تبليغاتX
باغ تنهایی ها

خانه | آرشیو | پست الکترونیک
آهنگ وبلاگ عوض شد...

یه آهنگ پر خاطره...

لطفا نظر بدید راجبش...

تا اگه قبلی بهتر بود برش گردونم...

مرسی از همتون...

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت 7:48 بعد از ظهر | 
 

وقتي دلتنگ شدم...

به ياد ميارم کسي رو که...

خيلي دوستم داره.


وقتي نااميد شدم...

به ياد ميارم کسي رو که...

تنها اميدش منم.



وقتي پر از سکوت شدم...

به ياد ميارم کسي رو که...

توی هر لحظه سکوتش به صدام محتاجه.



 

وقتي دلم خواست از غصه بشکنم...

به ياد میارم کسي رو که...

توي دلم يه کلبه ساخته.



وقتي جايي نشستم که کنارم خالي بود...

به ياد ميارم کسي رو که...

توي آغوشم جای مي گرفت...


وقتي به انگشتام نگاه می کنم...

به ياد ميارم کسي رو که...

دستاي ظريفش لاي انگشتام گم مي شد.


 

وقتي چشمام تهي از تصويرش میشه...

به ياد ميارم کسي رو که...

حتي توي عکسش بهم لبخند ميزنه.


 همیشه دوستت دارم...

حتی وقت زندگی....دو نفر...


بیا...

بیا دیوونه ی من...بیا حرف بزن...

بذار همه بدونن چرا واسه من جفت شیشی...؟؟

منتظرتم.

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 و ساعت 11:50 قبل از ظهر | 
شعر از ایرج جنتی عطایی

به خاطر آور ، كه آن شب به برم 
 

گفتي كه : بي تو ، ز دنيا بگذرم 
 

كنون جدايي نشسته بين ما 
 

پيوند ياري ، شكسته بين ما

گريه مي كنم 
 

با خيال تو

به نيمه شب ها 
 

رفته اي و من 
 

بي تو مانده ام 
 

غمگين و تنها 
 

بي تو خسته ام 
 

دل شكسته ام 
 

اسير دردم
 

از كنار من 
 

مي روي ولي 
 

بگو چه كردم

رفته اي و من آرزوي كس

به سر ندارم 
 

قصه ي وفا با دلم مگو 
 

باور ندارم

 

این دیگه حرف آخره...

 

آره...من...

 

احسان رضایی...

 

دیگه نمیتونم...

 

حرف آخر...جای آخر...

 

مثل خیلی از عشقای دیگه... (تا اونجا که حدس میزنم...

 

مثل آلنوش گلم که دل سوخته ی عزیزیه برام)

 

(سیرواوم ام کز=Siroum em kez)

 

برای با هم بودن...

 

همیشه در قلب هم بودن...

 

لازمه که همدیگرو فراموش کنیم...

 

لازمه که یه خروار خاطره زیر پامون له

بشه...

 

لازمه که بریم و تمومش کنیم...

 

و در نهایت...

.

.

برای با هم بودن جاودانه باید با هم نباشیم...

 

(هر کی فهمید معنیشو تو کامنت بگه)

 

به خدا اگه میموند...

 

تمام این ملزومات لازم رو میشکستم...

 

به هر قیمت...

 

(یاد سریال نرگس افتادم)...

 

 

(جا داره که همینجا تاسف خودمو از فوت پوپک گلدره هم اعلام کنم)

 

۲ تا نکته...

 

۱.اگه میشه نظر واقعی و بی تعارف خودتون رو راجب شعرهای من بگید تا من

راحتتر تصمیم بگیرم که بلاخره شعر از خودم بذارم یا از دیگران...

۲

.از اینکه هیچ کسو برای این پست خبر نکردم عذر میخوام...

 

چند روزه که حالم خیلی....

 

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 و ساعت 2:52 قبل از ظهر | 
زهر و عسل

من یه دره ی عمیق...

 

                       تو یه کوه سر بلند...

 

من به جات اشک میریزم...

 

                       تو به جای من بخند...

 

یه روز خیلی سنگین...

 

با یه احساس ناتوانی که از صبح...

 

گلوی تازه نفسم (به هوای شهر تو) رو خفه کرده...

 

کجایی تو که برای تلخی زندگیم...

 

....یه دنیا عسل تو نگات داری؟؟؟

 

 

حلقه ی خاطره هامون روی میزه...

 

کاشکی بودی میدیدی اشکام میریزه...

 

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385 و ساعت 3:32 بعد از ظهر | 
عکس
سلام.

یه عکس خیلی خوشگل جمعه که رفتیم کوه گرفتم...

 

دیدم اصلا نمیشه به دوستای گلم تو باغ تنهایی نشون ندم...

 

نمیدونم چرا هر کی میبینه لحظه ی اول میگه با فتوشاپ درست شده پروانه هاش...

 

اما شما دقت کنید که فرق داره این اشتباه رو نکنید...

 

 

 

راستی هر کسی خواست با اکیپ ما بیاد کوه...

 

 و زیبایی های واقعی کوه رو تجربه کنه به من اطلاع بده...

 

 

خودم که واقعا دوستش دارم نظر تو چیه دوست عزیزم؟؟؟

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 و ساعت 7:50 بعد از ظهر | 

 

سلام امروز دیگه طاقت نیاوردم و تلفن جدید خونه رو یه راست وصل کردم به اطاقم...

 

دوباره میریم سراغ حال و هوای اصلی خودم و این وبلاگ...

 

حال و هوایی که خیلی هاتون باهاش آشنایین...

 

حال و هوای تموم شعرهام...


این شعر رو در تاریح ۸۵.۰۴.۱۵ گفتم...


امشب دیگه اگه نیای از همه دنیا میبرم...

اگه بازم بگی برو اشک میریزم غم میخورم...

امشب اگه چشمای تو باز بگه من رو نمیخواد...

نگام به راهت میمونه...اما دلت را نمیاد...

ازت نمی خوام که بگی دوسم داری مال منی...

اما خودم بهت میگم تموم دنیای منی...

رنگ چشات سیاه ناب رنگ زلال دلمه...

برای گفتن غمم سیاهی هم خیلی کمه...

روزای غمگین چشات دستای من رو یادته؟؟؟

 

حالا میترسم که بگی...اشکای من زیادته...

نمیتونم بوی تن تورو فراموش بکنم...

آتیشه گرمه عشقتو با گریه خاموش بکنم...

روزای آخر یادته...دل خوشیمون حین سفر؟؟؟

دلهره ی آینده بود زندگیمون با دو نفر...

آخ که چه خوب بود اون روزا حتی با اون دغدغمون....


حالا ببین چشم حسود چی آورده به سر مون؟؟؟

 

شاعر: احسان رضایی


نظر هاتون به من دل گرمی و توان ادامه ی راه...

پس دریغشون نکنین...

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در شنبه هفتم مرداد 1385 و ساعت 6:12 بعد از ظهر |