تبليغاتX
باغ تنهایی ها

خانه | آرشیو | پست الکترونیک
استاد
آخ!!!یکی بود یکی نبود...

از غم این بود و نبود...

یکی میاد دل میبره...

بترکه جفت چشم حسود...

 

دیگه نمیگم کاش یکی پیدا بشه...

میگم حتما پیدا میشه کسی که کلید قفل سنگین باغ تنهایی ها رو به دست بگیره...

 

گاهی حضور یه آدم جدید تو زندگی چه کمک هایی که نمیکنه...

بدون در نظر گرفتن جنسیت...

 

 

از این به بعد به اسم استاد...

خیلی حرفا از من میشنوید...

(که واقعا استادمه و لیاقت این لقب رو داره)...

اون انسان دو پاییه که از یه دست دادن ساده باهاش موقع سلام و علیک...

((با اینکه مجموعا ۴ روز هم نگذشته از کاشتن این جوانه ی رفاقت....))

از اون نیروی زیادی میگیرم...

این فقط حرف من نیست...

میدونم همه ی اطرافیانش از حضور گرمش لذت میبرن...

میدونم هیچ وقت قدم بزرگش با همون پاهای کوچیک به باغ تنهایی های من نمیافته...

اما از همه ی حضورش تو این روزا...ممنونم

خیلی کمک میکنه و هیچ نمیدونه...

حتی خودمم نمیدونم اگه نیومده بود تاحالا...

 

بگذریم...(یه نفس عمیق...) بیخیال گذشته...حال و بچسب و برو جلو...

خوب اومدم تا به همه بگم حالم بهتره...اقلا از این مدتی که بر من گذشت بهترم الان...

و بد جوری دلم یه نفر جدید تو زندگیم میخواد...

ای بابا دستتون درد نکنه میبینم که فوری همه آستین هارو زدید بالا....

حال میخوای زحمت نکش...

ای بابا...حالا که تو تظمینش میکنی دیگه....(الان همتون گفتین...>بچه پر رو...نه؟)

خوب فعلا بگذریم...

هر کی لطف کرد و نظر داد لطفا بهم راهنمایی کنه...

به نظر شما دوست عزیز و یار همیشگیه تنهایی هام...

مطالب این وبلاگ از این به بعد چه شکلی باشه؟؟؟

مثلا موضوع شعر ها راجب چی باشه خوب تره؟؟؟

از راهنمایی ها و سلیقه های زیباتون ممنون میشم...

یه چیز دیگه...

نظرات خیلی کم شده...

اگه واقعا این باغ هم با اومدن پاییز و زمستون بی اهمیت میشه...

حتما بگید تا در مورد آپ کردن و ادامه ی حیاطش تجدید نظر کنم...

 

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385 و ساعت 1:34 قبل از ظهر | 
بانو مرا درياب
اين دل پريشان است ؛ بانو مرا درياب

سر در گريبان است ؛ بانو مرا درياب

 

صبرم شده بی تاب ؛ مستی شده افزون

عشقم نمايان است ؛ بانو مرا درياب

 

روياترين رويا ؛ وصل حقيقت شد

اکنون بهاران است ؛ بانو مرا درياب

 

در بين مهمانان ؛ اين دل نشان دارد

همچون غريبان است ؛ بانو مرا درياب

 

اما نشان تو ؛ گلگونی رويت

دنيا پريشان است ؛ بانو مرا درياب

 

محبوبه عالم ؛ دردانه احسان

اين دل پريشان است ؛ بانو مرا درياب

 

 

تو بد وضعی گیر کردیم...

هیچکس هیچ چیز رو درک نمیکنه...

بر خلاف گذشته...هیچکس تلاشی هم نمیکنه...

نه برای درک کردن...

نه برای به کرسی نشوندن...

 

راستی بی ارزش بودن یعنی چی؟؟؟

از یه نفر چی باید ببینی تا بفهمی تو نگاهش بی ارزشی؟؟؟

 

دیگه مهم نیست...

بهترین تجربه تلخ ترین تجربست...

 

آره اسمتو...دیگه میذارم یه تجربه...آره...فقط...

آخه به تجربه هام اضافه شده که چطور میشه مثل خود آدما بود...

و رفتارشون رو دید...در مقابل خودشون...

و چه چیزا فهمید...

 

با انكه مرا به دام خو يش افكندي

بر  گريه جانگداز من  مي خندي

گيرم كه سزاوار قفس بود دلم

اي عشق! چرا بال و پرش را كندي؟!

 

دوستای گلم...

این هفته ۴ شنبه هم یه آپ میکنم...

آخه اونطوری به دلم نچسبید این آپ...

بهم سر بزنید...

