تبليغاتX
باغ تنهایی ها

خانه | آرشیو | پست الکترونیک
عروسک

کی اون نگاه مستت و از آيينه ی قلبم گرفت؟؟؟

 

تو قلب عاشقت نشست چشات و از شبم گرفت...

 

کی ياد تو داده بگی که ديگه دوستم نداری؟؟؟

 

پر بکشی از شب من تو غصه تنهام بذاری...

 

نمی شه باورم که نيست تو فکر تو يادی ازم...

 

غصه می خوردی جای من تا دل به گريه هات ندم...

 

تو مثل يه مرحم بودی واسه تموم قصه هام...

 

اما حالا خودت شدی رنج من و سوز صدام...

 

از توی عاشق سفر نمونده رد رفتن ی...

 

نمی شه باورم که تو عروسک قلب منی...

 

با تشکر از دوست عزيزم فرخ که الان هم داره آهنگ شعر های

 

خودم رو برای تابستون آماده می کنه...

 

نظر یادتون نره لطفا

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385 و ساعت 4:33 بعد از ظهر | 

 

يه وقتهايی به چشم من از خودِ من خودی تری...

 

وقت فرو ريختنِ تن تنها اميدِ آخری...

 

يه وقتهايی غريبه ای رنگ غروبِ رفتنی...

 

تو روزِ بی روحه دلم همه دنيام رو می شکنی...

 

 

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در چهارشنبه سی ام فروردین 1385 و ساعت 2:44 بعد از ظهر | 
کجايی؟؟؟

keshty younani

 

 

بی تو تنها بی تو دل گير کنج تنهايی نشستن...

 

شده آه سينه سوزم قصه ی بی تو شکستن...

 

حالا من موندم و يادت ...ياده عشقی که سرابه...

 

ياد روزای جدايی لحظه های اضطرابه...

 

دل زخمی تن بی روح پر شد از درد جدايی...

 

لحظه هام خاليه از تو مهربون من کجايی؟؟؟

 

وقتی که نم نمه بارون ميزنه به قاب شيشه...

 

قصه ی شکستن من حرف هر روز و هميشه...

 

آسمون دلش گرفته واسه ی گل های پرپر...

 

برای سکوت سوسن ميون دشت خاکستر...

 

خونه ی دلم خرابه نقش آرزوم بر آبه...

 

آرزوی با تو بودن فکر بيداری تو خوابه...

 

خبر جدايی تو...کوچه آيينه از آهه...

 

غم شب بو و ستاره شب تاريک و سياهه...

 

حالا من تنها ترينم با دلی زار و شکسته...

 

کنج اين ويرونه تنها بی تو دل گيرم و خسته...

 

دل زخمی تن بی روح پر شد از درد جدايی...

 

لحظه هام خاليه از تو مهربون من کجايی؟؟؟

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385 و ساعت 1:7 بعد از ظهر | 
مال تو...

 

خوب ميدونی که عاشقم اما سراغم نميای...

 

تو نگفتی آخرش از من و اين دل چی ميخوای...

 

من که چيزی جز همين يه دل ندارم...مال تو...

 

اين دل و چشمای خيسو بی قرارم مال تو...

 

دل تنهام مال تو...

 

همه اشکام مال تو...

 

مال تو جون و تنم...

 

همه دنيام مال تو...

 

همه چشمات مال من...

 

شب و رويات مال من...

 

همه پنهونه قشنگ خنده هات...

 

همه اون يه قلب تنهات مال من...

 

دو تا چشمام مال تو که مهربونی...

 

همه دنيام مال تو عزيز جونی...

 

همه اشکام مال تو دريا به دريا...

 

همه دنيام مال تو تا که بمونی...

 

حالا که عاشق اون نگات شدم...

 

شيفته ی پاکی اون چشات شدم...

 

حالا که تموم دنيای منی...

 

داری بازم زير قول هات ميزنی...

 

دل تنهام مال تو...

 

همه اشکام مال تو...

 

مال تو جون و تنم...

 

همه دنيام مال تو...

 

همه چشمات مال من...

 

شب و رويات مال من...

 

همه پنهونه قشنگ خنده هات...

 

همه اون يه قلب تنهات مال من...

 

همه عشق و آرزوم برای تو...

 

تا قيامت ميشينم به پای تو...

 

واسه عشقت مثل بارون مي بارم...

