ندیدم من رقیب دگرم را.

 

چه ساده دل برای تو شکستم.

دری از باغ تنهایی شکستم.

 

دو چشمم کووووور پشت درب بسته.

رفیقم با رقیییییییییبم عهد بسته.

 

راستی...یه حرفم با اون خوشگل پسری دارم که یک سال رو با دو هفته فروخت...

خیلی دوست دارم اینو خودت میدونی...

فقط و فقط به خاطر اون خاطره های زیبایی که با کسی شبیه به تو داشتم...

میشناسیش هنوز... یا واست خیلی غریبه شده یک ثانیه از گذشته ی قشنگت؟؟؟

دیگه مهم نیست...چون من امشب اون رفیقم رو انداختمش تو صندوق قلبم...

تا تو دستت نرسه خرابش کنی...

مطمئن باش اگه زورت میرسه که خدا رو بخری زورت به صندوق من نمیرسه...

اما همه جا اینو بدون...باباییت...احسان...

همون که میگی از سگ بدتر زندگی میکنه....

برات دعا میکنه...حتی اگه بخندی و بگی دعاش به دردت نمیخوره...

 

گل این هفته برای نغمه ی گلم که کلللللللللللی کامنتش قشنگ بود...

واقعا از قسمت آخر کامنت لذت بردم...خودتون ببینین...

قلبم امشب
از دردِ غمی
به خودش می پیچد
من به دنبال کلامی درذهن
که بگویم
چیست این غم
و نمی یابم کلامی
بارها پرسیدم از خود
شعر گفتن ها را چه سود
نه کسی می خواند
نه کسی می شنود
واگرهم که شنید
تو بدان
عمق کلامت را
نمی فهمد...

یا حق

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 و ساعت 0:57 قبل از ظهر | 
شعر جدید با یکم تاخیر
این هم از شعر جدید....توی یک شب خیلی عجیب و غریب....

 

من که بیراهه روی کارم شده.

بخت بد تنهاییم یارم شده.

تو خدا را شکر گو ای همنفس.

که رها گشتی از این قلب و قفس.

من که با تقدیر خود جان میدهم.

عشق را از کف چه آسان میدهم.

تو خدا را شکر گو دلدار من.

یار من هرگز نشد غمخوار من.

من که میلرزد تنم با یک نگاه.

اشک و آبه غوره ام هر دم به راه.

تو خدا را شکر گو صبرت چنین.

بهترین ها خواهدت دل بعد از این.

من که میترسم از این دنیای پست.

از همه عشاق پاک و دل پرست.

تو خدا را شکر گو یار تو بود.

عشق و روح و فکر او کار تو بود.

من که نامردی شده کار دلم.

مست یک پیمانه گشته محفلم.

تو خدا را شکر گو که می پرست.

دست نامردان همه از پشت بست.

من که راه خویش را کردم جدا.

از مسیر آدمی گشتم رها.

تو خدا را شکر گو در هر سبب.

گشته ای آزاد از لهو و لعب.

 

باز رسیدم به نرسیدن آدما به هم...

همین الان سلام نکرده خداحافظ تلخی شنیدم...

چه زلزله ی ۱۲ ریشتری گرفته مغز و اعصابمو...

کاشکی دنیا یک کمی آسون تر میگرفت...

البته به اون بیچاره چه مربوط...

ما آدماییم که زیادی سخت میگیریم...

دلم میخواست مثل یه ببر(۱۳۶۵) بعد از خوردن یه دل سیر...

آروم و بی دغدغه بخوابم یه گوشه...زیر نور دلپذیر آفتاب...

هیچی و سخت نگیرم و هیچی بهم سخت گرفته نشه...

راستی ما اشرف مخلوقاتیم؟؟؟پس چرا اینقدر بدبختی داریم

نسبت به بقیه مخلوقات...ای بابا....

 

از تاخیرم عذر میخوام...این یکشنبه هم نیستم...همین حرفا بمونه

تا یکشنبه ی بعدش...بلکه بخونی و دلت به حال ساده دل بسوزه...

خراب ترم نکن...

یا حق

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت 5:16 قبل از ظهر | 
مرد زمستونی دوباره به دنیا اومد
درگیرم و داغون...

سر یه دوراهیه بزرگ...

هر دو طرفش خوبه...

ولی...........

انتخاب چه سخته...

 

 

 

 

سلام...

میخواستم شعر خودمو بیارم...

اما دیدم ای بابا خیلی غم داره...باشه واسه هفته ی بعد...

اقلا برای این هفته که تولدمه زیاد جالب نیست...مگه نه ستاره(باران)؟؟

حالا به جاش یک کمی با این شعر براتون غر غر میکنم از روز تولد...

نه بابا فکر نکنین بهم خوش نگذشت....

کلی هم کیف داد اتفاقا...مخصوصا با کادوی علی که دیگهههههه....

اما خوب از دست اون...مثل همیشه...شاکیم...(آدم پر توقع همیشه شاکیه)

خوب البته به دلیل امتحانات واقعا به موقع دانشگاه مهمونیه اصلی و کادوهاش

مونده برای اوایل بهمن و بعد از این امتحان و پروژه ها...

 

خیلی دلم ازت گرفته بود...ولی زنگ زدیو....

 

من کیم عاشق و سر گشته ی لحظه های تو...(آررررررررررره)

تو ترانه هام پیچیده...همیشه صدای تو...

آره امشب شب میلاد قشنگه یار من...

شب میلاده ولی تو نیستی در کنار من...(خوب میگفتی میومدم واااا)

 

کاشکی میشد فقط امشب تو باشی کنار من...

جونمو هدیه کنم فقط باشی تو یار من...

 

تولدت مبارک...ای تو به دل نشسته...

با رفتنت عزیزم...قامت من شکسته...

 

آره امشب شب میلاد قشنگه یار من...

شب میلاده ولی تو نیستی در کنار من...(پس کی کنارته پدر سوخته؟؟؟)

 

وای چی میشد که امشب بشینی در کنارم...(اوه اوه...)

به جای گریه کردن واست هدیه بیارم...(من شوکولی میخواااام)

 

تولدت مبارک...ای تو عزیز رفته...

کاشکی میشد که امشب بشی مثل گذشته...

 

 

داشتم با خودم فکر میکردم برم سر یه کار درست و حسابی...

اینطوری تو کاسبی موندن الکیه...

من ۲۰ سالم پر شد و هنوز اصلا از خودم و جسمم و روحم راضی نیستم...

هیچ کدومشون اونقدری که باید کار نکردن...

و در ابتدای همشون از خودم شاکیم...گرچه همیشه جای جبران بازه...

مخ هم که به قول معروف اکبند نگه داشتیم صفا سیتی...

از یه دوست شمارشو گرفتم...یه شرکته...اقلا برای کار آموزی که میشه...

من که برام منفجر کردن تنبلیم از در آمد خیلی مهم تره...

باید تو شرکت و ساعت اداری درگیر بشم...نه توی یه بنگاه و شغل آزاد...

نظرتون چیه؟؟؟ بهتر نیست؟؟؟

 

از همه ی دوستای گلم که بهم سر زدن و تولدم رو تبریک گفتن خیلی ممنونم...

جالب بود امروز صبح از خواب دیر پاشدم دیدم ۳۵ پیغام و ۱۰ تماس...

یه لحظه احساس کردم خط رو خط شدم با تونی بلر...