یادتون نره ها...

یا حق

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385 و ساعت 2:50 قبل از ظهر | 
روزای سخت
 

حیف این شبها که اسمش...شبای آخره کاره...

حیفه این قلبی که بازم...تو فکر دیدن یاره...

نه به اون نیست که می گفتیم....اما یاره هم میموندیم....

نه به این روزا که نیستیمو...دل هم رو سوزوندیم...

قصمون رو هر کی از دل...بشنوه میگه دیوونن...

نمیدونن که حالا...دوتا اسیر گوشه ی خونن...

آره قصه های امروز...طعم تلخ گرفته دیگه...

دیگه کمتر کسی امروز...حرف از عاشقی میگه...

تا یکی پیدا میشه...واسه من دل میسوزونه...

اما هیچکس نمیدونه...این شده رسم زمونه...

((عاشقا تنها میمونن...تنهایی مرامه عشقه))

ما که ماله هم نبودیم...نتونستیم که بمونیم...

جوهر تقدیر نوشته...ما که چیزی نمیدونیم...

دیدی باز گلایه کردم...منم اون مرد غریبه...

اون که از خوشی تو دنیا همه عمرش بی نصیبه...(توضیحات وبلاگ همین سمت راست)

 

 

اونقدر حالم بده توی این روزای سخت...

دیگه دستم به نوشتن نمیره از تو و بخت...

 

 

 

با انكه مرا به دام خو يش افكندي

بر  گريه جانگداز من  مي خندي

گيرم كه سزاوار قفس بود دلم

اي عشق! چرا بال و پرش را كندي؟!


از همه همدم باغم بازم عذر میخوام...

فقط این شعر که زیاد هم باب میل من نشد....

شما رو نمیدونم...

 

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در یکشنبه شانزدهم مهر 1385 و ساعت 3:34 قبل از ظهر | 
یا هو....
و بلاخره یک اهنگ قشنگ تقدیم به مولای ما علی...

تا انتهای ماه رمضان...به عشق هو...

حق هیچگونه کپی برداری از آهنگ و پخش وجود نداره...

اگه بردارید خودتون رو خراب میکنید...آلبومش میاد...

از اونهایی که اطلاعی از این اهنگ ندارن خواهش میکنم که سوالی در مورد خواننده نکنن چون شرمنده میشم...

اونهایی هم که میشناسن خواهش میکنم که حرفی ازش تو هیچ جا نزنن...

 

ممکنه به دلایل مختلف من جمله سیاست برای مجوزش مشکل پیش بیاد....

ممنونم از همتون...

 

عجب دنیاییه دنیای بی مهری...

عجب فرداییه فردای بی یاری...

عجب فرداییه فردای بی یمنی...

 

دلم از کینه و نفرت پوسیییییییییید....

برس مولای مننننننننن خستم....

همه خنده بر لب و خنجر بر دسسست....

مرا کشتند یا مولا...چه نشستی...

یا مولا...چه نشستی...

 

در شهر ما دیگر یتیمانت نمیخندند...

در یاد ما دیگر نمی آیند...

در شهر ما نامت شده ابزااااااار...

برای ناکسان بی ایمان...

 

عجب جرمیست جرم یا علی گفتن...

به فریادم برس مولا که شد جرمم....

عجب عشقیست عشق یا علی گفتن...

به فریادم برس مولا که شد جرمم....

 

دلم از کینه و نفرت پوسیییییییییید....

برس مولای مننننننننن خستم....

همه خنده بر لب و خنجر بر دسسسسسست....

مرا کشتند یا مولا...چه نشستی...

یا مولا...چه نشستی...

یا هو....

یا هو....

یا هو....

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385 و ساعت 4:10 قبل از ظهر | 
دلم برای کسی تنگ است
چقدر این ساعت بالا خوشگله مگه نه؟؟؟

 

 

به سرنوشت بیاندیش که چگونه تصویرگر جدایی هاست.


 بر من خرده مگیر .چرا که جبر زمانه از آغاز هر سلامی به پایان بدرود می رسد...

اگه عکسا نیومد refresh کنید تا بیاد...با اونها لطف مطلب بیشتره...

 


 دلم برای کسی تنگ است


کسی که دل برای شنیدن نجواهای شبانۀ من داشت

و لحنی آرام برای نوازش موهایم



دلم برای کسی تنگ است


کسی که خالی وجودم را از خود پر میکرد

و پری دلم را با وجود خود خالی



دلم برای کسی تنگ است


کسی که اشکهایم بر روی دستانش میریخت

و او آب آرامش را بر روی گیسوانم



دلم برای کسی تنگ است


کسی که طراوت و شمیم بهاران را ترنم باران پاییزان را....