 

تا يه روز بهم بگی دوست دارم...

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385 و ساعت 6:54 بعد از ظهر | 
رضا صادقی...

 

 

هر کی هستم هر چی هستم پای عهدمون نشستم...

 

عهدی که تو وقت پاييز يه شب ِ رويايی بستم...

 

اگه نازک اگه سختم بی تو من يه تيره بختم...

 

با تو ای هميشه با من صاحب تاجم و تختم...

 

به تو ساده دل ندادم که بری ساده ز يادم...

 

من هلاکِ بودن ِ تو بی تو شمعی رو به بادم...

 

اسم تو نبض صدامه وسعت بی انتهامه...

 

تو عزيزی و وجودت تنها حلِ مشکلامه...

 

رک و راست و بی غل و غش منِ عاشقِ سياوش...

 

عشقِ پاک و مهربونت شد به قلبم تيرِ آرش...

 

تورو دارم ای عزيزم غصه ها رو دور می ريزم...

 

تو اگه بخوای واسه تو با دلِ شب می ستيزم...

 

تو منو تنها نذاشتی منو تو شبها نکاشتی...

 

من چه خوابی به سرم بود اگه تو دوستم نداشتی...

 

ديگه بين صد تا ساحل تورو می خوام واسه منزل...

 

پيشکشت دل مريضم اگه باشه تورو قابل...

 

 

از همه ی اينا که بگذريم...

 

خيلی ميخوامت

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385 و ساعت 0:14 قبل از ظهر | 
دوری و دلتنگیهاش...

 

هر جا که باشی دلِ من همون جاست...

 

حتی اگه فاصله مون يه دنياست...

 

نگاه من می دزده خنده هاتو...

 

برای اون لحظه که خيلی تنهاست...

 

وقتی که نيستی تو صدام صدا نيست...

 

اين واژه ها حرفای آشنا نيست...

 

رو عرشه ی کشتیِ آرزوهام...

 

وقتی که نيستی ديگه ناخدا نيست...

 

رفتن شاپرکم آخر ِ کار ِ من بود...

 

باور نبودنش مرگ بهار من بود...

 

آسمون ِ قصمون رخت ِ غروب رو تن کرد...

 

شاپرک ستاره شد نگاهی سمت من کرد...

 

...............

 

آهای ستاره کجايی که هنوز به مقصدت نرسيدی

 

و من دلم برات تنگ شده...

 

من نور تو را توی شبهای مهتابيه دل هامون می پرستم

 

تا ابد...

 

و کوکِ کوک می ماند سازِ دلم تا بيايی و بنوازم...

 

تا بشنوی و بدانی ساز من تنها برای تو...

 

کوکِ کوک می نوازد...

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385 و ساعت 3:34 بعد از ظهر | 
منو بِبَر....

 

منو بِبَر به لحظه های عاشقی منو ببر به خاطراتِ کودکی...

 

منو ببر...ببر پيش شقايقا منو ببر به اوج شهر عاشقا...

 

منو ببر که خسته از خودم شدم منو ببر که ديگه خيلی کم شدم...

 

منو ببر که اينجا ديگه گم شدم تنها ترين مردِ توی مردم شدم...

 

منو ببر که بی تو خيلی سردمه منو ببر که غم دارم يه عالمه...

 

منو ببر بهت قسم ميدم ببر منو نشون تنهايی اينجا پشت در...

 

منو ببر...ببر به لحظه های خوب منو ببر بشون پيشت تنگ غروب...

 

بابا جونه مادرت بيا منو ببر ديگه عجباااااا.....

 

اينم اولين شوخی تو اين وب لوگ که ديگه نَگين

 

هر کی ميخونه آخرِش که رسيد خودشو می کشه...

 

نظر شما هم همينه؟؟؟

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385 و ساعت 10:9 بعد از ظهر | 
مسافر کوچولو...

 

ساکنه يه ستاره ام مثل مسافر کوچولو...

 

خرابِ عطر گلِ سرخ منتظرِ يه گفتگو...

 

هِی از تو چاه آب می کشم تا گلِ سرخ تشنه نشه...

 

اون می دونه که دلِ من يه عمرِ کشته مردشه...

 

همش باهاش حرف ميزنم اما جوابم نمی ده...

 

هيشکی نمی دونه که اون چطوری اينجا رسيده...

 

برای بردن دلم يه روز در اومد از تو خاک...

