تبليغاتX
باغ تنهایی ها

خانه | آرشیو | پست الکترونیک
مرد زمستونی دوباره به دنیا اومد
درگیرم و داغون...

سر یه دوراهیه بزرگ...

هر دو طرفش خوبه...

ولی...........

انتخاب چه سخته...

 

 

 

 

سلام...

میخواستم شعر خودمو بیارم...

اما دیدم ای بابا خیلی غم داره...باشه واسه هفته ی بعد...

اقلا برای این هفته که تولدمه زیاد جالب نیست...مگه نه ستاره(باران)؟؟

حالا به جاش یک کمی با این شعر براتون غر غر میکنم از روز تولد...

نه بابا فکر نکنین بهم خوش نگذشت....

کلی هم کیف داد اتفاقا...مخصوصا با کادوی علی که دیگهههههه....

اما خوب از دست اون...مثل همیشه...شاکیم...(آدم پر توقع همیشه شاکیه)

خوب البته به دلیل امتحانات واقعا به موقع دانشگاه مهمونیه اصلی و کادوهاش

مونده برای اوایل بهمن و بعد از این امتحان و پروژه ها...

 

خیلی دلم ازت گرفته بود...ولی زنگ زدیو....

 

من کیم عاشق و سر گشته ی لحظه های تو...(آررررررررررره)

تو ترانه هام پیچیده...همیشه صدای تو...

آره امشب شب میلاد قشنگه یار من...

شب میلاده ولی تو نیستی در کنار من...(خوب میگفتی میومدم واااا)

 

کاشکی میشد فقط امشب تو باشی کنار من...

جونمو هدیه کنم فقط باشی تو یار من...

 

تولدت مبارک...ای تو به دل نشسته...

با رفتنت عزیزم...قامت من شکسته...

 

آره امشب شب میلاد قشنگه یار من...

شب میلاده ولی تو نیستی در کنار من...(پس کی کنارته پدر سوخته؟؟؟)

 

وای چی میشد که امشب بشینی در کنارم...(اوه اوه...)

به جای گریه کردن واست هدیه بیارم...(من شوکولی میخواااام)

 

تولدت مبارک...ای تو عزیز رفته...

کاشکی میشد که امشب بشی مثل گذشته...

 

 

داشتم با خودم فکر میکردم برم سر یه کار درست و حسابی...

اینطوری تو کاسبی موندن الکیه...

من ۲۰ سالم پر شد و هنوز اصلا از خودم و جسمم و روحم راضی نیستم...

هیچ کدومشون اونقدری که باید کار نکردن...

و در ابتدای همشون از خودم شاکیم...گرچه همیشه جای جبران بازه...

مخ هم که به قول معروف اکبند نگه داشتیم صفا سیتی...

از یه دوست شمارشو گرفتم...یه شرکته...اقلا برای کار آموزی که میشه...

من که برام منفجر کردن تنبلیم از در آمد خیلی مهم تره...

باید تو شرکت و ساعت اداری درگیر بشم...نه توی یه بنگاه و شغل آزاد...

نظرتون چیه؟؟؟ بهتر نیست؟؟؟

 

از همه ی دوستای گلم که بهم سر زدن و تولدم رو تبریک گفتن خیلی ممنونم...

جالب بود امروز صبح از خواب دیر پاشدم دیدم ۳۵ پیغام و ۱۰ تماس...

یه لحظه احساس کردم خط رو خط شدم با تونی بلر...

بعد خوابم پرید و یادم افتاد که چند ساعته که به دنیا اومدم

 

هفته دیگه دستمال کاغذیارو دم دست آماده کنین که شعرم....

 

یا حق

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در شنبه بیست و سوم دی 1385 و ساعت 3:54 قبل از ظهر | 
زوال عشقی میچشم...که مپرس
رازقی پر پر شد...

باغ در چله نشست...

تو به خاک افتادی...

کمر عشق شکست...

ما نشستیم و تماشا کردیم.....

 

دلم میخواد گریه کنم...

برای قتل عام گل...

برای مرگ رازقی...

 

دلم میخواد گریه کنم...

