تبليغاتX
باغ تنهایی ها

خانه | آرشیو | پست الکترونیک
پدر
 

دیوونه ام دیوونه....

.

.

.

بابا...

.

.

.

پدر نازنینم...

.

.

.

عمل...

.

.

.

مغز...

 

...................................

...................................

 

خدایا...کجایی؟؟؟

 

نمی تونم...به خودت قسم...

 

وقتش نیست...فکر بد...هزار راه...

 

دیوونه ام...دیوونه...

 

 

عذر میخوام اگه واقعا روحیشو ندارم که به خونه های زیباتون مهمونی بیام...

 

ضیافته شما بهترین و آروم ترین جای دله منه...

اما این روزا...

 

محتاجم به دعا...مثل همیشه...

 

کمک میکنید؟؟؟

 

براش دعا کنید...خواهش میکنم...

 

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در سه شنبه دوم آبان 1385 و ساعت 2:50 قبل از ظهر |