 

قشنگ و ناز و خواستنی معصوم و بی گناه و پاک...

 

آی گلِ سرخ آی عسلم دخترکِ غنچه نشين...

 

دوست دارم ديوونتم چشماتو باز کن و ببين...

 

من مثلِ تو يه عمره که ساکنه اين ستاره ام...

 

اسيره تنهايی شدم دنبالِ راهِ چاره ام...

 

سکوتِ سردِ گلِ سرخ با گريه هام نمی شکنه...

 

چشماشو بسته می دونم اونم درست مثلِ منه...

 

با ناز و عشوش دلمو تو اوج ِ ابرا ميبره...

 

اونم يه عمره مثلِ من تو آسمون در به دره...

 

خوب می دونم يه روز مياد که اون چشاشو وا کنه...

 

با دوتا چشم ِ خواستنيش تو چشم من نگا کنه...

 

با اين خيالِ قيمتی زندگيمو ميگذرونم...

 

اون منو باور می کنه دوستم داره خوب می دونم...

 

آی گلِ سرخ آی عسلم دخترکِ غنچه نشين...

 

دوست دارم ديوونتم چشماتو باز کن و ببين...

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385 و ساعت 9:26 بعد از ظهر | 
دلتنگی ها (حامد تقدسی)

چه به تنهایی جانم همدم
چه غریبم چه غریب ...
چه سزاوارترینم به سکوت
چه خموشم چه خموش ...
چه ملولم من از این خاطره های خسته
چه اسیرم چه اسیر
چه بهشتی در یاد و چه عمری بر باد
چه خزانم چه خزان

تو مگر یاد نداری
شب بارانی چشمان خمارم ازعشق
و زمین لرزه آن عصر دل انگیز بهار
و دریغی
که در آن اوج تماشا کردی
و خرامان رفتن
و ...
رفتن
همیشه رفتن .

دلتنگ خواهم ماند
همیشه
نه برای با تو بودن
برای
آمیزش عشق و طعم خوش لیمو
برای عاشقی هایم
برای
همه آن چیزهایی که ندیدی .

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385 و ساعت 6:31 بعد از ظهر | 
دعا کردم
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ، ترا با

لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ

آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای

در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید ،

با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشمهایم را به روی اشکی ازجنس غروبِ

ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم چرا رفتی

نمی دانم چرا، شاید خطا کردم

و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی

نمیدانم کجا، تا کی،برای چه؟

ولی رفتی و بعد از رفتنت

باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره

با مهربانی دانه بر می داشت

تمام بالهایش غرق دراندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو

تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو

هزاران باردر هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریاچه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آن که می دانم تو هرگزیاد من را

با عبورخود نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام

برگرد!

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو

در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست

ومن در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا؟ شاید به رسم عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت

دعا کردم.
|+| دل نوشته ی احسان و سارا در یکشنبه بیستم فروردین 1385 و ساعت 1:8 بعد از ظهر | 
85.01.19

ghoroube kish

 

امروز هم گذشت و رفت ديگه آخرای جونش رو داره

 

 ميگذرونه...

 

داره نصيحتم ميکنه...

 

داره ميگه بابا تو چرا اينقدر خودت رو داغون ميکنی؟؟؟

 

چته؟؟؟ چرا اينقدر با خورد شدن اعصابت همه رو اذيت

 

 ميکنی؟؟؟

 

بهش ميگم اينطوری نيست ديدی که خودش هم گفت احسان

 

اينقدر ادا و اصول در نيار... تا ندونه من واقعا وقتی حالم

 

بد ميشه اين شکلی ميشم واسش اذيتی نداره که... ميذاره به

 

حسابِ ادا واصول...

 

اما اون يه نگاهه عاقل اندر سفيه بهم می کنه و ميگه باز تو

 

 حرف وقتایِ لج و لجبازی رو جدی گرفتی و ازشون يه کوه

 

 ساختی؟؟؟

 

بهش ميگم اخه من همون....یِ قديما رو می خوام...

 

بازم خنديد و گفت:

 

اون که رفته ديگه هيچ وقت نمياد...

 

شايدم آينده ای بهتر بياد...

 

تو که عمری محکم همچون کوه بودی...

 

کمکی کن تا دوباره روزایِ اول بياد...

 

 

نکنه اونم تو شبها خسته از غبار جاده...

