اگه دستم به جدایی برسه...
اونو از خاطره ها خط میزنم...
از دل سنگ تموم آدما...
از شب و روز خدا خط میزنم...
اگه دستم برسبه آسمون...
با ستاره ها قیامت میکنم...
نمیذارم کسی عاشق نباشه...
ماهو بین همه قسمت میکنم...
وقتی گاهی من و دل تنها میشیم...
حرفای نگفتنی رو میشه دید...
میشه تو سکوت بین ما دوتا...
خیلی از ندیدنی هارو شنید...
قصه ی جداییه ما آدما...
قصه ی دوریه ماست از خودمون...
دوریه منو تو از لحظه ی عشق...
قصه ی سادگیه گمشدمون............
یادته گفتی صبر کن...
تو سن من هر کی که هست داغ بودن عشق براش فاکتوره...
بی اختیار همین الان به فکرش بودم...
چرا تو سن من نه؟؟؟
یعنی من زیادی جلو رفتم؟؟؟
من که خیلی بچه بازی در میارم...
من که هنوز مرد نشدم و مردونگی یاد نگرفتم...
یه بچه ی لوس و ته تغاری...دست در جیب پدر...
دریغ از یک خود کفایی...
پس این نخ ماجرا سر به کجا داره...؟؟؟
عجب حکایتی شده هااااااا...
راستی...حال اون بچه ۸ ساله خوبه..(طبق آخرین اخبار)
از همتون ممنونم که براش دعا کردین...
میرسیم به گلهای این هفته....
گلهای خوشگل این هفتمون اگه گفتید کیا هستن؟؟؟
........................
...............
........
....
..
.

این اولیش....برای پست قبلیم که با عشق زیاد تقدیم میشه به....
سارای عزیزم...
که همیشه به منو این باغ و گلها و حتی علفهاش لطف داره...
همیشه هم دعوامون میشه که من میگم همه تو باغ من گل هستن...اما اون نظر دیگه ای داره...
مرسی از همه ی لطفت سارا جان...
میدونم که این روزا بد جوری درگیری...
ایشاللا هرچی زودتر میای و مثل همیشه ما رو با حرفای خوشگلت شاد میکنی....
حالا بریم سراغ دومیش....
.....................
.............
........
....
..
.

اینم دومی....برای مژده ی عزیزم...
تقریبا از ابتدای نوشتن من در وبلاگم همیشه با حرفای زیباش منو راهنمایی کرده...
برای بهتر شدن...
برای تو و عشق همیشگیت....همیشه دعا میکنم...
چشمم شور نیست پس میگم...
یکی از زیباترین دوست داشتنهایی که دیدم از شماست...
همگی موفق باشید....
راستی چرا کامنتای این دفعه اینقدر کم بود؟؟؟
یعنی اینقدر بد حرف زدم با خدا که اصلا نظری نداشتید بعضی ها...؟؟؟؟
این دفعه چی؟؟؟
| +| دل نوشته ی احسان و سارا در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 و ساعت 10:50 بعد از ظهر |
شما دعاش کنید...آخه خدا دعای نامردا رو قبول نداره...
اینجا تهرانه...یعنی شهریکه...
هرچی که توش میبینی باعث تحریکه...
تحریک تو به یه آشغال دونی....
هر چند که خودتم یه آشغال بودی...
اینجا همه گرگن...میخوای باشی مثل بره؟؟؟
بذار چش و گوشتو باز کنم یه ذره...
اینجا تهرانه لعنتی شوخی نیستش...
حرفی از فرفره و بستنیه چوبی نیستش...
اینجا جنگله...بخور تا خورده نشی...
اینجا نصف عقده ایه و نصف وحشی...
حقیقت روشنه خودتو به اون را نزن...
روشن ترش میکنم پس بمون جا نزن...
خدا پاشو...من چند سالی باهات حرف دارم...
خدا پاشو...پاشدی نشو ناراحت از کارم....
کجاهاشو دیدی من تازه اول کارم...