بعد خوابم پرید و یادم افتاد که چند ساعته که به دنیا اومدم

 

هفته دیگه دستمال کاغذیارو دم دست آماده کنین که شعرم....

 

یا حق

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در شنبه بیست و سوم دی 1385 و ساعت 3:54 قبل از ظهر | 
زوال عشقی میچشم...که مپرس
رازقی پر پر شد...

باغ در چله نشست...

تو به خاک افتادی...

کمر عشق شکست...

ما نشستیم و تماشا کردیم.....

 

دلم میخواد گریه کنم...

برای قتل عام گل...

برای مرگ رازقی...

 

دلم میخواد گریه کنم...

برای نابودیه عشق...

واسه زوال عاشقی...

 

وقتی که قلبا و گلا...

شکسته و پر پر شدن...

وقتی که باغچه های عشق...

سوختن و خاکستر شدن...

 

منو تو از گل کاغذی...

باغچه ای داشتیم توی خواب...

با خشتای مقوایی...

خونه میساختیم روی آب...

 ...(یادش به خیر اون دلای ساده زیر درخت پرتقال تو حیاط... شمال)

 

وقتی که ما تو جشن شب...

ستاره بارون میشدیم..

وقتی که پشت سنگره...

سایه ها پنهون میشدیم...

 

از نوک بال کفترا..

خون پریدن میچکید...

صدای بیداریه عشق...

رو خواب شب خط میکشید...

 

دلم میخواد گریه کنم..

برای قتل عام گل..

برای مرگ رازقی..

 

دلم میخواد گریه کنم...

برای نابودیه عشق...

واسه زوال عاشقی...

 

از پشت دیوارای شهر...

انگار صدای پا میاد...

آواز خون در به در...

انگار یه همصدا میخواد...

 

ابر سیاه رفتنیه...

خورشید دوباره در میاد..

دوباره باغچه گل میده...

از عاشقا خبر میاد...(اما خبر مرگ عشق هاشون)

 

دلم میخواد گریه کنم..

برای قتل عام گل..

برای مرگ رازقی..

 

دلم میخواد گریه کنم...

برای نابودیه عشق...

واسه زوال عاشقی...

 

گل این دفعه برای دوست عزیز و خوبم...

ریحانه...

به خاطر متن زیبایی که نوشته بودند...

چقدر زمان زود میگذرد...

من که خیلی دوستش داشتم...

ممنونم از شما دوست خوبم...

تا یکشنبه ی دیگه که یه شعر زیباتر بیارم...

یا حق

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در یکشنبه هفدهم دی 1385 و ساعت 1:26 قبل از ظهر | 
شب برفیه خوشگل و من و تو و یه دست داغون
سلام...

از تاخیر یک روزه عذر میخوام...

همش تقصیر این بد بیاری های منه...

به جاش دیگه از صدقه ترسیدم...

حکایت چیه؟؟؟

۵ شنبه که یهو برف بدجوری شروع کرد به باریدن و همه ی تهران زیبا شد...

ما تصمیم گرفتیم که بریم بیرون و یه دوری با ماشین بد بخته من بزنیم...

من میدونستم اگه با رانندگیه من اگه نمیریم...گیر کردنمون تو برف حتمیه...

 منم یه ۵۰ تومنیه ناقابل گذاشتم واسه صدقه تو جیبم...

از سرمای زیاد هیچکی حاضر نبود پیاده شه و بندازتش...

خلاصه این ۵۰ تومنیه باعث شد که هم اون روز دست من یک کمی

 زخم بد فرمی بشه و لباسامم خونی...

هم اینکه فرداش(جمعه) وقتی از کوه لذت بخشمون اومدیم پایین ببینیم که...

یه سنگ ناقابل از نمیدونم کجا...پس از طی مسافت طولانی و طاقت فرسایی...

صرفا تشریف آورده تا درب ماشین بنده رو له کنه...

خلاصه که داشتم با خودم فکر میکردم اگه یه دونه تصادف مثل آدم میکردم...

اینقدر دلم نمیسوخت...اقلا خودم بودم موقعش یک کمی میخندیدیم...

بیچاره دوست جونم(ماشین) باز از بد بیاری زخمی شده...

دلم به حالش میسوزه...چقدر راه رفت و چه خاطره ها که رقم خورد به وجودش...

اما هیچی نگفت...

تقریبا روزی ۱۵۰ کیلومتر راه میره و بازم هیچی نمیگه...

موندم این اصلا صدا داره که جیغ بزنه از جنایت های من؟؟؟

 

بگذریم..

یه شعر براتون آوردم... از خودم...

 

 در دلم آشوبیست...اون سرش نا پیدا...

دل بیچاره و پیر...باز گشته شیدا...

میزنم افساری...به دل سرکش خویش...

باز گوید راز من...شاد اما دل پریش....

نیستی لیلی من...گرچه مجنون تو ام..

عاشق داشتن تو...دل ویرون تو ام...

میدیدم رفتنتو...دل و دلداره دیگه...

خسته ای من میدونم...آخر کاره دیگه...

به سلامت گل من...دیگه سرده باغ من...

فقط یه خواهش میکنم...نمک نریز به داغ من...

دیگه سرده باغ من...برگ زرده باغ من...

دیگه سرده باغ من...برگ زرده باغ من...

 

چطور بود؟؟؟

خودم که دوستش دارم...(بچه پر رو بازی...)

 

گل ناقابل اما چند تاییه این دفعه برای کل بر و بچه های

.....................

................

...........

......

...

.

اکیپ باحال که ایندفعه خیلی لطف داشتن...

با همه ی کامنت های خوشگلشون...

یعنی...لیدا...یه نفر...و...

 

این دفعه گل دسته جمعیه و چند تایی...

در ضمن...من از شما کمک خواسته بودم برای معنیه فال...

اما فقط چند نفر معدود این لطف رو به من کردن و نظر درست دادند...

اولیش هم لیدا خانوم گل...مرسی

بعضی ها میان و مطلب رو نخونده فقط کامنت میذارن...

عجیبه...عین اجبار میمونه...

تا هفته ی دیگه و حوادث جدید تر شما را به خدای مننان میسپاریم...

یا حق

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در دوشنبه یازدهم دی 1385 و ساعت 2:57 قبل از ظهر | 
یلدایی دیگر
صلای سر خوشی...


شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست

                                     صلای سر خوشی ای صوفیان باده پرست

اساس توبه که در محکمی چو سنگ نمود

                                     ببین که جام زجاجی چه طرفه اش بشکست

بیار باده که در بارگاه استغنا

                                     چه پاسبان و چه سلطان چه هوشیار و چه مست

از این رباط دودر چون ضرورت است رحیل

                                      رواق و طاق معیشت چه سربلند و چه پست

مقام عیش میسر نمیشود بی رنج

                                       بلی به حکم ملا بسته اند روز الست

به هست و نیست مرنجان ضمیر و خویش مباش

                                       که نیستی است سر انجام هر کمال که هست


شکوه آصفی واسب و باد و منطق طیر

                                        بباد رفت و از خواجه هیچ طرف نبست

ببال و پر مرواز ره که تیر پرتابی

                                        هوا گرفت زمانی ولی بخاک نشست

 

زبان کلک تو حافظ چه شکر آن گوید

که تحفه ی سخنت میبرند دست به دست...

 

 

سلام به همه ی دوستای خوب باغ تنهایی...