 

خوابِ مهتاب و ميبينه که مياد پای پياده...

 

نکنه هجوم ابرا اون رو هم از ما بگيره...

 

ستاره برای بودن ديگه فردا خيلی ديره...

 

حالا که خورشيد طلسمِ قلعه ی سنگیِ خوابه...

 

تو نگو عشقا دروغه تو نگو دنيا سرابه...

 

با کدوم بهانه بايد شب و از تو کوچه دزديد...

 

گل سرخ عاشقی رو به غريبه ها نبخشيد...

 

ستاره همه غروبم پيشکش ناز تو باشه...

 

تو بمون تا چشمایِ من با سپيده آشنا شه...

 

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در شنبه نوزدهم فروردین 1385 و ساعت 11:58 بعد از ظهر | 
چی بگم که خيلی تنهام

abyaneh

 

چی بگم که خيلی تنهام می دونی ياری ندارم...

 

چی بگم که غيرِ غصه ديگه دلداری ندارم...

 

ديگه دلداری ندارم...

 

هيچ کسی پا نميذاره به سراچه ی خيالم...

 

هيچ کسی نداد جوابِ اين سواله بی جوابم...

 

هر کی اومد دو سه روزی از دلم بازيچه ای ساخت...

 

دلِ من مثلِ عروسک ساده بود دل به دلش باخت...

 

ساده بود دل به دلش باخت...

 

گله و گلايه ای نيست بی وفايی رسم عشقه...

 

عاشقا تنها می مونن تنهايی مرامه عشقه...

 

تنهايی مرامه عشقه...

 

 

از محسن یگانه
عزیز  هم تشکر می کنم ... 

 

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در جمعه هجدهم فروردین 1385 و ساعت 11:30 بعد از ظهر | 
خدا حافظ

گفتی برو گفتم به چشم این بود کلام آخرین...

گفتی خدا حافظ تو گفتم همین؟ گفتی همین!!!

گریه نکردم پیش تو با اینکه پر پر میزدم...

با خون دل از پیش تو رفتم و باز نیومدم...

بازی عشق تو روجانانه باختم مثل بازنده خوب مردانه باختم...

همه ثروت من تحفه درویش نفسم بود که به تو شاهانه باختم...

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385 و ساعت 11:4 بعد از ظهر | 
comment plz

az doustaye golam ke web loge in bandeye haghir ro bazdid mikonan khahesh mikonam comment(nazar)haye mohtarameshoun ro bezaran va behem komak konan tou  behtar kardane weblogam....ghalban azashoun mamnoun misham

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385 و ساعت 1:14 قبل از ظهر | 
گناهم را ببخش

 

bebakhsh

اگر گاهی ندانسته به احساس تو خندیدم و یا از روی خودخواهی فقط خود را قشنگ دیدم...

 

اگر از دست من در خلوت خود گریه می کردی اگر بد کردم و هرگز به روی خود نیاوردی...

 

اگر تو مهربان بودی و من نامهربان بودم برای دیگران بهار و برای تو خزان بودم...

 

اگر زجری کشیدی تو گاهی از زبان من اگر رنجیده خاطر گشتی از لحن بیان من...

 

 

            گناهم را ببخش گناهم را ببخش
|+| دل نوشته ی احسان و سارا در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385 و ساعت 0:57 قبل از ظهر | 
رفتم

دست تو به دست دگري دادم و رفتم عشق تو به دلدار تو بخشيدم و رفتم

 

آهسته و لرزان و سرافکنده و مجنون چون بيد ز بيداد تو لرزيدم و رفتم

 

چون رعد سر راه تو بس نعره کشيدم چون برق به يک لحظه درخشيدم و رفتم

 

از ناله ي سوزنده ي دل سوخت وجودم همراه دل از دست تو ناليدم و رفتم

 

ديدم که هلاک من و دل بود پسندت من نيز پسند تو پسنديدم و رفتم

 

لبخند تو را ديدم و با ديده ي پر اشک بر عشق تو و عهد تو خنديدم و رفتم

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385 و ساعت 0:11 قبل از ظهر | 
اما بازم نيومدی...

 A . E

 

عاشق و مجنونت شدم نخونده مهمونت شدم کلی پريشونت شدم

اما بازم نيومدی...

 

قهوه ی فنجونت شدم شمع ِ تو شمعدونت شدم خاکِ تو گلدونت شدم

اما بازم نيومدی...

