تبليغاتX
باغ تنهایی ها

خانه | آرشیو | پست الکترونیک
سلام نو رسیده...حال خدا چطور بود؟؟؟
سلام...

امروز رو دیگه با خبرای خوب اومدم پیشتون...

کلی جا واسه خوشحالی داره...

یکی که خیلیا منتظرش بودن بلاخره اومد...

همه میخواستن بدونن بعد این همه مدت...بلاخره چه شکلی شده...

همه میخواستن ببینن بابا و مامانش با اومدن اون چه شکلی میشن...

دوست دارین ببینینش؟؟؟

باشه بهتون نشونش میدم کسی رو که با اومدنش

یهو همه جای زندگیمون پر از شلوغی شد...

پر از هیجان و نور...

یک کمی صبر کنین تا بیشتر از پریا خانوممون بگم...

اول حسابی قند تو دلتون آب کنم بعد نشونش میدم...

میخوام یه شعر فلبداهه براش بگم همین الان که ساعت هم ۳:۱۵ نصفه شبه...

 

سلام ای نو رسیده...به این دنیای تاریک...

بیا چشماتو وا کن...که راهت شده نزدیک...

آره قلب ما اینجا...همه آهن و سنگه...

خوش اومدی عزیزم...اینجا میدون جنگه...

از اون دنیا میایی؟؟؟...چطوره حاله خدا؟؟؟

از بس دلش شکستیم...راهشو کرده جدا...

دیگه دلش نمیخواد...مارو از نو بسازه...

تورو آورد که شاید...بگی یه حرف تازه...

بیا بهش ثابت کن...

دایی هواتو داره...بزن قدش تا ببینیم دنیا دسته کیه پریا خانومی...

 

خوووووب همش یه ربع طول کشید یعنی ساعت ۳:۳۰ شده...

 

حالا بریم ببینیم این پریا خانومی که خدا روز ولنتاین به ما کادو داده اصلا چه شکلیه...

 

الان بهتون نشونش میدم هول نشین...برو پایین

.................................................................

.............................................................

........................................................

....................................................

................................................

...........................................

......................................

.................................

............................

.......................

..................

..............

..........

......

...

.

 

 

جیییییییییییییییگر داییشه دیگهههههه.....

ای جااااااااااااااانم....

ناناز خانوم سرتقیه واسه خودش...

هنوز ندیده و نشنیده خواستگارا و خونواده هاشون درو دارن میشکنن...

خوب خواهر خوشگل داشتن یه مکافاته(حالا خوبه غیرتی نیستم)

که ادامه ی راه میرسه به اینجا که خواهر زادتم خوشگل میشه و...

 

حوصلتون سر نرفت؟؟؟

آخه یه شعرم برای یکی دیگه دارم...

یه روز تو شمال بدجوری هوا دلگیر بود و خلاصه آسمون

بد جوری چپ چپ نگاه میکرد...دیدم جای یه شعرو داره...

 

دلم گرفته آسمون...زخم نزن به جون من.

من که فدا میشه دلم...گرمه نگاه عشق من.

نمیتونی ببینی دل...زنده شده برای اون؟؟؟

چشم حسودا کور بشه...جون و دلم به پای اون.

ببین چطور گرمای تو...شده پر پرواز من.

تورو دارم غم ندارم...راستی تو چی ای ناز من؟

یه وقت نشه حرفای من...قلب تورو برنجونه

یه روز نیاد بهم بگی...خسته شدم ای دیوونه

منم دلم مثل دلت...پر از ترس شده این روزا.

چطور منو تو ما شدیم...اینم شده دست قضا.

برای دیدن چشات...لحظه شماری میکنم.

مرغ دل و از تو قفس...خودم فراری میکنم.

بیا که با ناز نگات...کور بشه چشم آسمون.

عاشق هم باشیم و بس...تنها نمونه دلامون.

 

هنوزم خسته نشدین؟؟؟

بابا اییییول...دیگه من یکی که بلد نیستم خستتون کنم...

پس بیاید برام حرفای خوشگلتون رو مثل همیشه بنویسین

شاید اینطوری خسته شدید یا شایدم اینترنتتون تموم شد

یا حق

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 و ساعت 3:43 قبل از ظهر | 
سلام تازه وارد...
گفته بیام و براش بنویسم...

سلام رفیقای خوبم...

من به صورت انتحاری و اجباری چند روزه اومدم شمال...

جای همتون خالی..ببخشید که جام این هفته خالی موند...

به جاش هفته ی دیگه با کلی خبرای خوووووب و خوشحال میام

خاطرتون جمع...

فعلا..یا حق

 

 

این دفه چون یکی که خودش میدونه کیه کمکم نکرد تا آپ کنم...

 

مجبورم یه شعر که قبلا گفتمش رو براتون بذارم...

 

امیدوارم تازه وارده قلبم که برام خیلی عزیزه...

