اين دل پريشان است ؛ بانو مرا درياب
سر در گريبان است ؛ بانو مرا درياب
صبرم شده بی تاب ؛ مستی شده افزون
عشقم نمايان است ؛ بانو مرا درياب
روياترين رويا ؛ وصل حقيقت شد
اکنون بهاران است ؛ بانو مرا درياب
در بين مهمانان ؛ اين دل نشان دارد
همچون غريبان است ؛ بانو مرا درياب
اما نشان تو ؛ گلگونی رويت
دنيا پريشان است ؛ بانو مرا درياب
محبوبه عالم ؛ دردانه احسان
اين دل پريشان است ؛ بانو مرا درياب
تو بد وضعی گیر کردیم...
هیچکس هیچ چیز رو درک نمیکنه...
بر خلاف گذشته...هیچکس تلاشی هم نمیکنه...
نه برای درک کردن...
نه برای به کرسی نشوندن...
راستی بی ارزش بودن یعنی چی؟؟؟
از یه نفر چی باید ببینی تا بفهمی تو نگاهش بی ارزشی؟؟؟
دیگه مهم نیست...
بهترین تجربه تلخ ترین تجربست...
آره اسمتو...دیگه میذارم یه تجربه...آره...فقط...
آخه به تجربه هام اضافه شده که چطور میشه مثل خود آدما بود...
و رفتارشون رو دید...در مقابل خودشون...
و چه چیزا فهمید...
با انكه مرا به دام خو يش افكندي
بر گريه جانگداز من مي خندي
گيرم كه سزاوار قفس بود دلم
اي عشق! چرا بال و پرش را كندي؟!
دوستای گلم...
این هفته ۴ شنبه هم یه آپ میکنم...
آخه اونطوری به دلم نچسبید این آپ...
بهم سر بزنید...
یادتون نره ها...
یا حق
|
+| دل نوشته ی احسان و سارا در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385 و ساعت 2:50 قبل از ظهر |