برای نابودیه عشق...

واسه زوال عاشقی...

 

وقتی که قلبا و گلا...

شکسته و پر پر شدن...

وقتی که باغچه های عشق...

سوختن و خاکستر شدن...

 

منو تو از گل کاغذی...

باغچه ای داشتیم توی خواب...

با خشتای مقوایی...

خونه میساختیم روی آب...

 ...(یادش به خیر اون دلای ساده زیر درخت پرتقال تو حیاط... شمال)

 

وقتی که ما تو جشن شب...

ستاره بارون میشدیم..

وقتی که پشت سنگره...

سایه ها پنهون میشدیم...

 

از نوک بال کفترا..

خون پریدن میچکید...

صدای بیداریه عشق...

رو خواب شب خط میکشید...

 

دلم میخواد گریه کنم..

برای قتل عام گل..

برای مرگ رازقی..

 

دلم میخواد گریه کنم...

برای نابودیه عشق...

واسه زوال عاشقی...

 

از پشت دیوارای شهر...

انگار صدای پا میاد...

آواز خون در به در...

انگار یه همصدا میخواد...

 

ابر سیاه رفتنیه...

خورشید دوباره در میاد..

دوباره باغچه گل میده...

از عاشقا خبر میاد...(اما خبر مرگ عشق هاشون)

 

دلم میخواد گریه کنم..

برای قتل عام گل..

برای مرگ رازقی..

 

دلم میخواد گریه کنم...

برای نابودیه عشق...

واسه زوال عاشقی...

 

گل این دفعه برای دوست عزیز و خوبم...

ریحانه...

به خاطر متن زیبایی که نوشته بودند...

چقدر زمان زود میگذرد...

من که خیلی دوستش داشتم...

ممنونم از شما دوست خوبم...

تا یکشنبه ی دیگه که یه شعر زیباتر بیارم...

یا حق

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در یکشنبه هفدهم دی 1385 و ساعت 1:26 قبل از ظهر | 
شب برفیه خوشگل و من و تو و یه دست داغون
سلام...

از تاخیر یک روزه عذر میخوام...

همش تقصیر این بد بیاری های منه...

به جاش دیگه از صدقه ترسیدم...

حکایت چیه؟؟؟

۵ شنبه که یهو برف بدجوری شروع کرد به باریدن و همه ی تهران زیبا شد...

ما تصمیم گرفتیم که بریم بیرون و یه دوری با ماشین بد بخته من بزنیم...

من میدونستم اگه با رانندگیه من اگه نمیریم...گیر کردنمون تو برف حتمیه...

 منم یه ۵۰ تومنیه ناقابل گذاشتم واسه صدقه تو جیبم...

از سرمای زیاد هیچکی حاضر نبود پیاده شه و بندازتش...

خلاصه این ۵۰ تومنیه باعث شد که هم اون روز دست من یک کمی

 زخم بد فرمی بشه و لباسامم خونی...

هم اینکه فرداش(جمعه) وقتی از کوه لذت بخشمون اومدیم پایین ببینیم که...

یه سنگ ناقابل از نمیدونم کجا...پس از طی مسافت طولانی و طاقت فرسایی...

صرفا تشریف آورده تا درب ماشین بنده رو له کنه...

خلاصه که داشتم با خودم فکر میکردم اگه یه دونه تصادف مثل آدم میکردم...

اینقدر دلم نمیسوخت...اقلا خودم بودم موقعش یک کمی میخندیدیم...

بیچاره دوست جونم(ماشین) باز از بد بیاری زخمی شده...

دلم به حالش میسوزه...چقدر راه رفت و چه خاطره ها که رقم خورد به وجودش...

اما هیچی نگفت...

تقریبا روزی ۱۵۰ کیلومتر راه میره و بازم هیچی نمیگه...

موندم این اصلا صدا داره که جیغ بزنه از جنایت های من؟؟؟

 

بگذریم..

یه شعر براتون آوردم... از خودم...

 

 در دلم آشوبیست...اون سرش نا پیدا...

دل بیچاره و پیر...باز گشته شیدا...