خدا پاشو من یه آشغالم باهات حرف دارم...
نمکی و چرخش کناره یه بنزه...
هیکل و چرخش کرایه ی بنزه...
منو تو و اون بودیم از یه قطره...
حالا ببین فاصله ی ما چقدره...
دلیل چرخش زمین نیست جاذبه...
پوله که میچرخونتش چه جالبه...
این روزا اول پوله...بعد خدا...
همه رعیت...ارباب...کدخدا...
بچه میخواد با یتیمی بازی کنه بابا نمیذاره...
یتیم لباسش کثیف و پاره چون که فقط یکی داره...
همه آگاهیم از این بلایا...
حتی فرشته هم نمیاد این ورا تا...
نشیم فنا با...همین بلایا....
آدم مریض حرفامو درک کرد...
تموم نکردم حرفامو برگرد...
خدا پاشو...من چند سالی باهات حرف دارم...
خدا پاشو...پاشدی نشو ناراحت از کارم....
کجاهاشو دیدی من تازه اول کارم...
خدا پاشو من یه آشغالم باهات حرف دارم...
تاحالا شده عاشق یه دختر بشی؟؟؟
میخوام حرف بزنم که روشن بشی...
پیش خودت میگی اینه یه عشق تاریخی...
اما اون و با یه بچه مایه دار خواب دیدی...
خیره...یادت باشه غیره...خودت بزن قیده...هر چی آدم میبینی تو همه پره عیبه...
یکی هم سنه تو سوار یه ماشین خدا...
بهت پوزخند میزنه میکنی با کینه دعا...
که منم میخوام مایه دار باشم عقده رو کنم ترکش...
دعا نکن بی اثره نمیکنن درکش...
باید کور باشی تو نبینی فقر و هر جا...
کناره خیابون نبینی فقر و فحشا...
خدا پاشو یه آشغال باهات حرف داره...
نکنه توام به فکر اینی که چی صرف داره...
همگی بیاید برای سلامتیه یه پسر کوچولوی ۸ ساله...
که جفت کلیه هاش از کار افتاده...
و باید...و باید....و باید....مثل من و شما بتونه
صحیح و سالم زندگی کنه...
دعا کنیم...
خدا پاشو من هنوزم حرف دارم...
هنوزم آرزوی بازی با برف دارم...
خدا تو که خبر داری از حالم...
من یه پسر کوچولوی هشت سالم...
اون حق داره سالم باشه...خوبه خوب...
براش دعا کنید...
قول میدم هفته ی دیگه دوتا جایزه ی توپ برای دو نفر بیارم...
آخه این دفعه یادم رفت دوربینمو ببرم کوه و عکسامو بگیرم...
جاتون خالی...یکی از بهترین برنامه های کوهمون بود این دفعه...
یا حق تا یکشنبه ای دگر...
| +| دل نوشته ی احسان و سارا در یکشنبه نوزدهم آذر 1385 و ساعت 10:24 بعد از ظهر |
این دفه دیگه اومدم که بگم...
سلام من به تو یار قدیمی...
منم همون هوا دار قدیمی...
هنوز همون خراباتی و مستم...
ولی بی تو سبوی می شکستم...
پشیمونم و خستم...اگه عهدی شکستم...
آخه مست تو هستم...اگه مجرم و مستم...

چقدر کیف میده وقتی کسی وارد زندگیت میشه که با همممممممه ی
خصوصیات و روحیات و رفتار های تو پیوند داشته....
یعنی خودش میدونه کی ناراحتی...کی بد اخلاقی...و احتیاجی به زمان نباشه...
برای شناخت...برای زندگی...برای روحیات...و حتی جسمیات...
از همه مهم تر اینکه بدونه تو چه زمانی چه کاری بکنه تا تو آروم و خوب باشی....
و برعکس...
نمیدونم براتون پیش اومده یا نه که یه دوست قدیمی و خیلی نزدیکتون
دوباره برگرده بعد مدت ها...
