منم اون مرد غریبی... که دل از دنیا شکسته... خسته و غمگین و تنها... کوه غم راهشو بسته... درد و رنج و گریه کردن... اگه اینه قصه ی من... مردنم صد دفه بهتر... تا به زندگی رسیدن...
احسان رضایی متولد 22 دی 1365
هیچ حرفی برای گفتن نیست.غمم را روی دلتنگی ام می گذارم.نمی خواهم هیچکس بفهمد که تنهایم...حتی خدا...و خدا هم تنهاست!حقیقت است ولی انقدر در دغدغه های زندگی گم شده ام که خودم خودم را نمی شناسم!؟حتی تنهایی هم گاهی زمزمه های شبانه ام را از یاد می برد...شاید متولد تابستانی سرد باشم اما غمگین مثل پاییز!و شاید در غروب زمستانی گرم پروانه ی وجودی شدم...نمی دانم!؟!؟!اما تنهایم مثل تو...ولی با تو تنهایی چه قدر زیباستّ!قرار نیست کاری شود....تنهایی نمناکم از کنارت رد می شود....مرا تا همیشه ببخش!