تبليغاتX
باغ تنهایی ها

خانه | آرشیو | پست الکترونیک
روزای سخت
 

حیف این شبها که اسمش...شبای آخره کاره...

حیفه این قلبی که بازم...تو فکر دیدن یاره...

نه به اون نیست که می گفتیم....اما یاره هم میموندیم....

نه به این روزا که نیستیمو...دل هم رو سوزوندیم...

قصمون رو هر کی از دل...بشنوه میگه دیوونن...

نمیدونن که حالا...دوتا اسیر گوشه ی خونن...

آره قصه های امروز...طعم تلخ گرفته دیگه...

دیگه کمتر کسی امروز...حرف از عاشقی میگه...

تا یکی پیدا میشه...واسه من دل میسوزونه...

اما هیچکس نمیدونه...این شده رسم زمونه...

((عاشقا تنها میمونن...تنهایی مرامه عشقه))

ما که ماله هم نبودیم...نتونستیم که بمونیم...

جوهر تقدیر نوشته...ما که چیزی نمیدونیم...

دیدی باز گلایه کردم...منم اون مرد غریبه...

اون که از خوشی تو دنیا همه عمرش بی نصیبه...(توضیحات وبلاگ همین سمت راست)

 

 

اونقدر حالم بده توی این روزای سخت...

دیگه دستم به نوشتن نمیره از تو و بخت...

 

 

 

با انكه مرا به دام خو يش افكندي

بر  گريه جانگداز من  مي خندي

گيرم كه سزاوار قفس بود دلم

اي عشق! چرا بال و پرش را كندي؟!


از همه همدم باغم بازم عذر میخوام...

فقط این شعر که زیاد هم باب میل من نشد....

شما رو نمیدونم...

 

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در یکشنبه شانزدهم مهر 1385 و ساعت 3:34 قبل از ظهر |