درست عین یه ازدواج فامیلی میمونه که هر دو طرف از بچگی
همبازیه هم بودن و تمام اخلاق همدیگرو فوت آب شدن...
یکی از گذشته که به حال و آینده پیوند میخوره...بعد از 6 سال دوستی...
تئوری احسان:
هر کی منو میشناسه میدونه احسان هیچوقت
به آینده و گذشتش جزئی و دقیق نگاه نمیکنه...
من میگم...
گذشته که رفته و هیچ کاریشم نمیشه کرد...
جز به درد وقتایی میخوره که سوژه ی اشک ریختن گیرت نیاد...
(بعضی ها هم فقط برای گرفتن دست پیش...خاطره نگه میدارن که من بدم میاد...)
آینده هم خودش میاد...حتی اگه امروز من یهو تصمیم بگیرم و
همه ی تلاشم رو بکنم
و تو یه مطلب (مثلا پول) خیلی رشد کنم...
این به خاطر فکر من به آینده نیست...
بلکه از قبل تو برنامه ی الهی یه هر کدوم از ما آدما هست
که فلان روزی فلان تلاش رو خواهیم کرد...
یا شایدم کاری نکردیم و به هیچ جا نرسیدیم...
این هم از نظر تئوری احسان نوشته شده بوده
(اگه بگید حرفم غلطه من حاضر به بحث هستم............)
خلاصه این بازگشت خوب و به موقع هم در ماجرای من نوشته شده بود دیگه...
میگم خوب چونکه...واقعا عوض شدنت برام خیلی دوست داشتنیه...
دیگه این دفعه اومدم تا با این عکسای جدیدی که گرفتم
و شعر جدیدم یه صفایی به دوستای خوبم تو این باغ بدم
و خلاصه و خودمونیش این باغ رو هرس کنم...
تا ببینم کامنتا رضایت میرسونه یا شکایت...که هر دو زیباست...
سلام به تو عزیزم...کجای کاری این بار؟؟؟
بازم میخوام بخوامت...نگو خدا نگه دار...
خوش اومدی به قلبم...دوباره تا همیشه...
قصر تو ای شاه پری...شدش یه خورده شیشه...(قلبم)
شکست و رفتش یکی... مثل خودم دیوونه....
دیدم اسیرش شدم...درست مثل بهونه...
حالا که نیست میبینم...عشق یه جور کوریه...
نپرس از حال دلم...این روزا بد جوریه...
یک طرفم دنیا شد...سمت دیگه یه دختر....
خیلی نامردی احسان...این بود کلام آخر...
(((من نامردم؟؟؟)))
نمیترسم از هیچی....آخه تویی کنارم...
میخوام مثل گذشته...نمونه روزگارم....
منم درست مثل تو...میخوام یه یار راحت...
تا از همه زندگی...نمونه هیچ شکایت...
آره عزیزم...منم خستم...درست حرف خودت...
یکی رو میخوام که راحت و بی هیچ گلایه دوستش داشته باشم
و حس کنم که اون هم....
بیا اشتباه من دوباره پیش نیاد...
خوشی و بی غمیه حال رو هیچ وقت به اضطراب آینده نفروشیم...
سازت را كوك كن و چنگت را بنواز كه سخت دلتنگ آوازي بي بهانه ام
میریم سراغ جایزه...
این دفعه هم عکس از خودمه هاااا...یه گل خوشرنگ تو پارک ساعی...
با اجازه ی همه ی دوستای خوب و نازنینم میخوام جایزه ی این دفعه رو
بدم به کسی که شاید فقط یه بار مهمون تنهاییه من شد...
کسی که حرفش کلی حق بود...
میدونین چی نوشت؟؟؟
امروز کسی محرم اسرار کسی نیست ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست
این گل برای ستاره ی شب...
که متاسفانه وبلاگ هم نمینویسه...
امیدوارم باز هم به من سر بزنی و گلت رو بگیری عزیزم...
مرسی از همه ی بزرگانی که قدم های زیباشون دنیای منو پر کرده...