از همه ی خوبی ها و لطف هاتون به من و وبلاگم ممنون...

این فال من بود برای شب یلدا....

از همتون میخوام هر کس هر برداشتی از این شعر حافظ شیرین سخنمون داره

بهم بگه...

حتی اینکه با خوندنش چه حسی دارید...

هر چیزی که بتونه کمکم کنه...

جدی میگم...کمک میخوام...

از همتون ممنون میشم...

 

گل این هفته برای کسیه که با شعرش یک ساعت اشکم رو در آورد...

اونی که میدونه به کامنتاش معتادم...و با همه ی درگیری های این روزا...بازم میاد...

 خیلی دلم میخواد اسم زیباشو فریاد بزنم...

اما چون گل این هفته و همیشه ی ماست و نمیخواد کسی بشناستش...

فقط اسمی رو میگم که باهاش کامنت میذاره....

علف هرز باغ تنهایی ها

مرسی از همه ی دوستای دیگه که با حرفای زیباشون منو راهنمایی کردن...

مثل امیر(حتما توصیه میکنم داستان شیطان رو بخونید)....

مثل لیدا...و مثل همه ی گل های خوش رنگ و بوی این باغ...

تا یکشنبه ی دیگه...

یا حق

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در شنبه دوم دی 1385 و ساعت 11:59 بعد از ظهر | 
اگه دستم به جدایی برسه...

اونو از خاطره ها خط میزنم...

از دل سنگ تموم آدما...

از شب و روز خدا خط میزنم...

اگه دستم برسبه آسمون...

با ستاره ها قیامت میکنم...

نمیذارم کسی عاشق نباشه...

ماهو بین همه قسمت میکنم...

وقتی گاهی من و دل تنها میشیم...

حرفای نگفتنی رو میشه دید...

میشه تو سکوت بین ما دوتا...

خیلی از ندیدنی هارو شنید...

قصه ی جداییه ما آدما...

قصه ی دوریه ماست از خودمون...

دوریه منو تو از لحظه ی عشق...

قصه ی سادگیه گمشدمون............

 

 

یادته گفتی صبر کن...

تو سن من هر کی که هست داغ بودن عشق براش فاکتوره...

بی اختیار همین الان به فکرش بودم...

چرا تو سن من نه؟؟؟

یعنی من زیادی جلو رفتم؟؟؟

من که خیلی بچه بازی در میارم...

من که هنوز مرد نشدم و مردونگی یاد نگرفتم...

یه بچه ی لوس و ته تغاری...دست در جیب پدر...

دریغ از یک خود کفایی...

پس این نخ ماجرا سر به کجا داره...؟؟؟

عجب حکایتی شده هااااااا...

راستی...حال اون بچه ۸ ساله خوبه..(طبق آخرین اخبار)

از همتون ممنونم که براش دعا کردین...

میرسیم به گلهای این هفته....

گلهای خوشگل این هفتمون اگه گفتید کیا هستن؟؟؟

........................

...............

........

....

..

.

 

این اولیش....برای پست قبلیم که با عشق زیاد تقدیم میشه به....

 سارای عزیزم...

که همیشه به منو این باغ و گلها و حتی علفهاش لطف داره...

همیشه هم دعوامون میشه که من میگم همه تو باغ من گل هستن...اما اون نظر دیگه ای داره...

مرسی از همه ی لطفت سارا جان...

میدونم که این روزا بد جوری درگیری...

ایشاللا هرچی زودتر میای و مثل همیشه ما رو با حرفای خوشگلت شاد میکنی....

حالا بریم سراغ دومیش....

.....................

.............

........

....

..

.

 

اینم دومی....برای مژده ی عزیزم...

تقریبا از ابتدای نوشتن من در وبلاگم همیشه با حرفای زیباش منو راهنمایی کرده...

برای بهتر شدن...

برای تو و عشق همیشگیت....همیشه دعا میکنم...

چشمم شور نیست پس میگم...

یکی از زیباترین دوست داشتنهایی که دیدم از شماست...

 

همگی موفق باشید....

راستی چرا کامنتای این دفعه اینقدر کم بود؟؟؟

یعنی اینقدر بد حرف زدم با خدا که اصلا نظری نداشتید بعضی ها...؟؟؟؟

این دفعه چی؟؟؟

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 و ساعت 10:50 بعد از ظهر | 
شما دعاش کنید...آخه خدا دعای نامردا رو قبول نداره...

 

 اینجا تهرانه...یعنی شهریکه...

هرچی که توش میبینی باعث تحریکه...

تحریک تو به یه آشغال دونی....

هر چند که خودتم یه آشغال بودی...

اینجا همه گرگن...میخوای باشی مثل بره؟؟؟

بذار چش و گوشتو باز کنم یه ذره...

اینجا تهرانه لعنتی شوخی نیستش...

حرفی از فرفره و بستنیه چوبی نیستش...

اینجا جنگله...بخور تا خورده نشی...

اینجا نصف عقده ایه و نصف وحشی...

حقیقت روشنه خودتو به اون را نزن...

روشن ترش میکنم پس بمون جا نزن...

 

 

خدا پاشو...من چند سالی باهات حرف دارم...

خدا پاشو...پاشدی نشو ناراحت از کارم....

کجاهاشو دیدی من تازه اول کارم...

خدا پاشو من یه آشغالم باهات حرف دارم...

 

 

نمکی و چرخش کناره یه بنزه...

هیکل و چرخش کرایه ی بنزه...

منو تو و اون بودیم از یه قطره...

حالا ببین فاصله ی ما چقدره...

دلیل چرخش زمین نیست جاذبه...

پوله که میچرخونتش چه جالبه...

این روزا اول پوله...بعد خدا...

همه رعیت...ارباب...کدخدا...

بچه میخواد با یتیمی بازی کنه بابا نمیذاره...

یتیم لباسش کثیف و پاره چون که فقط یکی داره...

همه آگاهیم از این بلایا...

حتی فرشته هم نمیاد این ورا تا...

نشیم فنا با...همین بلایا....

آدم مریض حرفامو درک کرد...

تموم نکردم حرفامو برگرد...

 

خدا پاشو...من چند سالی باهات حرف دارم...

خدا پاشو...پاشدی نشو ناراحت از کارم....

کجاهاشو دیدی من تازه اول کارم...

خدا پاشو من یه آشغالم باهات حرف دارم...

 

تاحالا شده عاشق یه دختر بشی؟؟؟

میخوام حرف بزنم که روشن بشی...

پیش خودت میگی اینه یه عشق تاریخی...

اما اون و با یه بچه مایه دار خواب دیدی...

خیره...یادت باشه غیره...خودت بزن قیده...هر چی آدم میبینی تو همه پره عیبه...

یکی هم سنه تو سوار یه ماشین خدا...

بهت پوزخند میزنه میکنی با کینه دعا...

که منم میخوام مایه دار باشم عقده رو کنم ترکش...

دعا نکن بی اثره نمیکنن درکش...

باید کور باشی تو نبینی فقر و هر جا...

کناره خیابون نبینی فقر و فحشا...

خدا پاشو یه آشغال باهات حرف داره...

نکنه توام به فکر اینی که چی صرف داره...

 

 

 همگی بیاید برای سلامتیه یه پسر کوچولوی ۸ ساله...

که جفت کلیه هاش از کار افتاده...