 

برف زمستونت شدم رسوا و حيرونت شدم چک چکِ ناودونت شدم

اما بازم نيومدی...

 

آفتاب و بارونت شدم اشکهای ارزونت شدم عطر ِگلاب دونت شدم

اما بازم نيومدی...

 

ماه توی ايوونت شدم خراب و ويرونت شدم گل ِ گلستونت شدم

اما بازم نيومدی...

 

سه ماه تابستونت شدم الوند و کارونت شدم دشتای ايرونت شدم

اما بازم نيومدی...

 

دنا و هامونت شدم نزديکتر از جونت شدم رگت شدم خونت شدم

اما بازم نيومدی...

 

خادم و دربونت شدم اسيرِ زندونت شدم گلابِ کاشونت شدم

اما بازم نيومدی...

 

يه جوری مديونت شدم سنگِ خيابونت شدم راهی ِ ميدونت شدم

اما بازم نيومدی...

 

تو سختی آسونت شدم تو دردا درمونت شدم ناجی ِ پنهونت شدم

اما بازم نيومدی...

 

لباس و سامونت شدم سارق ِ ايوونت شدم چشمای گريونت شدم

اما بازم نيومدی...

 

لبهای خندونت شدم گشنه شدی نونت شدم آب ِ فراوونت شدم

اما بازم نيومدی...

 

هميشه ممنونت شدم من نی ِ چوپونت شدم آب تو بيابونت شدم

اما بازم نيومدی...

 

شعرای ارزونت شدم عمری غزل خونت شدم تسليم قانونت شدم

اما بازم نيومدی...

 

کشته ی مژگونت شدم هلاک چشمونت شدم رفتم و قربونت شدم

اما بازم نيومدی...

 

اما بازم نيومدی...

 

اما بازم نيومدی...

 

و اين بود قصه ی بودن وقتی که از ته ِ دل تو را می پرستيدم...و همه جا

می نوشتی

((A.E))

 

اما حالا.....

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در یکشنبه سیزدهم فروردین 1385 و ساعت 2:6 قبل از ظهر | 
ey aseman

ey aseman...

ey aseman abre to ashkesh dige darya  nemishe...

na dige hich ki ghamesh mesle ghame ma nemishe...

ey aseman bazi nakon aftabo mahtab nemiad...

dele man hamchin gerefte ke dige va nemishe...

hame adama ghariban amma na shabihe ma...

akhe ghalbe hich kasi injoury tanha nemishe...

hame abra name baroun mishine tou cheshmeshoun...

amma boghze hich kasi injoury darya nemishe...

hame migan az ghame eshgho feraghe yareshoun...

amma hich ki meslema ashegho rosva nemishe...

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در یکشنبه ششم فروردین 1385 و ساعت 2:21 قبل از ظهر | 
reza sadeghii

baba bikhial dige dige naz kardanam haddi dare...

make raftim bade ma midouni ki douset dare...

mage ma chi kam gozashtim az maramo marefat...?

ke to injour ba ma bad ta mikoni bi marefat...?

gofte boudam nafasi baram miram ta akharesh...

nafasi ke hormatam ro begire miborramesh...

rastesho bekhai dige khaste shodam rok begamet...

be delam neshaste boudi khoshkidi boridamet...

dige oun donyaye por rango cheraghet nemikham...

vase rou kam konitam shode soraghet nemiam...

ghati kardam bad ragham mikham ke gheydet bezanam...

mikham in dandoune arie ro az tah.....bekanam.....

bekhoda eshghi ke zellat biare kashke aziz...

joune har chi marde bia aberou nariz....

 

 

manzour ba hich ki naboude faghat ghashang boud neveshtamesh....lotfan be khodesh nagire hich ki....