 

به دل خودش نگیره و فکر نکنه این روزا غمگینم

 

چون یه عالمه عشق و محبت بهم کادو داده تو همین مدت کوتاه...

 

نمیدونم قراره چقدر بیشتر از اینا توووووووووپ بشه اوضاع و احوالم

با بودنش...

 

هر چی میگذره بیشتر میفهمم که....اهم اهم...خصوصی شد بگذریم

 

میریم سراغ شعر این هفته...

 

نه حاصلی از این عشق و وجودم.

نه دار عشق تو شد تار و پودم.

 

همه آنچه که مانده در خفایم.

دل زخمی و تار و بی شفایم.

 

اگر بار گران بودم تو می نوش.

که احسان میرود روزی کفن پوش.

 

از عشق تو بسی گرم تر گورم.

دو چشم من بجاست اما چه کورم.

 

ندیدم رفتنه هم سفرم را.

ندیدم من رقیب دگرم را.

 

چه ساده دل برای تو شکستم.

دری از باغ تنهایی شکستم.

 

دو چشمم کووووور پشت درب بسته.

رفیقم با رقیییییییییبم عهد بسته.

 

راستی...یه حرفم با اون خوشگل پسری دارم که یک سال رو با دو هفته فروخت...

خیلی دوست دارم اینو خودت میدونی...

فقط و فقط به خاطر اون خاطره های زیبایی که با کسی شبیه به تو داشتم...

میشناسیش هنوز... یا واست خیلی غریبه شده یک ثانیه از گذشته ی قشنگت؟؟؟

دیگه مهم نیست...چون من امشب اون رفیقم رو انداختمش تو صندوق قلبم...

تا تو دستت نرسه خرابش کنی...

مطمئن باش اگه زورت میرسه که خدا رو بخری زورت به صندوق من نمیرسه...

اما همه جا اینو بدون...باباییت...احسان...

همون که میگی از سگ بدتر زندگی میکنه....

برات دعا میکنه...حتی اگه بخندی و بگی دعاش به دردت نمیخوره...

 

گل این هفته برای نغمه ی گلم که کلللللللللللی کامنتش قشنگ بود...

واقعا از قسمت آخر کامنت لذت بردم...خودتون ببینین...

قلبم امشب
از دردِ غمی
به خودش می پیچد
من به دنبال کلامی درذهن
که بگویم
چیست این غم
و نمی یابم کلامی
بارها پرسیدم از خود
شعر گفتن ها را چه سود
نه کسی می خواند
نه کسی می شنود
واگرهم که شنید
تو بدان
عمق کلامت را
نمی فهمد...

یا حق

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 و ساعت 0:57 قبل از ظهر | 
شعر جدید با یکم تاخیر
این هم از شعر جدید....توی یک شب خیلی عجیب و غریب....

 

من که بیراهه روی کارم شده.

بخت بد تنهاییم یارم شده.

تو خدا را شکر گو ای همنفس.

که رها گشتی از این قلب و قفس.

من که با تقدیر خود جان میدهم.

عشق را از کف چه آسان میدهم.

تو خدا را شکر گو دلدار من.

یار من هرگز نشد غمخوار من.

من که میلرزد تنم با یک نگاه.

اشک و آبه غوره ام هر دم به راه.

تو خدا را شکر گو صبرت چنین.

بهترین ها خواهدت دل بعد از این.

من که میترسم از این دنیای پست.

از همه عشاق پاک و دل پرست.

تو خدا را شکر گو یار تو بود.

عشق و روح و فکر او کار تو بود.

من که نامردی شده کار دلم.

مست یک پیمانه گشته محفلم.

تو خدا را شکر گو که می پرست.

دست نامردان همه از پشت بست.

من که راه خویش را کردم جدا.

از مسیر آدمی گشتم رها.

تو خدا را شکر گو در هر سبب.

گشته ای آزاد از لهو و لعب.

 

باز رسیدم به نرسیدن آدما به هم...

همین الان سلام نکرده خداحافظ تلخی شنیدم...

چه زلزله ی ۱۲ ریشتری گرفته مغز و اعصابمو...

کاشکی دنیا یک کمی آسون تر میگرفت...

البته به اون بیچاره چه مربوط...

ما آدماییم که زیادی سخت میگیریم...

دلم میخواست مثل یه ببر(۱۳۶۵) بعد از خوردن یه دل سیر...

آروم و بی دغدغه بخوابم یه گوشه...زیر نور دلپذیر آفتاب...

هیچی و سخت نگیرم و هیچی بهم سخت گرفته نشه...

راستی ما اشرف مخلوقاتیم؟؟؟پس چرا اینقدر بدبختی داریم

نسبت به بقیه مخلوقات...ای بابا....

 

از تاخیرم عذر میخوام...این یکشنبه هم نیستم...همین حرفا بمونه

تا یکشنبه ی بعدش...بلکه بخونی و دلت به حال ساده دل بسوزه...

خراب ترم نکن...

یا حق

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت 5:16 قبل از ظهر |