چقدر این ساعت بالا خوشگله مگه نه؟؟؟
به سرنوشت بیاندیش که چگونه تصویرگر جدایی هاست.
بر من خرده مگیر .چرا که جبر زمانه از آغاز هر سلامی به پایان بدرود می رسد...
اگه عکسا نیومد refresh کنید تا بیاد...با اونها لطف مطلب بیشتره...
دلم برای کسی تنگ است

کسی که دل برای شنیدن نجواهای شبانۀ من داشت
و لحنی آرام برای نوازش موهایم
دلم برای کسی تنگ است

کسی که خالی وجودم را از خود پر میکرد
و پری دلم را با وجود خود خالی
دلم برای کسی تنگ است

کسی که اشکهایم بر روی دستانش میریخت
و او آب آرامش را بر روی گیسوانم
دلم برای کسی تنگ است

کسی که طراوت و شمیم بهاران را ترنم باران پاییزان را....
به طور اعجاب انگیزی درهم می ریخت
دلم برای کسی تنگ است

کسی که با او در جمع تنها بودم
و در تنهاییمان دنیایی را مالک بودیم
دلم برای کسی تنگ است

کسی که تا شمالترین شمال با من می آمد
و در جنوب ترین جنوب با من بود .
کسی که زندگانی من است...
کسی که دوستش دارم تا ابدیت خداوند...

شاید بهم حق ندی.... اما دلم خیلی تنگ بود به خدا...
نام تو در نامه ام افسانه شد
یاد من در یاد تو بیگانه شد
دفتر عشقم که بستی ناتمام
خاطرم برگرد آن پروانه شد
آسمان تیره در چشمان من
عقده اش باغربتم همخانه شد
نانوشته قطره ها درچشم من
سایبان این دلم ویرانه شـد
بر بلندای غـرور تو ، شبـی
جان من چرخید تا بی لانه شد
می کشیدم دل به دریای جنون
آنچنان کو بی صدف دردانه شد
جان که میدادم بدست ساحلش
خاک ساحل مأمنی جانانه شد
وصف عشقم می سپردم دست باد
هرکه این قصه شنیددیوانه شد
داد ِ مجنونی به گوشم تا رسید
صبــر من لبریز از پیمانه شد
ساقی ازغم ساغرم پرمینمود
جام "مینا" سمبل میخانه شد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شکست عهد من و گفت هر چه بود گذشت
به گریه گفتمش آری ولی چه زود گذشت
بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید
بهار رفت و تو رفتی وهر چه بود گذشت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
راستی...
یکشنبه ی پیش یه اتفاق جالب افتاد...
یکی از دوستان پرسید اخه چرا یکشنبه؟؟؟
ماجرای این چشمهای بارونیه یکشنبه های تو چیه؟؟؟
مگه اینجا کلیساست که هر یکشنبه میگی همه سر بزنن...
منم داشتم براش میگفتم که تقریبا همه ی اتفاقات بد زندگیم(شاید 70%) تو یکشنبه ها بوده...
و 30% باقی برای 6 روز باقی...
مثلا من تقریبا ۱۳ تصادف ماشینیه وحشتناک کردم که ۹ تاشون یکشنبه...
(آماری از دفترچه خاطرات)
روزی که به روز جدایی یا هر اسم دیگه ای...من میگم انفجار روح...
اونم یکشنبه...
و خیلی اتفاقات دیگه که خوب گفتنش اینجا از حوصله خارجه......
و بعد از اون صحبت وقتی که عصری داشتم اتاقم رو مرتب میکردم...
به شیشه تکیه داده بودم که یهو شکست و به کمر بنده منت 20 بخیه رو گذاشت...
((نگران نشیداااا الان خوبم...
به زودی هم بخیه ها رو میکشم...دکتر قول داده جاشونم نمونه...))
از طرفی 2 عدد تابلو های اتاقم در طی حوادث جداگانه ای شکستند...
خلاصه یکشنبه ی اون هفته هم لطفی در حق ما شد و بد یمنی هاش به همین جا ختم شد...
خدا امروز رو به خیر کنه...
تصمیم گرفتم از صبحش بخوابم و شب بلند شم...
البته اگه تابلوی بالای تخت در حقم لطف نکنه و اجازه بده یکی از یکشنبه ها.....
برای من که خیلی جالبه این یکشنبه های خونین...شما چی؟؟؟
یه خبر
چهار شنبه روی وبلاگ آهنگی میزارم که برای همگی ارزش شنیدن داره...
هیچکی تو عمرش نشنیده و نخواهد شنید چون مال... .
همیشه و حتی هنوز هم از دزدیده شدن این آهنگ میترسیدم...
اما دیگه دل به دریا زدم...
نظراتون مثل همیشه برام محترمه...
خیلی تنها شدم...امیدم به شما همنشین های باغ تنهایی هاست...
شعرها چطور بود؟؟؟مثل همیشه خستتون کردم نه؟؟؟