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در یکشنبه ششم فروردین 1385 و ساعت 2:2 قبل از ظهر | 
دل من...
ehsan

توی آینه خودتو ببین؛ چه زودِ زود
توی جوونی غصه اومد سراغت؛ پیرت کنه
نذار که تو اوج جوونی؛ غبار غم
بشینه رو دلت، یهو پیر و زمین گیرت کنه
منتظرش نباش؛ دیگه اون تنها نیست
تا آخر عمرت اگه تنها باشی اون نمیاد
خودش می گفت یه روزی می زاره میره
خودش می گفت یه روز خاطره هاتو می بره از یاد
آخه دل من؛ دل ساده ی من
تا کی می خوای خیره بمونی به عکس روی دیوار؟
آخه دل من، دل دیوونه ی من
دیدی اونم تنهات گذاشت بعد یه عمر آزگار!!!
دیدی اونم رفت، اونم تنهات گذاشت رفت
تو موندی و بی کسی و یه عمر خاطره پیش روت
دیگه نمیاد، دیگه پیشت نمیاد
از اون چی موند برات بجز یه قاب عکس روبروت؟
             

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در یکشنبه ششم فروردین 1385 و ساعت 0:13 قبل از ظهر | 
ye rouze bade dige(1)1

ye rouze bade dige baz shorou shodo hala dare akharin daghighe hash tamoum mishe hamin ke chand deghe bishtar ta akhare emrouz baghi namounde bi ekhtiar khoshhalam mikone....

mesle kheily az vaghta ma 2 ta eyne mousho gorbe oftadim be joune hamdige. che lahzehaye sakhty

che daghighe haii boud ke sedasho mikhastam.....

lazem dashtam boudanesho hes konam ta mese hamishe baz....

amma belakhare boghzam terekid joloye reyhaneo kolli gerye kardimo harf zadim....

paye tellefon behem goft hatman kheily khosh gozashte behet ke aslan khaste nisty amma hich vaght  nafahmideo nemifahme ke ghame lahzehaye bedoune oun boodanam enghadr sangin o shadid hast ke hich asar va jaii bara khastegi o dard haye dige o .......... baghi nazare

hamino mikhad

faghat doust dare mano leh kone ta.... gar che ke msg mide ta mitouni khosh begzarouno be fekre manam nabash.......

deghat kardy??? be fekre man nabash....

yani ehsan jan boro zajje bezan boro gerye kon ye vaght khosh nagzare behetaaaaa......

faghat delam mikhad benevisam az har chi az khatereha az ahang haii ke emrouz goush dadam....

amma behtare tou khateram negaheshoun daram......

shayad ba neveshtan velleshoun konam o khatereye ye rouze bad az zehnam bere.....

na felan mikhameshoun

(makhsousan divoune bazi haye tou mashin)

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در یکشنبه ششم فروردین 1385 و ساعت 0:1 قبل از ظهر | 
rouh tahte tasire jesm

emrouz halam kheily bad boud shayad bad tarin darde jesmi ke tahala keshide boudam...:D

shadidan az nahiyeye  sineye chapam(rouye ghalb) tou ranj boudamo bi ekhtiar az darde ziad ashk mirikhtam

doktoraye khouneye ma ham ke mashalla hamishe be moghe miresan

taze bad az kolli dir kardan aslan yadeshoun naboud ke baram ghors bekharan

kholase ke ba har badbakhty tamoum shodo raft

khodesh migoft ghesmate ziadish bekhatere aasaab momkene bashe

amma nemidounest asab nist faghat deltangie hozoureshe deltangie negahe hatta akhmouye bad akhlaghesh

hanouz avvale in rahe toulanie

ta 26 om kheily mounde

amma vaghean khaste shodam

emsalam ke mashallah aslan engar na engar ke eydeo hame bayad range digeii begiran

zendegi kamelan seyre addie khodesho dare

heyf ke nisty asali.........nisty ke bebini ashkam dige nemitoonan narizan....bemounan....faghat mikhan az deltangit bekhounan....... :D inam az ehsane emrouzet

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در جمعه چهارم فروردین 1385 و ساعت 1:45 قبل از ظهر | 
tanha dar baghe tarik

yeki nist ta mane khaste toye ghalbesh ja begiram

toye dastaye ghashangesh bemoonam ta ke bemiram

yeki nistesh ke betoonam sheramo barash bekhoonam

bebinam eshgho to cheshmash ta abad pishesh bemoonam

yeki nist ke daryaharo pishkeshi barash biaram

no arouse mahiaro joloye cheshash bezaram

abraro paiin biaram sayeboun barash besazam

vaghty dastasho migiram omramo behesh bebazam

manam oun marde gharibi ke del az donya shekaste

khasteo ghamgino tanha koohe gham rahesho baste

dardo ranjo gerye kardan age ine ghesseye man

mordanam sad dafe behtar ta be zendegi residan

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در جمعه چهارم فروردین 1385 و ساعت 1:12 قبل از ظهر |