| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
خانه ای خواهم ساخت
یه روز از همین روزا... خانه ای خواهم ساخت. باغ دگر رفته ز یاد... باغ تنهایی ها با تنهاییت دیگر صفا ندارد... از تو تنها نیستم. مثه ریشه از درخت. مثه ماهی از تو آب. مثه آب بابا انار. مثه کودک بازیا. مثه هر چی تو بگی. خانه ای خواهم ساخت. اگه تا اینجا خوندید و هیچی متوجه نشدین باید بگم دارم باغ تنهایی ها و تموم هیبت گذشتش(قبل پاک شدن) و همین الانش که جنازش مونده میییییذارم و میرم. مرسی از همه ی دوستای خوبی که اینجا منو یاری کردن همتون رو دوست دارم. و اینم بدونین اگه مشغله های حال حاضرم بذاره... حتما با یه وبلاگ جدید میام. اینم آخرین... یا حق
|+| دل نوشته ی احسان در شنبه 1 مرداد1390 و ساعت 3:49 |
كش شلوار
يارو نشسته بوده پشت بنز آخرين سيستم، داشته صد و هشتاد تا تو اتوبان ميرفته، يهو ميبينه يك موتور گازي ازش جلو زد! خيلي شاكي ميشه، پا رو ميگذاره رو گاز، با سرعت دويست از بغل موتوره رد ميشه. يك مدت واسه خودش خوش و خرم ميره، يهو ميبينه متور گازيه غيييييژ ازش جلو زد! ديگه پاك قاط ميزنه، پا رو تا ته ميگذاره رو گاز، با دويست و چهل تا از موتوره جلو ميزنه. همينجور داشته با آخرين سرعت ميرفته، يهو ميبينه، موتور گازيه مثل تير از بغلش رد شد!! طرف كم مياره، راهنما ميزنه كنار به موتوريه هم علامت ميده بزنه كنار. خلاصه دوتايي واميستن كنار اتوبان، يارو پياده ميشه، ميره جلو موتوريه، ميگه: آقا تو خدايي! من مخلصتم، فقط بگو چطور با اين موتور گازي كل مارو خوابوندي؟! موتوريه با رنگ پريده، نفس زنان ميگه: والله ... داداش.... خدا پدرت رو بيامرزه واستادي... آخه ... كش شلوارم گير كرده به آينه بغلت نتیجه اخلاقی اگه می بینید بعضی ها در کمال بی استعدادی پیشرفت های قابل ملاحظه ایی دارند ببینید کش شلوارشان به کجای یک مدیر گیر کرده www.dark-world.blogfa.com
|+| دل نوشته ی احسان در یکشنبه 25 اردیبهشت1390 و ساعت 3:56 |
پسری دوازده ساله
یک
روز پسری دوازده ساله که لاک پشت مرد ه ای را که ماشین از رویش رفته بود
را با نخ می کشید وارد یکی از ....خانه های آمستردام شد و گفت: - من می خواهم با یکی از خانم ها .... داشته باشم. پول هم دارم و تا به مقصودم نرسم از اینجا نمی روم گرداننده آنجا که همه "مامان" به او می گفتند و کاری با اخلاقیات و اینجور حرفها نداشت اندکی فکر کرد و گفت: - باشه یکی از دخترها رو انتخاب کن پسر پرسید: هیچکدامشان بیماری مسری که ندارند؟ "مامان" گفت: نه ندارند پسر که خیلی زبل بود گفت: - تحقیق کردم و شنیدم همه آنهایی که با لیزا.... بعدش باید یک آمپول بزنند. من هم لیزا را میخواهم اصرار پسرک و پول توی دستش باعث شد که "مامان" راضی بشه. در حالی که لاک پشت مرده را می کشید وارد اتاق لیزا شد . ده دقیقه بعد آمد بیرون و پول را به "مامان" داد و می خواست بیرون برود که "مامان" پرسید: - چرا تو درست کسی را که بیماری مسری آمیزشی دارد را انتخاب کردی؟ پسرک با بی میلی جواب داد: - امروز عصر پدر و مادرم میروند رستوران و یک خانمی که کارش نگهداری بچه هاست و بهش کلفت میگیم میاد خونه ما تا من تنها نباشم.. این خانم امشب هم مثل همیشه حتما با من...... در نتیجه این بیماری آمیزشی به او هم سرایت خواهد کرد بعدا که پدر و مادرم از رستوران برگشتند پدرم با ماشینش کلفت را به خونه اش میرسونه و طبق معمول تو راه .... و بیماری به پدرم سرایت خواهد کرد وقتی برگشت آخر شب پدرم و مادرم با هم اختلاط خواهند کرد و در نتیجه مادرم هم مبتلا خواهد شد. فردایش که پستچی میاد طبق معمول مادرم و پستچیه قاطی همدیگر خواهند شد هدفم مبتلا کردن این پستچی پست فطرت هست که با ماشینش روی لاک پشتم رفت و اونو کشت
|+| دل نوشته ی احسان در سه شنبه 20 اردیبهشت1390 و ساعت 1:11 |
((قانون کامیون حمل زباله.))