و باید...و باید....و باید....مثل من و شما بتونه

صحیح و سالم زندگی کنه...

دعا کنیم...

 

خدا پاشو من هنوزم حرف دارم...

هنوزم آرزوی بازی با برف دارم...

خدا تو که خبر داری از حالم...

من یه پسر کوچولوی هشت سالم...

اون حق داره سالم باشه...خوبه خوب...

براش دعا کنید...

قول میدم هفته ی دیگه دوتا جایزه ی توپ برای دو نفر بیارم...

آخه این دفعه یادم رفت دوربینمو ببرم کوه و عکسامو بگیرم...

جاتون خالی...یکی از بهترین برنامه های کوهمون بود این دفعه...

یا حق تا یکشنبه ای دگر...

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در یکشنبه نوزدهم آذر 1385 و ساعت 10:24 بعد از ظهر | 
این دفه دیگه اومدم که بگم...
 

سلام من به تو یار قدیمی...

منم همون هوا دار قدیمی...

هنوز همون خراباتی و مستم...

ولی بی تو سبوی می شکستم...

 

پشیمونم و خستم...اگه عهدی شکستم...

آخه مست تو هستم...اگه مجرم و مستم...

 

 

چقدر کیف میده وقتی کسی وارد زندگیت میشه که با همممممممه ی

خصوصیات و روحیات و رفتار های تو پیوند داشته....

یعنی خودش میدونه کی ناراحتی...کی بد اخلاقی...و احتیاجی به زمان نباشه...

برای شناخت...برای زندگی...برای روحیات...و حتی جسمیات...

از همه مهم تر اینکه بدونه تو چه زمانی چه کاری بکنه تا تو آروم و خوب باشی....

و برعکس...

نمیدونم براتون پیش اومده یا نه که یه دوست قدیمی و خیلی نزدیکتون

دوباره برگرده بعد مدت ها...


درست عین یه ازدواج فامیلی میمونه که هر دو طرف از بچگی

همبازیه هم بودن و تمام اخلاق همدیگرو فوت آب شدن...

 

یکی از گذشته که به حال و آینده پیوند میخوره...بعد از 6 سال دوستی...

 

تئوری احسان:

هر کی منو میشناسه میدونه احسان هیچوقت

به آینده و گذشتش جزئی و دقیق نگاه نمیکنه...

من میگم...

گذشته که رفته و هیچ کاریشم نمیشه کرد...

جز به درد وقتایی میخوره که سوژه ی اشک ریختن گیرت نیاد...

(بعضی ها هم فقط برای گرفتن دست پیش...خاطره نگه میدارن که من بدم میاد...)

 


آینده هم خودش میاد...حتی اگه امروز من یهو تصمیم بگیرم و

همه ی تلاشم رو بکنم

و تو یه مطلب (مثلا پول) خیلی رشد کنم...

این به خاطر فکر من به آینده نیست...

بلکه از قبل تو برنامه ی الهی یه هر کدوم از ما آدما هست

که فلان روزی فلان تلاش رو خواهیم کرد...

یا شایدم کاری نکردیم و به هیچ جا نرسیدیم...

این هم از نظر تئوری احسان نوشته شده بوده

(اگه بگید حرفم غلطه من حاضر به بحث هستم............)

 

خلاصه این بازگشت خوب و به موقع هم در ماجرای من نوشته شده بود دیگه...

میگم خوب چونکه...واقعا عوض شدنت برام خیلی دوست داشتنیه...

دیگه این دفعه اومدم تا با این عکسای جدیدی که گرفتم

و شعر جدیدم یه صفایی به دوستای خوبم تو این باغ بدم

و خلاصه و خودمونیش این باغ رو هرس کنم...

 

تا ببینم کامنتا رضایت میرسونه یا شکایت...که هر دو زیباست...

 

 

سلام به تو عزیزم...کجای کاری این بار؟؟؟

بازم میخوام بخوامت...نگو خدا نگه دار...

 

خوش اومدی به قلبم...دوباره تا همیشه...

قصر تو ای شاه پری...شدش یه خورده شیشه...(قلبم)

 

شکست و رفتش یکی... مثل خودم دیوونه....

دیدم اسیرش شدم...درست مثل بهونه...

 

حالا که نیست میبینم...عشق یه جور کوریه...

نپرس از حال دلم...این روزا بد جوریه...

 

یک طرفم دنیا شد...سمت دیگه یه دختر....

خیلی نامردی احسان...این بود کلام آخر...

 

(((من نامردم؟؟؟)))

 

نمیترسم از هیچی....آخه تویی کنارم...

میخوام مثل گذشته...نمونه روزگارم....

 

منم درست مثل تو...میخوام یه یار راحت...

تا از همه زندگی...نمونه هیچ شکایت...

 

آره عزیزم...منم خستم...درست حرف خودت...

 
یکی رو میخوام که راحت و بی هیچ گلایه دوستش داشته باشم

و حس کنم که اون هم....



بیا اشتباه من دوباره پیش نیاد...


خوشی و بی غمیه حال رو هیچ وقت به اضطراب آینده نفروشیم...

 

سازت را كوك كن و چنگت را بنواز كه سخت دلتنگ آوازي بي بهانه ام

 

میریم سراغ جایزه...

این دفعه هم عکس از خودمه هاااا...یه گل خوشرنگ تو پارک ساعی...

با اجازه ی همه ی دوستای خوب و نازنینم میخوام جایزه ی این دفعه رو

بدم به کسی که شاید فقط یه بار مهمون تنهاییه من شد...

کسی که حرفش کلی  حق بود...

میدونین چی نوشت؟؟؟

امروز کسی محرم اسرار کسی نیست ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست

 این گل برای ستاره ی شب...

                    که متاسفانه وبلاگ هم نمینویسه...

 

امیدوارم باز هم به من سر بزنی و گلت رو بگیری عزیزم...

 

مرسی از همه ی بزرگانی که قدم های زیباشون دنیای منو پر کرده...

  راستی من جمعه برنامه کوه دارم...برف بازی کیف میده...کی میاد؟؟؟

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در شنبه یازدهم آذر 1385 و ساعت 11:22 بعد از ظهر | 
آخ دلم... وای دلم
 

سلام...

امروز هم باز نمیتونم به دوستای خوبم یه عالمه عشق و شادی کادو بدم...

به خدا من دوست دارم باغ تنهایی با تموم تنهاییش , شادی و خوبی به شما هدیه کنه...

اما امان از روزگار که اینبار هم مثل هر دفعه به من فرصت خوب نوشتن رو نمیده...

من فردا باید برم بیمارستان...برای کاری که هر 9 ماه(تقریبا)کابوس من میشه...

تازه این دفعه خیلی بهتر شد که به محض خبر دار شدنم وقتم رسیده و فوری دارم میرم...

وگرنه از یه هفته قبلش هر دفه کلی دپرس میشم...

امیدوارم خندتون نگیره اما این هیولایی که ازش حرف میزنم چیزی نیست جز...

کولن اسکوپی...

هر کی میدونه چیه که خوب خدا به سرش نیاره ایشالا...

من یکی که خیلی درد میکشم و هر بار جیغم در میاد...

شایدم من یکی خیلی ناز نازیم...

خلاصه که یه روزه دیگهههه زووود خوب میشم ایشالا...

برام دعا کنینااا...اگه وضعم خراب باشه همونجا بستری...البته عادت شده دیگه...