میزنم افساری...به دل سرکش خویش...

باز گوید راز من...شاد اما دل پریش....

نیستی لیلی من...گرچه مجنون تو ام..

عاشق داشتن تو...دل ویرون تو ام...

میدیدم رفتنتو...دل و دلداره دیگه...

خسته ای من میدونم...آخر کاره دیگه...

به سلامت گل من...دیگه سرده باغ من...

فقط یه خواهش میکنم...نمک نریز به داغ من...

دیگه سرده باغ من...برگ زرده باغ من...

دیگه سرده باغ من...برگ زرده باغ من...

 

چطور بود؟؟؟

خودم که دوستش دارم...(بچه پر رو بازی...)

 

گل ناقابل اما چند تاییه این دفعه برای کل بر و بچه های

.....................

................

...........

......

...

.

اکیپ باحال که ایندفعه خیلی لطف داشتن...

با همه ی کامنت های خوشگلشون...

یعنی...لیدا...یه نفر...و...

 

این دفعه گل دسته جمعیه و چند تایی...

در ضمن...من از شما کمک خواسته بودم برای معنیه فال...

اما فقط چند نفر معدود این لطف رو به من کردن و نظر درست دادند...

اولیش هم لیدا خانوم گل...مرسی

بعضی ها میان و مطلب رو نخونده فقط کامنت میذارن...

عجیبه...عین اجبار میمونه...

تا هفته ی دیگه و حوادث جدید تر شما را به خدای مننان میسپاریم...

یا حق

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در دوشنبه یازدهم دی 1385 و ساعت 2:57 قبل از ظهر | 
یلدایی دیگر
صلای سر خوشی...


شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست

                                     صلای سر خوشی ای صوفیان باده پرست

اساس توبه که در محکمی چو سنگ نمود

                                     ببین که جام زجاجی چه طرفه اش بشکست

بیار باده که در بارگاه استغنا

                                     چه پاسبان و چه سلطان چه هوشیار و چه مست

از این رباط دودر چون ضرورت است رحیل

                                      رواق و طاق معیشت چه سربلند و چه پست

مقام عیش میسر نمیشود بی رنج

                                       بلی به حکم ملا بسته اند روز الست

به هست و نیست مرنجان ضمیر و خویش مباش

                                       که نیستی است سر انجام هر کمال که هست


شکوه آصفی واسب و باد و منطق طیر

                                        بباد رفت و از خواجه هیچ طرف نبست

ببال و پر مرواز ره که تیر پرتابی

                                        هوا گرفت زمانی ولی بخاک نشست

 

زبان کلک تو حافظ چه شکر آن گوید

که تحفه ی سخنت میبرند دست به دست...

 

 

سلام به همه ی دوستای خوب باغ تنهایی...


از همه ی خوبی ها و لطف هاتون به من و وبلاگم ممنون...

این فال من بود برای شب یلدا....

از همتون میخوام هر کس هر برداشتی از این شعر حافظ شیرین سخنمون داره

بهم بگه...

حتی اینکه با خوندنش چه حسی دارید...

هر چیزی که بتونه کمکم کنه...

جدی میگم...کمک میخوام...

از همتون ممنون میشم...

 

گل این هفته برای کسیه که با شعرش یک ساعت اشکم رو در آورد...

اونی که میدونه به کامنتاش معتادم...و با همه ی درگیری های این روزا...بازم میاد...

 خیلی دلم میخواد اسم زیباشو فریاد بزنم...

اما چون گل این هفته و همیشه ی ماست و نمیخواد کسی بشناستش...

فقط اسمی رو میگم که باهاش کامنت میذاره....

علف هرز باغ تنهایی ها

مرسی از همه ی دوستای دیگه که با حرفای زیباشون منو راهنمایی کردن...

مثل امیر(حتما توصیه میکنم داستان شیطان رو بخونید)....

مثل لیدا...و مثل همه ی گل های خوش رنگ و بوی این باغ...

تا یکشنبه ی دیگه...

یا حق

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در شنبه دوم دی 1385 و ساعت 11:59 بعد از ظهر |