روزی
من با یک تاکسی به فرودگاه مي رفتم. ما داشتیم در خط عبوری صحیح رانندگی
می کردیم که ناگهان یک ماشین درست در جلوی ما از جای پارک بیرون پرید.
راننده تاکسی ام محکم ترمز گرفت. ماشین سر خورد، و دقیقاً به فاصله چند سانتیمتر از ماشین دیگر متوقف شد!
راننده
ماشین دیگر سرش را ناگهان برگرداند و شروع کرد به ما فریاد زدن. راننده
تاکسی ام فقط لبخند زد و برای آن شخص دست تکان داد. و منظورم این است که او
واقعاً دوستانه برخورد کرد.
بنابراین پرسیدم: ((چرا شما تنها آن رفتار را کردید؟ آن شخص نزدیک بود ماشین تان را از بین ببرد و ما رابه بیمارستان بفرستد!))
در آن هنگام بود که راننده تاکسی ام درسی را به من داد که اینک به آن می گویم:
((قانون کامیون حمل زباله.))
او توضیح داد که
بسیاری
از افراد مانند کامیون های حمل زباله هستند. آنها سرشار از آشغال،
ناکامی، خشم، و ناامیدی در اطراف می گردند. وقتی آشغال در اعماق وجودشان تلنبار می شود، آنها به جایی احتیاج دارند تا آن را تخلیه کنند و گاهی اوقات روی شما خالی می کنند.
به خودتان نگیرید. فقط لبخند بزنید، دست تکان بدهید، برایشان آرزوی خیر بکنید، و بروید.
آشغال های آنها را نگیرید و پخش کنید به افراد دیگر ی در سرکار، در منزل، یا توی خیابان ها.
حرف آخر این است که افراد موفق اجازه نمی دهند که کامیون های آشغال روزشان را بگیرند و خراب کنند.
زندگی خیلی کوتاه است که صبح با تأسف ها از خواب برخیزید، از این رو..... ((افرادی را که با شما خوب رفتار می کنند دوست داشته باشید. برای آنهایی که رفتار مناسبی ندارند دعا کنید.))
زندگی ده درصد چیزی است که شما می سازید و نود درصد نحوه برداشت شماست.