خوب 3 ساله که درگیرم با این بیماری...

این هم روش...

(((پیوست دوشنبه عصر:

 من اومدم خونه و بستری هم خبری نیست...حالا یه دوره کورتون میخورم و خوب میشم زودی...

همه چیز خوب بود...خوب البته با ۴ تا آمپول بیهوشی به جای یه دونه...

فیل هم بود میخوابید دیگههه.....ببخشید اگه نگرانتون کردم....)))

این هم از متن این هفته:

فروتن باش ولی غرور خود را حفظ کن...

خم شو اما سر افراز بمان...

خود را خالی کن اما سر افراز بمان...

خود را به مشکلات زندگیت بفرسای ولی همیشه تازه بمان...

 

چقدر سخت است گل آرزوهايت را در باغ ديگري ببيني...

و هزار بار در خودت بشکني...

و آن وقت آرام زير لبت بگويي:

 گل من باغچه ي نو مبارک

 

 

قول میدم پست بعدیم مثل قدیما یه شعر از خودم باشه...

(هر چقدر هم شده زشت...اما میگمش)...رو که نیست...

خوب...

حالا نوبت چیههههه؟؟؟

جااااااااااااااااااااایزه...

گل این هفته از عکس های کوهه که خودم گرفتم...

دیگه اورجینال ماله خود باغ تنهایی هاااااست...

خوب حالا برنده کییییییییییییییییه؟؟؟؟

 

ضمن تشکر زیاد از همه ی دوستای گلم...

مثل...سارا...یه نفر...دختر شاد و شیطون...لیدا...مژده...

فرزانه...همون...هستی...و البته مارال...

که البته جوایز بعدی مال اونهاست...

میخوام با اجازه ی همشون جایزه رو بدم به...
...............................
.....................
..........
....
.

امیر کفاشیان

که خیلی قشنگ راجب اندیشیدن ما آدما به آینده حرف زد...

و خزون و یکرنگیش رو به بهار رنگارنگ برتری داد...

حرفت کلی به دردم خورد امیر جان...

امید دارم به جبران...

به بهترین کامنت تو هر پست یه شاخه گلی که با دستام بزرگش کردمو میدم

با اسم خودش و لینک برای ویزیت وبلاگش....

حالا بدویید و نظرات خوشگلتون رو برام بنویسید...

یا حق

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در یکشنبه پنجم آذر 1385 و ساعت 3:33 قبل از ظهر | 
درخت خشکی بیش نمانده از من
نهال تازه رسی گفت با درختی خشک

 

که ازچه روی، ترا هیچ برگ و باری نیست


چرا بدین صفت از آفتاب سوخته ای

 
مگر به طرف چمن، آب و آبیاری نیست


شدی خمیده و بی برگ و بار و دم نزدی
 

به زیر بار جفا، چون تو بردباری نیست


جواب داد که یاران، رفیق نیم رهند  


به روز حادثه، غیر از شکیب کاری نیست


تو قدر خرمی نوبهار عمر بدان

 
خزان گلشن، ما را دگر بهاری نیست


شکستگی و درستی تفاوتی نکند  

 
من و ترا چو در این بوستان قراری نیست


تو نیز همچو من آخر شکسته خواهی شد  

 
حصاریان قضا را ره فراری نیست


هر آنچه می کند ایام می کند با ما

 
بدست هیچ کس ای دوست اختیاری نیست


اگر سفینه ما، ساحل نجات ندید

 
عجب مدار، که این بحر را کناری نیست

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

سلام...
امروز چطورین؟؟؟
چه خبرا دوستای خوبم؟؟؟
خوبین خوشین؟؟؟
امروز اومدم تا چند تا چیز رو بگم...

1.اولا که چرا اینقدر میپرسید این آهنگ از کجا اومده...
بابا لذتتون رو ببرید و بشنوید...

هر وقت خواستید به خوانندش اسکار بدید بیاید بپرسید عزیزانم...

وگرنه وایستید تا آلبومش بیاد...


2.یه خبر خوشحال کننده برای همه ویزیتور هام...


از این به بعد به بهترین کامنت در هر پست وبلاگ , در پست بعدی جایزه ی مهمی داده میشه...

این جایزه برای من یکی که خیلی عزیزه...شما رو نمیدونم...

و اون چیزی نیست به جز....

یه شاخه گل محبت و عشق...

که من...صاحب باغ تنهایی یه عمر اون رو توی این باغ آب دادم...

و ازش تو سرما و گرما نگهداری کردم...
---------------------------------------------------------------------

این قسمت برای توست...
یادته یک سال پیش رو...؟؟؟

<<امروز کوه خیلی خوب بود...به من واقعا خوش گذشت....
...................
............
......
گاهی فکر میکنم کاش آدما کمتر فراموش کنن...
.....
............
...................
قول بده هفته ی دیگه هم باشی منم قول میدم کمتر سرتو درد بیارم...>>

 

یادته؟؟؟

هفته ی دیگه هم رفتیم که میشد دیروز۲۷/۰۸/۸۴...

بدون اینکه هیچ اعتراض یا حرفی باشه کل اکیپ کامل عوض شده بود...

همه ی بچه ها...انگار همه میدونستن و همه هم {باید} خاصی تو ذهنشون بود...


عجب حال و هوایی...

میان {عدم و برهوت} ذهن تو...

و {ماندن و جاودانگیه} ذهن من بود...


یه ضرب المثل فرانسوی:
آنچه را زن بخواهد، خدا خواسته است


آره...انگار واقعا همینطوره...

آخه برهوت تو به جاودانگیه من پیروز شد و برای همیشه مردیم...

راستی...
داشتم عکسای امروزه یک سال پیش رو نگاه میکردم که...

2 تا عکس خیلی برام جالب بود...


2 تا عکسی که یه نفر چقدر با حرص و ولع...

از پچ پچهای ما....

گوش دادنمون به آهنگ با اون 6600 خدا بیامرز من...

اون هم با یه هندزفری...

و نزدیک هم نشستن من و تو...

بدون اطلاع داشتنمون..
گرفته بود...
 بگذریم...دیگه جای گله نیست...


----------------------------------------------------------------------------
پس یادتون نره...

jayeze جایزه ی اول این هفته برای مسافر۸۵...

به خاطر یاد آوری دارایی هام(دوستای خوب این باغ)

و جلوگیری از ناشکری هام((تنهایی))...

متاسفانه وبلاگ نداری که لینکتو بدم...


به بهترین کامنت تو هر پست یه شاخه گل که با دستام بزرگش کردمو میدم...

با اسم خودش و لینک برای ویزیت وبلاگش....
حالا بدویید و نظرات خوشگلتون رو برام بنویسید...
یا حق

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در شنبه بیست و هفتم آبان 1385 و ساعت 10:47 بعد از ظهر | 
و بلاخره یک هفته ی پر از ماجرا و خوب
 

روز عمل رسید...دوشنبه...ساعت 10 صبح...


مثل همیشه..آروم...دوست داشتنی...آبیه آبی...مثل چشماش...

خدایا....

ممدم کم...

حتی بلد نیستم دعا کنم...

حتی بلد نیستم از تو بخوام...

من هیچی نمیدونم...

قسمت میدم به مردونگیه هر چی مرد...

چیزی از تو میخوام که با هیچ مالی قابل خرید نیست...

با هیچ توانی قابل کسب نیست...