به طور اعجاب انگیزی درهم می ریخت



دلم برای کسی تنگ است


کسی که با او در جمع تنها بودم

و در تنهاییمان دنیایی را مالک بودیم



دلم برای کسی تنگ است


کسی که تا شمالترین شمال با من می آمد

و در جنوب ترین جنوب با من بود .


 کسی که زندگانی من است...

کسی که دوستش دارم تا ابدیت خداوند...

 

شاید بهم حق ندی.... اما دلم خیلی تنگ بود به خدا...

 


 

نام تو در نامه ام افسانه شد

یاد من در یاد تو بیگانه شد

دفتر عشقم که بستی ناتمام

خاطرم برگرد آن پروانه شد

آسمان تیره در چشمان من

عقده اش باغربتم همخانه شد

نانوشته قطره ها درچشم من

سایبان این دلم ویرانه شـد

بر بلندای غـرور تو ، شبـی

جان من چرخید تا بی لانه شد

می کشیدم دل به دریای جنون

آنچنان کو بی صدف دردانه شد

جان که میدادم بدست ساحلش

خاک ساحل مأمنی جانانه شد

وصف عشقم می سپردم دست باد

هرکه این قصه شنیددیوانه شد

داد ِ مجنونی به گوشم تا رسید

صبــر من لبریز از پیمانه شد

ساقی ازغم ساغرم پرمینمود

جام "مینا" سمبل میخانه شد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شکست عهد من و گفت هر چه بود گذشت 

به گریه گفتمش آری ولی چه زود گذشت 

بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید 

بهار رفت و تو رفتی وهر چه بود گذشت

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

راستی...

 یکشنبه ی پیش یه اتفاق جالب افتاد...

یکی از دوستان پرسید اخه چرا یکشنبه؟؟؟

ماجرای این چشمهای بارونیه یکشنبه های تو چیه؟؟؟

مگه اینجا کلیساست که هر یکشنبه میگی همه سر بزنن...

منم داشتم براش میگفتم که تقریبا همه ی اتفاقات بد زندگیم(شاید 70%) تو یکشنبه ها بوده...

و 30% باقی برای 6 روز باقی...

مثلا من تقریبا ۱۳ تصادف ماشینیه وحشتناک کردم که ۹ تاشون یکشنبه...

(آماری از دفترچه خاطرات)

روزی که به روز جدایی یا هر اسم دیگه ای...من میگم انفجار روح...

اونم یکشنبه...

و خیلی اتفاقات دیگه که خوب گفتنش اینجا از حوصله خارجه......

 

و بعد از اون صحبت وقتی که عصری داشتم اتاقم رو مرتب میکردم...

به شیشه تکیه داده بودم که یهو شکست و به کمر بنده منت 20 بخیه رو گذاشت...

((نگران نشیداااا الان خوبم...

به زودی هم بخیه ها رو میکشم...دکتر قول داده جاشونم نمونه...))

از طرفی 2 عدد تابلو های اتاقم در طی حوادث جداگانه ای شکستند...

خلاصه یکشنبه ی اون هفته هم لطفی در حق ما شد و بد یمنی هاش به همین جا ختم شد...

خدا امروز رو به خیر کنه...

تصمیم گرفتم از صبحش بخوابم و شب بلند شم...

البته اگه تابلوی بالای تخت در حقم لطف نکنه و اجازه بده یکی از یکشنبه ها.....

 برای من که خیلی جالبه این یکشنبه های خونین...شما چی؟؟؟

 

یه خبر 

چهار شنبه روی وبلاگ آهنگی میزارم که برای همگی ارزش شنیدن داره...

هیچکی تو عمرش نشنیده و نخواهد شنید چون مال... .

همیشه و حتی هنوز هم از دزدیده شدن این آهنگ میترسیدم...

اما دیگه دل به دریا زدم...

 

نظراتون مثل همیشه برام محترمه...

خیلی تنها شدم...امیدم به شما همنشین های باغ تنهایی هاست...

شعرها چطور بود؟؟؟مثل همیشه خستتون کردم نه؟؟؟

 

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در یکشنبه نهم مهر 1385 و ساعت 0:0 قبل از ظهر | 
کیش
عکس از یه پروانه ی نسبتا زیبا در کوه های گلاب دره....

عکاسش هم که خوب معلومه دیگه....

 

پروانه

 

ما آدما گاهی وقتا چقدر بد میشیم....

اونقدر که به خودمون اجازه ی دخالت تو تمام زندگی همدیگه رو میدیم...

حتی شما برادر عزیز...

لا اقل حالا دیگه نمیدونم چرا اما......

از اول زندگی و بچگی هامون همیشه میخواستم عین اون باشم...