|+| دل نوشته ی احسان در یکشنبه 18 اردیبهشت1390 و ساعت 22:18 |
لغت نامه ی رندانه
آدامس : تنها چیزی كه توی دهان خانم ها بند می
شود
ادب : یعنی كمك به یك خانم زیبا در عبور از خیابان حتی اگر به كمك احتیاج نداشته باشد ازدواج :قمار زندگی است و در قمار معمولا برد با كسی است كه بیشتر تقلب كند الكل : مایه گرانبهایی كه همه چیز را محفوظ نگاه می دارد مگر اسرار را اوراقچی : تنها موجودی كه زنها را بهترین رانندگان دنیا میداند ایده آل : شوهری كه بتواند با زنش بهمان دقت و ملایمتی كه در مورد اتومبیل تازه اش دارد رفتار كند بوسه : تصادفی كه فقط یك سیلی به آدم ضرر می زند بیست سالگی : دورانی كه پسر ها دنبال معشوقه می گردند دختر ها دنبال شوهر خوش بین : مردی كه تصور كند وقتی زنی پای تلفن خداحافظی كند گوشی را خواهد گذاشت دوران تجرد : دورانی كه معمولا برای مردها بعد از ازدواج شروع می شود رفیق : كسی كه همیشه به شما مقروض است زوج ایده آل :شوهر كر و زن لال مرد مجرد : كسی كه هنوز عیوبی دارد كه خود نمی داند هالو : شوهری كه دستكش ظرفشویی را بجای اندازه دست خودش اندازه دست زنش بخرد
|+| دل نوشته ی احسان در شنبه 17 اردیبهشت1390 و ساعت 15:47 |
اگر مثل گاو گنده باشي،ميدوشنت، اگر مثل خر قوي باشي،بارت مي كنند، اگر مثل اسب دونده باشي، سوارت مي شوند.... فقط از فهميدن تو مي ترسند. دکتر علی شریعتی
|+| دل نوشته ی احسان در جمعه 16 اردیبهشت1390 و ساعت 22:12 |
توصیه های دوستانه یک آدم افسرده
1). مدرسه رفتن بی فایده است چون اگه باهوش باشی معلم وقت تو رو تلف میکنه، اگه خنگ باشی تو وقت معلمو
۲) دنبال پول دویدن بی فایده است، چون اگه بهش نرسی از بقیه بدت میاد اگه بهش برسی بقیه از تو.
۳) عاشق شدن بی فایده است، چون یا تو دل اونو میشکنی یا اون دل تورو یا دنیا دل هردوتونو.
۴) ازدواج کردن بی فایده است، چون قبل از 30 سالگی زوده بعد از 30 سالگی دیر.
۵) بچه دار شدن بی فایده است، چون یا خوب از آب در میاد که از دست بقیه به عذابه یا بد از آب در میاد که بقیه از دستش به عذابن.
۶) پیک نیک رفتن بی فایده است، چون یا بد میگذره که از همون اول حرص میخوری یا خوش میگذره که موقع برگشتن غصه میخوری.
۷) رفاقت با دیگران بی فایده است، چون یا از تو بهترن که نمیخوان دنبالشون باشی یا ازشون بهتری که نمیخوای دنبالت باشن.
۸) دنبال شهرت رفتن بیفایده است، چون تا مشهور نشدی باید زیر پای بقیه رو خالی کنی ولی وقتی شدی بقیه زیر پای تو رو خالی میکنن.
۹) انقلاب کردن بی فایده است، چون یا شکست میخوری و دشمن اعدامت میکنه یا پیروز میشی و دوست اعدامت میکنه.
۱۰)
ايميل فرستادن بی فایده است، چون یا خوب مینویسی که مطلبتو به اسم خودشون
میفرستن و حرص میخوری یا بد مینویسی که مطلبتو نمیخونن و حرص میخوری.