اصلا به مغز من نمیگنجه...

همین الان بابا رفت تو اتاق عمل...

خواهرم گریه میکنه...نمیتونه خودشو نگه داره...

اولین بوسه به سری که تراشیده شده بود برای...

و اشکی که چشمای دریاییه بابا رو گرفت و نا آرومش کرد...

هانی رو بردن...

میدونین که دختر عشق باباشه...اونم این دختر...

 

بغضی که گلوی منو مثل یه دریای طوفانی گرفته...

و منتظره تا برسم پشت علامت ورود ممنوع...

پشت اون شیشه ی تاری که فقط دو جا پشتش رو میبینی...

۱. فیلم...
۲.
 کابوس شب قبل...(اگه خوابت ببره)

برادرم میره برای امضای رضایت نامه...

با همون اقتداره همیشگیه مردونش....

با همون ادعای همیشگی که دنیا رو میخره در هر ثانیه...اما اینجا جای پول نیست...

اونقدر گریه کرده که دیگه...معلوم نیست کیه...

حیف که مثل قدیما نیست...وگرنه فقط تو این شرایط آغوش اون برام گرم بود...

اونی که بهترین بود یه روز...

اما حالا چی...

هیچ....

حالا کیو دارم؟؟؟

هیچ کس...

یکی نیست تا منه خسته...

واسه ی دستاش بمیرم...

وقت دل گیریه چشمام...

توی آغوشش بگیرم...

یکی نیستش که بتونم...

از دلم براش بخونم...

تو طراوت دو دستش...

تا که زنده ام بمونم...

 

 

دوشنبه عصر...بعد از عمل...

حالا دیگه عمل به خیر گذشته و همه چیز خوبه...

بابا الان تو ای سی یو هست و ما اجازه ی ورود و دیدنش رو نداریم...

اما من یکی که طاقت ندارم...اونقدر تقلا کردم که بلاخره برای لحظاتی دیدمش...

مثل همیشه..آروم...دوست داشتنی...آبیه آبی...مثل چشماش...

هنوز به هوش نبود...اما به زور من به هوش اومد...

اول از همه گفت....اااا پسر تو که هنوز موهات بلنده...

گفتم ای بابا رفیق ما همش 5 ساعته که هم رو ندیدیم....

بگذریم...حالا بگو دو دوتاااا....اروم تر از همیشه گفت...چهار...

گفتم شماره تلفن خونه...گفت...

اتاق خیلی گرم بود...2 بار پشتشو بلند کردم و فوتش کردم...

در حدی که سرما نخوره...

پاهاشو ماساژ دادم تا از ثبوت خواب نره...

آره اون پدرمه...خوب خوب....از این عالی تر؟؟؟

مثل همیشه..آروم...دوست داشتنی...آبیه آبی...مثل چشماش...

 

((یه گله ی کوچیک گر چه حق ندارم اما تا یادم نرفته میخوام بگم....
از تو که بهترینه تمام لحظه هام بودی خیلی بیشتر از یه مسیج خشک انتظار داشتم...
من که میدونم به باغ تنهایی سر میزنی و میخونی...اگه جاهامون بر عکس بود من.....))

 

باز هم بگذریم...

گفتم که...حقی برای گله هم نمونده...

 

از همه ی دوستای واقعیم توی این باغ بزرگ و تاریک ممنونم...

از همه ی دستای کوچیک و بزرگ که رو به اون بالاییه ما رو دعا میکردن...

یه غریبه ی عزیز ازم خواسته بود برای خواهرش دعا کنم...حتما این کارو میکنم...


من نتیجه گرفتم....خدا به تو هم نتیجه ی دلخواهت رو بده...

 

جمعه صبح...

حالا دیگه بابا خونست و همه چیز خوب پیش میره...

مثل همیشه..آروم...دوست داشتنی...آبیه آبی...مثل چشماش...

حال منم این روزا بهتره...

درسته که همچنان تنهام....

اما خوشحالیه این روزا جایی برای غم تنهایی نذاشته...

 

 

شنبه 1385/8/20

اگه امروز هنوز بودی و بودیم....دقیقا میشد یک سال...

یک سال گذشت از اون روزی که تو کوه بهت گفتم...

...... کوچولو حال و اوضاع به کامته؟؟؟

زمونه خوب میگذره؟؟؟

و تو فقط و فقط با یک نگاه....همه ی حرفی که میخواستم بشنوم رو زدی....

گر چه(به اجبار) از من جدا شدی اون روز...

اما این جدایی مثل سفر کردن بود...نزدیک و نزدیک تر...

مرسی از همه ی بودنت تو تمام این مدت...

هنوز هم میگم...

{{حتما و حتما...

باید و باید...

همچون تویی در همین مقطع زمانی((حتی کمتر از یک سال))

وارد زندگیه همچون منی میشد که شد....}}

 

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 و ساعت 9:58 بعد از ظهر | 
ساده دل....
سلام امروز یکشنبه ۱۴/ ۸ بلاخره اون روز رسید...

ساعت ۵ صبح شده و هنوز خیسیه چشمام یه لحظه امونم نداده به خواب...

ساعت ۷:۳۰ میریم بیمارستان (جم) برای انواع آزمایشات...

خوشبختانه به دلیل اسرار مکرر بنده...

و آگاهیه همه ی فامیل از یکشنبه های خوش شانس من عمل اصلی به دوشنبه انتقال پیدا کرده...

و فردا فقط آزمایش و آمادگیه...از این لحاظ خیلی خوشحال شدم...

پس آپ خوشحالیه منو از سلامتیه پدر....دوشنبه شب بخونید دوستای گلم...

به امید او که جز اویی نیست برای امید...

یا حق.

 

حتما آهنگ جدیدم رو بشنوید...

حکایت زندگی و پوکی روحم توی این روزای سخت.....

 

روی دریا خونه ساختی ساده دل...

خیلی دیر یارو شناختی ساده دل...

تو قمار ناگوار عاشقی...

همه ی هستی تو باختی ساده دل...

 

منم اون عاشق دیوونه ی اون...

که اومدم باز در خونه ی اون...

اما اومدم تا نفرینش کنم....

نفرینمو به قلب سنگینش کنم....

 

آآآآآآآآی ساده دل....

 

اما نفرین که کار قلب تو نیست...

تو برو رو خط قلبت بنویس...

که دیگه تنهاییا پایون نداره...

اخه درد تنهایی گلایه نیست...

 

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در پنجشنبه یازدهم آبان 1385 و ساعت 2:20 قبل از ظهر | 
پدرم...
 

فقط اومدم که بگم....

 

دقیقا هفته ی دیگه توی همین یکشنبه های ابریه دل من...

 

صبح زود...اول وقت...

 

عمل...

 

دعا کنین بابام مثل همیشه سرشار از آرامش با متانت همیشگیه مردونش از اون اتاق بیرون بیاد...

 

بیاد تا مثل همیشه سایه ی خوش رنگش بالای سر پسر ته تقاریش بمونه...

 

(چقدر لوس کردم خودمو نه؟؟؟)

 

از همتون ممنونم....واسه ی همه ی محبت های بی کرانتون...

 

و باز هم شرمنده ام از ناتوانیه این روزها به شرکت در ضیافت هاتون...

 

خدایا ممدی کن...

 

یا هو مددی کن...

 

بر مسکینت نظاره..

 

به حرف و عددی کن...

 

یا حق به حقیقت برسانم...