راستی من جمعه برنامه کوه دارم...برف بازی کیف میده...کی میاد؟؟؟
| +| دل نوشته ی احسان و سارا در شنبه یازدهم آذر 1385 و ساعت 11:22 بعد از ظهر |
آخ دلم... وای دلم
سلام...
امروز هم باز نمیتونم به دوستای خوبم یه عالمه عشق و شادی کادو بدم...
به خدا من دوست دارم باغ تنهایی با تموم تنهاییش , شادی و خوبی به شما هدیه کنه...
اما امان از روزگار که اینبار هم مثل هر دفعه به من فرصت خوب نوشتن رو نمیده...
من فردا باید برم بیمارستان...برای کاری که هر 9 ماه(تقریبا)کابوس من میشه...
تازه این دفعه خیلی بهتر شد که به محض خبر دار شدنم وقتم رسیده و فوری دارم میرم...
وگرنه از یه هفته قبلش هر دفه کلی دپرس میشم...
امیدوارم خندتون نگیره اما این هیولایی که ازش حرف میزنم چیزی نیست جز...
کولن اسکوپی...
هر کی میدونه چیه که خوب خدا به سرش نیاره ایشالا...
من یکی که خیلی درد میکشم و هر بار جیغم در میاد...
شایدم من یکی خیلی ناز نازیم...
خلاصه که یه روزه دیگهههه زووود خوب میشم ایشالا...
برام دعا کنینااا...اگه وضعم خراب باشه همونجا بستری...البته عادت شده دیگه...
خوب 3 ساله که درگیرم با این بیماری...
این هم روش...
(((پیوست دوشنبه عصر:
من اومدم خونه و بستری هم خبری نیست...حالا یه دوره کورتون میخورم و خوب میشم زودی...
همه چیز خوب بود...خوب البته با ۴ تا آمپول بیهوشی به جای یه دونه...
فیل هم بود میخوابید دیگههه.....ببخشید اگه نگرانتون کردم....)))
این هم از متن این هفته:
فروتن باش ولی غرور خود را حفظ کن...
خم شو اما سر افراز بمان...
خود را خالی کن اما سر افراز بمان...
خود را به مشکلات زندگیت بفرسای ولی همیشه تازه بمان...
چقدر سخت است گل آرزوهايت را در باغ ديگري ببيني...
و هزار بار در خودت بشکني...
و آن وقت آرام زير لبت بگويي:
گل من باغچه ي نو مبارک
قول میدم پست بعدیم مثل قدیما یه شعر از خودم باشه...
(هر چقدر هم شده زشت...اما میگمش)...رو که نیست...
خوب...
حالا نوبت چیههههه؟؟؟
جااااااااااااااااااااایزه...
گل این هفته از عکس های کوهه که خودم گرفتم...
دیگه اورجینال ماله خود باغ تنهایی هاااااست...
خوب حالا برنده کییییییییییییییییه؟؟؟؟
ضمن تشکر زیاد از همه ی دوستای گلم...
مثل...سارا...یه نفر...دختر شاد و شیطون...لیدا...مژده...
فرزانه...همون...هستی...و البته مارال...
که البته جوایز بعدی مال اونهاست...
میخوام با اجازه ی همشون جایزه رو بدم به... ............................... ..................... .......... .... .

امیر کفاشیان
که خیلی قشنگ راجب اندیشیدن ما آدما به آینده حرف زد...
و خزون و یکرنگیش رو به بهار رنگارنگ برتری داد...
حرفت کلی به دردم خورد امیر جان...
امید دارم به جبران...
به بهترین کامنت تو هر پست یه شاخه گلی که با دستام بزرگش کردمو میدم
با اسم خودش و لینک برای ویزیت وبلاگش....
حالا بدویید و نظرات خوشگلتون رو برام بنویسید...
یا حق
| +| دل نوشته ی احسان و سارا در یکشنبه پنجم آذر 1385 و ساعت 3:33 قبل از ظهر |
|