|+| دل نوشته ی احسان در سه شنبه 13 اردیبهشت1390 و ساعت 17:56 |
A B C D E F G H I J K
|+| دل نوشته ی احسان در دوشنبه 12 اردیبهشت1390 و ساعت 3:36 |
خر دردمند و گرگ نعلبند
يک روز يک مرد روستايي يک کوله بار روي خرش گذاشت و خودش هم سوار شد تا به شهر برود. روستايي کوله بار را به دوش گرفت و خر پا شکسته را در بيابان ول کرد و رفت. گرگ درنده همينکه خر را در صحرا افتاده ديد خوشحال شد و فريادي از شادي کشيد و شروع کرد به پيش آمدن تا خر را از هم بدرد و بخورد. گرگ از رفتار خر تعجب کرد و گفت:«سلام، چرا اينجا خوابيده بودي؟» خر گفت: «نخوابيده بودم بلکه افتاده بودم، بيمارم و دردمندم و حالا هم نمي توانم از جايم تکان بخورم. اين را مي گويم که بداني هيچ کاري از دستم بر نمي آيد، نه فرار، نه دعوا، و درست و حسابي در اختيار تو هستم ولي پيش از مرگم يک خواهش از تو دارم». گرگ پرسيد:«خواهش؟ چه خواهشي؟» همانطور که ديگران به طمع مال و منال گرفتار مي شوند گرگ هم به طمع افتاد و رفت تا نعل خر را تماشا کند. اما همينکه به پاهاي خر نزديک شد خر وقت را غنيمت شمرد و با همه زوري که داشت لگد محکمي به پوزه گرگ زد و دندانهايش را در دهانش ريخت و دستش را شکست. گرگ از ترس و از درد فرياد کشيد و گفت:«عجب خري هستي!» خر گفت:«عجب که ندارد، ولي مي بيني که هر ديوانه اي در کار خودش هوشيار است. تا تو باشي و ديگر هوس گوشت خر نکني!» گرگ شکست خورده ناله کنان و لنگان لنگان از آنجا فرار کرد. در راه روباهي به او برخورد و با ديدن دست شل و پوزه خونين گرگ از او پرسيد:«اي سرور عزيز، اين چه حال است و دست و صورتت چه شده، شکارچي تيرانداز کجا بود؟» گرگ گفت:«شکارچي تيرانداز نبود، من اين بلا را خودم بر سر خودم آوردم.» گرگ گفت:«هيچي، آمدم شغلم را تغيير بدهم و اينطور شد، کار من سلاخي و قصابي بود، زرگري و آهنگري بلد نبودم ولي امروز رفتم نعلبندي کنم!»
|+| دل نوشته ی احسان در شنبه 10 اردیبهشت1390 و ساعت 3:6 |
مجموعه ای از حکایات ملا نصرالدین
شاید بسیاری از جوانان بگویند، ملانصرالدین دیگه چیه و این قصه ها دیگه قدیمی شده. ولی باید گفت که روایت های ملانصرالدین تنها متعلق به کشور ما و یا مشرق زمین نیست. شاید شخصیت او مربوط به دوران قدیم است ولی پندهای او متعلق به تمام فرهنگ ها و دورانهاست. ملانصرالدین شخصیتی است که داستان هایش تمامی ندارد و هنوز که هنوز است حکایات بامزه ای که اتفاق می افتد را به او نسبت می دهند و حتی او را با بسیاری از موضوعات امروزی همساز کرده اند. در کشورهای آمریکایی و روسیه او را بیشتر با شخصیتی بذله گو و دارای مقام والای فلسفی می شناسند. به هر حال او سمبلی است از فردی که گاه ساده لوح و احمق و گاه عالم و آگاه و حاضر جواب است که با ماجراهای به ظاهر طنزآلودش پند و اندرزهایی را نیز به ما می آموزد.
شیرینی
خر نخریدم انشاءالله
نردبان
سپر
بچه داری
عزاداری
قبر علمدار
دانشمند
مرکز زمین
دم الاغ
خروس
الاغ
سطل آب
آرایشگاه
مادرزن
مرگ
زن آبستن
دندان درد
درد
ستاره شناس
گرسنگی
پیری
بی خوابی
باانصافی ملا
مدعی
|+| دل نوشته ی احسان در شنبه 10 اردیبهشت1390 و ساعت 3:4 |
|
منوی اصلی
صفحه نخستایمیل و آی دیه شخصیه من آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها خون جگر خوردن های من
مرداد 1390اردیبهشت 1390 فروردین 1390 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 همه با مراما
باران سکوتهستی دیگه دیگه دختر زیبا سحر border="0"> امکانات
|