 

یا هو قسمت دهم به جانم...

 

ای دل به صفای اهل خویشت...

 

ای جان به هوای نفس خویشت...

 

قسم دادم دل و جان به شفایت....

 

پدر سالم شدی؟؟؟من خاک پایت...

 

ببخشید...همین الان فی البداهه اومد...چقدر نا منظمه...

 

قول میدم دفعه ی بعد بهتر باشه...

 

بیاین پیشماااااا.....دلم بدون شما خیلی میگیره...

 

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در دوشنبه هشتم آبان 1385 و ساعت 0:37 قبل از ظهر | 
پدر
 

دیوونه ام دیوونه....

.

.

.

بابا...

.

.

.

پدر نازنینم...

.

.

.

عمل...

.

.

.

مغز...

 

...................................

...................................

 

خدایا...کجایی؟؟؟

 

نمی تونم...به خودت قسم...

 

وقتش نیست...فکر بد...هزار راه...

 

دیوونه ام...دیوونه...

 

 

عذر میخوام اگه واقعا روحیشو ندارم که به خونه های زیباتون مهمونی بیام...

 

ضیافته شما بهترین و آروم ترین جای دله منه...

اما این روزا...

 

محتاجم به دعا...مثل همیشه...

 

کمک میکنید؟؟؟

 

براش دعا کنید...خواهش میکنم...

 

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در سه شنبه دوم آبان 1385 و ساعت 2:50 قبل از ظهر | 
استاد
آخ!!!یکی بود یکی نبود...

از غم این بود و نبود...

یکی میاد دل میبره...

بترکه جفت چشم حسود...

 

دیگه نمیگم کاش یکی پیدا بشه...

میگم حتما پیدا میشه کسی که کلید قفل سنگین باغ تنهایی ها رو به دست بگیره...

 

گاهی حضور یه آدم جدید تو زندگی چه کمک هایی که نمیکنه...

بدون در نظر گرفتن جنسیت...

 

 

از این به بعد به اسم استاد...

خیلی حرفا از من میشنوید...

(که واقعا استادمه و لیاقت این لقب رو داره)...

اون انسان دو پاییه که از یه دست دادن ساده باهاش موقع سلام و علیک...

((با اینکه مجموعا ۴ روز هم نگذشته از کاشتن این جوانه ی رفاقت....))

از اون نیروی زیادی میگیرم...

این فقط حرف من نیست...

میدونم همه ی اطرافیانش از حضور گرمش لذت میبرن...

میدونم هیچ وقت قدم بزرگش با همون پاهای کوچیک به باغ تنهایی های من نمیافته...

اما از همه ی حضورش تو این روزا...ممنونم

خیلی کمک میکنه و هیچ نمیدونه...

حتی خودمم نمیدونم اگه نیومده بود تاحالا...

 

بگذریم...(یه نفس عمیق...) بیخیال گذشته...حال و بچسب و برو جلو...

خوب اومدم تا به همه بگم حالم بهتره...اقلا از این مدتی که بر من گذشت بهترم الان...

و بد جوری دلم یه نفر جدید تو زندگیم میخواد...

ای بابا دستتون درد نکنه میبینم که فوری همه آستین هارو زدید بالا....

حال میخوای زحمت نکش...

ای بابا...حالا که تو تظمینش میکنی دیگه....(الان همتون گفتین...>بچه پر رو...نه؟)

خوب فعلا بگذریم...

هر کی لطف کرد و نظر داد لطفا بهم راهنمایی کنه...

به نظر شما دوست عزیز و یار همیشگیه تنهایی هام...

مطالب این وبلاگ از این به بعد چه شکلی باشه؟؟؟

مثلا موضوع شعر ها راجب چی باشه خوب تره؟؟؟

از راهنمایی ها و سلیقه های زیباتون ممنون میشم...

یه چیز دیگه...

نظرات خیلی کم شده...

اگه واقعا این باغ هم با اومدن پاییز و زمستون بی اهمیت میشه...

حتما بگید تا در مورد آپ کردن و ادامه ی حیاطش تجدید نظر کنم...

 

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385 و ساعت 1:34 قبل از ظهر | 
بانو مرا درياب
اين دل پريشان است ؛ بانو مرا درياب

سر در گريبان است ؛ بانو مرا درياب

 

صبرم شده بی تاب ؛ مستی شده افزون

عشقم نمايان است ؛ بانو مرا درياب

 

روياترين رويا ؛ وصل حقيقت شد

اکنون بهاران است ؛ بانو مرا درياب

 

در بين مهمانان ؛ اين دل نشان دارد

همچون غريبان است ؛ بانو مرا درياب

 

اما نشان تو ؛ گلگونی رويت

دنيا پريشان است ؛ بانو مرا درياب

 

محبوبه عالم ؛ دردانه احسان

اين دل پريشان است ؛ بانو مرا درياب

 

 

تو بد وضعی گیر کردیم...

هیچکس هیچ چیز رو درک نمیکنه...

بر خلاف گذشته...هیچکس تلاشی هم نمیکنه...

نه برای درک کردن...

نه برای به کرسی نشوندن...

 

راستی بی ارزش بودن یعنی چی؟؟؟

از یه نفر چی باید ببینی تا بفهمی تو نگاهش بی ارزشی؟؟؟

 

دیگه مهم نیست...

بهترین تجربه تلخ ترین تجربست...

 

آره اسمتو...دیگه میذارم یه تجربه...آره...فقط...

آخه به تجربه هام اضافه شده که چطور میشه مثل خود آدما بود...

و رفتارشون رو دید...در مقابل خودشون...

و چه چیزا فهمید...

 

با انكه مرا به دام خو يش افكندي

بر  گريه جانگداز من  مي خندي

گيرم كه سزاوار قفس بود دلم

اي عشق! چرا بال و پرش را كندي؟!

 

دوستای گلم...

این هفته ۴ شنبه هم یه آپ میکنم...

آخه اونطوری به دلم نچسبید این آپ...

بهم سر بزنید...

یادتون نره ها...

یا حق

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385 و ساعت 2:50 قبل از ظهر | 
روزای سخت
 

حیف این شبها که اسمش...شبای آخره کاره...

حیفه این قلبی که بازم...تو فکر دیدن یاره...

نه به اون نیست که می گفتیم....اما یاره هم میموندیم....

نه به این روزا که نیستیمو...دل هم رو سوزوندیم...

قصمون رو هر کی از دل...بشنوه میگه دیوونن...

نمیدونن که حالا...دوتا اسیر گوشه ی خونن...

آره قصه های امروز...طعم تلخ گرفته دیگه...

دیگه کمتر کسی امروز...حرف از عاشقی میگه...

تا یکی پیدا میشه...واسه من دل میسوزونه...

اما هیچکس نمیدونه...این شده رسم زمونه...

((عاشقا تنها میمونن...تنهایی مرامه عشقه))

ما که ماله هم نبودیم...نتونستیم که بمونیم...

جوهر تقدیر نوشته...ما که چیزی نمیدونیم...

دیدی باز گلایه کردم...منم اون مرد غریبه...

اون که از خوشی تو دنیا همه عمرش بی نصیبه...(توضیحات وبلاگ همین سمت راست)

 

 

اونقدر حالم بده توی این روزای سخت...

دیگه دستم به نوشتن نمیره از تو و بخت...

