تبليغاتX
باغ تنهایی ها

خانه | آرشیو | پست الکترونیک
پدرم...
 

فقط اومدم که بگم....

 

دقیقا هفته ی دیگه توی همین یکشنبه های ابریه دل من...

 

صبح زود...اول وقت...

 

عمل...

 

دعا کنین بابام مثل همیشه سرشار از آرامش با متانت همیشگیه مردونش از اون اتاق بیرون بیاد...

 

بیاد تا مثل همیشه سایه ی خوش رنگش بالای سر پسر ته تقاریش بمونه...

 

(چقدر لوس کردم خودمو نه؟؟؟)

 

از همتون ممنونم....واسه ی همه ی محبت های بی کرانتون...

 

و باز هم شرمنده ام از ناتوانیه این روزها به شرکت در ضیافت هاتون...

 

خدایا ممدی کن...

 

یا هو مددی کن...

 

بر مسکینت نظاره..

 

به حرف و عددی کن...

 

یا حق به حقیقت برسانم...

 

یا هو قسمت دهم به جانم...

 

ای دل به صفای اهل خویشت...

 

ای جان به هوای نفس خویشت...

 

قسم دادم دل و جان به شفایت....

 

پدر سالم شدی؟؟؟من خاک پایت...

 

ببخشید...همین الان فی البداهه اومد...چقدر نا منظمه...

 

قول میدم دفعه ی بعد بهتر باشه...

 

بیاین پیشماااااا.....دلم بدون شما خیلی میگیره...

 

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در دوشنبه هشتم آبان 1385 و ساعت 0:37 قبل از ظهر |