میخواستم با این روش اگه ازش جلو نزنم عقب هم نباشم...

آخه اون همیشه (و حتی الان هم) از خودش جلوتر بوده و در حدش بودن برام کافی بود...
.

.

.

حالا میفهمم اون شب ساعت 4 تو جزیره ات

(که جزیره ی تنهاییهام بود و حالا.........تکه خاکی نفرین شده و حرام بر روح من بیش نیست)

سر من چی داد میزدی....

احسان...

آخه پسره ی .... من که هم سن تو بودم 2 سال بود که با ندا (اسم همسرشه) آشنا بودم...تو چی؟؟؟

افتخار اینو چسبوندی رو سینت که تو زندگیت 2 نفر رو تو سن های مختلف

و بسته به اقتضای سن و کمتر و بیشتر دوست داشتی...

در شرایطی که میدونستی به هیچ کدومشون نمیرسی؟؟؟؟

تو به کودن بازیه گذشتت افتخار میکنی؟؟؟

این افتخاره که دلتو دست کسی بدی که میدونی آخر داره...میپره...ضربه داره برات...

 

تو که اون شب حرفای منو قبول کردی...حتما باز مغزتو شستشو داده...

((احسان:اگه اومدی این ...ها رو تحویل من بدی خوش گلدیم آق دادا...

 تو خوب میدونی این حرفا تو ذهن من به اون نمی چسبه))

خیلی خوب از اون حرفی نمیزنیم....

فقط تو بگو چته...چرا اینجوری شدی با همه دور و برت...

اگه قراره با فراموش کردنش تورو اینجوری ببینیم من غلط کردم...ما غلط کردیم گفتیم بیخیال...

اون بیچاره ها که تو خونه با این انزوا و بدخلقیه تو درگیرن به خدا دیوونه شدن احسان بس کن...

 

به خدا اونا چیزی از عمرشون/|/|/|/|×

 


اصلا همین فردا صبح بهش زنگ بزن و برگردید...ادامه بدید...

اونوقت هر کی جرات کرد حرفی بزنه یا مخالفت کنه من خودم بلایی به سرش میارم که....))

 

میبینید یاران من؟؟؟ او هم نشد سامان من...

فقط به باد داده شد...خانه و کاشان من...

نمیدونم من رو از بالا چی میبینن؟؟؟

و اگه بهش بر نخوره اون رو...((عسل گذشته و حالا مخاطب خیالیه همه ی عاشقانه هام))

حتما عروسکی که به دست و پاهاش بند نامرئی بسته شده...

انگار ما آدم نیستیم که حتی قادر باشیم در مورد تصمیمی که برامون میگیرن یه نظر کوچولو بدیم...

هر چی که خودشون تصویب کردن ردخور نداره...یا اجرا...یا اجرا...

میبینی چه ساده اسیریم...یا اسیرم...به بازیه اونا....دقیقا عین یه مهره تو شطرنج...

 

چه خوب شد که خودمون انتخاب کردیم دوری رو...

حداقل تو اینجور وقتا جوابهای محکم دستمون رو میگیرن...

 

همه ی اینا از ته تقاری بودن آب میخوره....همه فکر میکنن بهترین تصمیم رو تو هر لحظه گرفتن....

و دیگه خودتم که نقش هویج رو خوب بلدی ایفا کنی...

(({اگه بلد نیستی بگو یه دوره برات میزارن...اینجا همه چیز آموزش داره به جز فکر کردن شخصی...}))

 

راستی یه شعر کوچولو تو هوای اونجا که احتمالا مخ منم نم کشیده بود گفتم...
 

اگه بد بود ببخشید...

جزیره

لب دریا توی شن ها یه جزیره مونده تنها...

نه یه همدم نه یه یاور...با یه کشتی رنگ شبها... (یونانی)

 

لب دریا توی شن ها منه بی تو...چه خرابم...

تو که هر شب توی آغوش منی , اما به خوابم...

 

لب دریا توی شن ها عشق پولکی نمیخوام...

آرزوم سلامتیته...عشق زورکی نمیخوام...

 

لب دریا توی شن ها زندگی سخته عزیزم...

تو میگفتی چی میخواستی جونمو به پات بریزم....

 

لب دریا توی شن ها حالا فاصله یه دنیاست...

تو شمال و من جنوبم دوریمون دریا تا دریاست...

 

لب دریا توی شن ها با تو چند خاطره داشتم...

تو که رفتی احسانت رو توی موجا جا گذاشتم...

 

خوب..... خوب.....
نظرتون چی بود از پست این هفته؟؟؟

 

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در یکشنبه دوم مهر 1385 و ساعت 11:20 قبل از ظهر |