 

 

 

با انكه مرا به دام خو يش افكندي

بر  گريه جانگداز من  مي خندي

گيرم كه سزاوار قفس بود دلم

اي عشق! چرا بال و پرش را كندي؟!


از همه همدم باغم بازم عذر میخوام...

فقط این شعر که زیاد هم باب میل من نشد....

شما رو نمیدونم...

 

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در یکشنبه شانزدهم مهر 1385 و ساعت 3:34 قبل از ظهر | 
یا هو....
و بلاخره یک اهنگ قشنگ تقدیم به مولای ما علی...

تا انتهای ماه رمضان...به عشق هو...

حق هیچگونه کپی برداری از آهنگ و پخش وجود نداره...

اگه بردارید خودتون رو خراب میکنید...آلبومش میاد...

از اونهایی که اطلاعی از این اهنگ ندارن خواهش میکنم که سوالی در مورد خواننده نکنن چون شرمنده میشم...

اونهایی هم که میشناسن خواهش میکنم که حرفی ازش تو هیچ جا نزنن...

 

ممکنه به دلایل مختلف من جمله سیاست برای مجوزش مشکل پیش بیاد....

ممنونم از همتون...

 

عجب دنیاییه دنیای بی مهری...

عجب فرداییه فردای بی یاری...

عجب فرداییه فردای بی یمنی...

 

دلم از کینه و نفرت پوسیییییییییید....

برس مولای مننننننننن خستم....

همه خنده بر لب و خنجر بر دسسست....

مرا کشتند یا مولا...چه نشستی...

یا مولا...چه نشستی...

 

در شهر ما دیگر یتیمانت نمیخندند...

در یاد ما دیگر نمی آیند...

در شهر ما نامت شده ابزااااااار...

برای ناکسان بی ایمان...

 

عجب جرمیست جرم یا علی گفتن...

به فریادم برس مولا که شد جرمم....

عجب عشقیست عشق یا علی گفتن...

به فریادم برس مولا که شد جرمم....

 

دلم از کینه و نفرت پوسیییییییییید....

برس مولای مننننننننن خستم....

همه خنده بر لب و خنجر بر دسسسسسست....

مرا کشتند یا مولا...چه نشستی...

یا مولا...چه نشستی...

یا هو....

یا هو....

یا هو....

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385 و ساعت 4:10 قبل از ظهر | 
دلم برای کسی تنگ است
چقدر این ساعت بالا خوشگله مگه نه؟؟؟

 

 

به سرنوشت بیاندیش که چگونه تصویرگر جدایی هاست.


 بر من خرده مگیر .چرا که جبر زمانه از آغاز هر سلامی به پایان بدرود می رسد...

اگه عکسا نیومد refresh کنید تا بیاد...با اونها لطف مطلب بیشتره...

 


 دلم برای کسی تنگ است


کسی که دل برای شنیدن نجواهای شبانۀ من داشت

و لحنی آرام برای نوازش موهایم



دلم برای کسی تنگ است


کسی که خالی وجودم را از خود پر میکرد

و پری دلم را با وجود خود خالی



دلم برای کسی تنگ است


کسی که اشکهایم بر روی دستانش میریخت

و او آب آرامش را بر روی گیسوانم



دلم برای کسی تنگ است


کسی که طراوت و شمیم بهاران را ترنم باران پاییزان را....

به طور اعجاب انگیزی درهم می ریخت



دلم برای کسی تنگ است


کسی که با او در جمع تنها بودم

و در تنهاییمان دنیایی را مالک بودیم



دلم برای کسی تنگ است


کسی که تا شمالترین شمال با من می آمد

و در جنوب ترین جنوب با من بود .


 کسی که زندگانی من است...

کسی که دوستش دارم تا ابدیت خداوند...

 

شاید بهم حق ندی.... اما دلم خیلی تنگ بود به خدا...

 


 

نام تو در نامه ام افسانه شد

یاد من در یاد تو بیگانه شد

دفتر عشقم که بستی ناتمام

خاطرم برگرد آن پروانه شد

آسمان تیره در چشمان من

عقده اش باغربتم همخانه شد

نانوشته قطره ها درچشم من

سایبان این دلم ویرانه شـد

بر بلندای غـرور تو ، شبـی

جان من چرخید تا بی لانه شد

می کشیدم دل به دریای جنون

آنچنان کو بی صدف دردانه شد

جان که میدادم بدست ساحلش

خاک ساحل مأمنی جانانه شد

وصف عشقم می سپردم دست باد

هرکه این قصه شنیددیوانه شد

داد ِ مجنونی به گوشم تا رسید

صبــر من لبریز از پیمانه شد

ساقی ازغم ساغرم پرمینمود

جام "مینا" سمبل میخانه شد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شکست عهد من و گفت هر چه بود گذشت 

به گریه گفتمش آری ولی چه زود گذشت 

بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید 

بهار رفت و تو رفتی وهر چه بود گذشت

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

راستی...

 یکشنبه ی پیش یه اتفاق جالب افتاد...

یکی از دوستان پرسید اخه چرا یکشنبه؟؟؟

ماجرای این چشمهای بارونیه یکشنبه های تو چیه؟؟؟

مگه اینجا کلیساست که هر یکشنبه میگی همه سر بزنن...

منم داشتم براش میگفتم که تقریبا همه ی اتفاقات بد زندگیم(شاید 70%) تو یکشنبه ها بوده...

و 30% باقی برای 6 روز باقی...

مثلا من تقریبا ۱۳ تصادف ماشینیه وحشتناک کردم که ۹ تاشون یکشنبه...

(آماری از دفترچه خاطرات)

روزی که به روز جدایی یا هر اسم دیگه ای...من میگم انفجار روح...

اونم یکشنبه...

و خیلی اتفاقات دیگه که خوب گفتنش اینجا از حوصله خارجه......

 

و بعد از اون صحبت وقتی که عصری داشتم اتاقم رو مرتب میکردم...

به شیشه تکیه داده بودم که یهو شکست و به کمر بنده منت 20 بخیه رو گذاشت...

((نگران نشیداااا الان خوبم...

به زودی هم بخیه ها رو میکشم...دکتر قول داده جاشونم نمونه...))

از طرفی 2 عدد تابلو های اتاقم در طی حوادث جداگانه ای شکستند...

خلاصه یکشنبه ی اون هفته هم لطفی در حق ما شد و بد یمنی هاش به همین جا ختم شد...

خدا امروز رو به خیر کنه...

تصمیم گرفتم از صبحش بخوابم و شب بلند شم...

البته اگه تابلوی بالای تخت در حقم لطف نکنه و اجازه بده یکی از یکشنبه ها.....

 برای من که خیلی جالبه این یکشنبه های خونین...شما چی؟؟؟

 

یه خبر 

چهار شنبه روی وبلاگ آهنگی میزارم که برای همگی ارزش شنیدن داره...

هیچکی تو عمرش نشنیده و نخواهد شنید چون مال... .

همیشه و حتی هنوز هم از دزدیده شدن این آهنگ میترسیدم...

اما دیگه دل به دریا زدم...

 

نظراتون مثل همیشه برام محترمه...

خیلی تنها شدم...امیدم به شما همنشین های باغ تنهایی هاست...

شعرها چطور بود؟؟؟مثل همیشه خستتون کردم نه؟؟؟

 

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در یکشنبه نهم مهر 1385 و ساعت 0:0 قبل از ظهر |