|
سکوت واژه ها
در سکوت واژه ها متن خيال من کجاست؟
اون دوست دارم و اين مال تو جون و تن کجاست؟
کو مرام عاشقی؟ عجب سوالی...
نمياد سراغ عشق به اين حوالی...
کو غزل ها کو ترانه کو دلت اون پاره سنگ؟
کو دو تايی که مرا ديوانه کرد چشم قشنگ؟
پس کجايی نرميه هستنمان؟
ای تو که فقط حرف خواستنمان...
کاشکی بودی تو تمومه لحظه هام...
سيب باغم بی تو مونده کال و خام...
کاشکی با هم عشقو فرياد ميزديم از ته دل...
اهای دنيا اگه عاشق باشين نميشِنه قايق به گل..
اين هم اولين شعر از خودم...
به نظر خودم
خوب از آب در نيومد شما هم حتما نظرات
خودتون رو بگيد
ممنون ميشم کمکم کنيد...
راستی تلفن همچنان خرابه 
| +| دل نوشته ی احسان و سارا در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 7:25 بعد از ظهر |
انتظار تو
انتظار تو فقط مال منه...
سهم من از تو افسوس تورو نداشتنه...
همه با همديگه هستن...همه خيلي ها رو دارن...
يکی هست که وقت گريه سر رو شونه هاش بذارن...
ولی من از همه دنيا تورو داشتم..تورو داشتم...
وقتی گريه می کردم سر رو شونت ميذاشتم...
همه تنهايی هامون مال هم بود..مال هم بود...
هر چی با همديگه بوديم بازم برامون کم بود...
بودن تو جرات پرواز برای اين بال شکستست...
داشتن تو لذت لبخند صدای اين لبهای بستست...
دارم از عطش می ميرم ابر من کجا می باری؟؟؟
تن من خشکيد و پوسيد تو به سبزه ها می باری...
شعر : عارف
| +| دل نوشته ی احسان و سارا در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 9:55 قبل از ظهر |
خنجر تلخ رفاقت...
اون منم هميشه تنها اون هميشه تک ستاره...
يه غروب سرد پاييز که تو حسرت بهاره...
با دلی غرق محبت سينه ای پر از صداقت...
پشت هر خنده ای خوردم خنجر تلخ رفاقت...
خسته از اسم رفاقت توی اين بازی بی سود...
غصه ی زخم رفاقت واسه من چه بی ثمر بود...
اون که از عاطفه دم زد با نگاهی عاشقم شد...
عشق نفرينی و يادش کابوس دقايقم شد...
هر کسی به رسم دوستی قلب خستم و شکستش...
اونی که فکر نمی کردم چوبه ی دارم رو بستش...
 نظر یادتون نره ها 
با تشکر از دوست عزيزم فرخ که الان هم داره آهنگ شعر های
خودم رو برای تابستون آماده می کنه...
| +| دل نوشته ی احسان و سارا در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 و ساعت 9:19 قبل از ظهر |
خيال نکن که گريه هات قلبش و عاشق می کنه...
اينقده آزارش نده با هِق هِقات دِق می کنه...
بذار محبت تورو از توی چشمات بخونه...
جلوی راهش رو نگير اگه خودش خواست می مونه...
اون و توی دستات نگير که مثل برفا آب ميشه...
اگه می خوای نگاش کنی ببينش از پشت شيشه...
اون گل گلدون منه قشنگ و ناز و خوشگله...
چيزی نگو خوب ميدونم که داشتنش چه مشکله...
نازک تر از برگ گله نگو که قلبش آهنه...
با يه نگاه نا بجا ببين چه ساده ميشکنه...
با تشکر از دوست خوبم حسين...
| +| دل نوشته ی احسان و سارا در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385 و ساعت 6:0 بعد از ظهر |
ايستگاه انتظار...
ايستگاه انتظار من خالی شده از سکنه...
دلم داره تو تنهاييش با خاطرات جون می کنه...
پرنده پر نمی زنه تو ليست انتظار من...
انگار همه مسافرا تو راه جاده گم شدن...
سکوت تلخ مرگبار...تو ايستگاه انتظار...
هی ميپيچه تو گوش من...خسته شدم از روزگار...
...
...
...
يه هو سکوت و ميشکنه صدای سوت يک قطار...
يه لحظه با خودم ميگم ديگه تموم شد انتظار...
صدای فرياد منو داره کسی جواب ميده...
حالا يکی از اون بالا به داد قلبم رسيده...
...
...
...
قطار با سرعت نور انگار منو نديد و رفت...
دلم موند و ناباوری خاطرش از يادم نرفت...
شاعر : طنين
| +| دل نوشته ی احسان و سارا در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385 و ساعت 5:41 بعد از ظهر |
سلام:
خیلی خوشحالم....
با اینکه این وب لوگ نسبتا قیافه ی شخصی
به خودش گرفته بود اما توی یک ماه ۵۰۰ نفر بازدید داشت...
و این برای من نشونه ی اینه که با وجود تنهاییم
تو باغ تنهایی هام دوستهای خوبی دارم که بهم سر میزنن
و نمیذارن تو اوج تنهایی احساس تنهایی کنم.
مرسی از همه ی کسانی که با نظرای قشنگشون
کلی بهم لطف کردن...
از همتون ممنونم...
ممکنه چند روزی نتونم بیام
چون برام ۲۰۰۰۰۰ تومان قبض تلفن اومده...
بازم مرسی از همه...
| +| دل نوشته ی احسان و سارا در شنبه دوم اردیبهشت 1385 و ساعت 1:44 قبل از ظهر |
|
حرف دل
منم اون مرد غریبی... که دل از دنیا شکسته... خسته و غمگین و تنها... کوه غم راهشو بسته... درد و رنج و گریه کردن... اگه اینه قصه ی من... مردنم صد دفه بهتر... تا به زندگی رسیدن...
احسان رضایی متولد 22 دی 1365
هیچ حرفی برای گفتن نیست.غمم را روی دلتنگی ام می گذارم.نمی خواهم هیچکس بفهمد که تنهایم...حتی خدا...و خدا هم تنهاست!حقیقت است ولی انقدر در دغدغه های زندگی گم شده ام که خودم خودم را نمی شناسم!؟حتی تنهایی هم گاهی زمزمه های شبانه ام را از یاد می برد...شاید متولد تابستانی سرد باشم اما غمگین مثل پاییز!و شاید در غروب زمستانی گرم پروانه ی وجودی شدم...نمی دانم!؟!؟!اما تنهایم مثل تو...ولی با تو تنهایی چه قدر زیباستّ!قرار نیست کاری شود....تنهایی نمناکم از کنارت رد می شود....مرا تا همیشه ببخش!
سارا لطفی متولد 9 مرداد 1368
منوی اصلی
صفحه نخست
ایمیل و آی دیه شخصیه من
آرشيو مطالب
خانگي سازی
ذخيره كردن صفحه
اضافه به علاقه منديها
خاطره های گذشته
همه با مرام تر ها
ای همه ی وجود من مهتاب کلید بهشت یه دختر شیطون(و باحال) غریب آشنا هستی _ دیگه دیگه آموزش برنامه نويسي آرزو سوشیانت فرشته نغمه های غم انگیز
آرشيو پیوندها
همه با مراما
border="0">
امکانات
|