تبليغاتX
باغ تنهایی ها

خانه | آرشیو | پست الکترونیک
و بلاخره یک هفته ی پر از ماجرا و خوب
 

روز عمل رسید...دوشنبه...ساعت 10 صبح...


مثل همیشه..آروم...دوست داشتنی...آبیه آبی...مثل چشماش...

خدایا....

ممدم کم...

حتی بلد نیستم دعا کنم...

حتی بلد نیستم از تو بخوام...

من هیچی نمیدونم...

قسمت میدم به مردونگیه هر چی مرد...

چیزی از تو میخوام که با هیچ مالی قابل خرید نیست...

با هیچ توانی قابل کسب نیست...

اصلا به مغز من نمیگنجه...

همین الان بابا رفت تو اتاق عمل...

خواهرم گریه میکنه...نمیتونه خودشو نگه داره...

اولین بوسه به سری که تراشیده شده بود برای...

و اشکی که چشمای دریاییه بابا رو گرفت و نا آرومش کرد...

هانی رو بردن...

میدونین که دختر عشق باباشه...اونم این دختر...

 

بغضی که گلوی منو مثل یه دریای طوفانی گرفته...

و منتظره تا برسم پشت علامت ورود ممنوع...

پشت اون شیشه ی تاری که فقط دو جا پشتش رو میبینی...

۱. فیلم...
۲.
 کابوس شب قبل...(اگه خوابت ببره)

برادرم میره برای امضای رضایت نامه...

با همون اقتداره همیشگیه مردونش....

با همون ادعای همیشگی که دنیا رو میخره در هر ثانیه...اما اینجا جای پول نیست...

اونقدر گریه کرده که دیگه...معلوم نیست کیه...

حیف که مثل قدیما نیست...وگرنه فقط تو این شرایط آغوش اون برام گرم بود...

اونی که بهترین بود یه روز...

اما حالا چی...

هیچ....

حالا کیو دارم؟؟؟

هیچ کس...

یکی نیست تا منه خسته...

واسه ی دستاش بمیرم...

وقت دل گیریه چشمام...

توی آغوشش بگیرم...

یکی نیستش که بتونم...

از دلم براش بخونم...

تو طراوت دو دستش...

تا که زنده ام بمونم...

 

 

دوشنبه عصر...بعد از عمل...

حالا دیگه عمل به خیر گذشته و همه چیز خوبه...

بابا الان تو ای سی یو هست و ما اجازه ی ورود و دیدنش رو نداریم...

اما من یکی که طاقت ندارم...اونقدر تقلا کردم که بلاخره برای لحظاتی دیدمش...

مثل همیشه..آروم...دوست داشتنی...آبیه آبی...مثل چشماش...

هنوز به هوش نبود...اما به زور من به هوش اومد...

اول از همه گفت....اااا پسر تو که هنوز موهات بلنده...

گفتم ای بابا رفیق ما همش 5 ساعته که هم رو ندیدیم....

بگذریم...حالا بگو دو دوتاااا....اروم تر از همیشه گفت...چهار...

گفتم شماره تلفن خونه...گفت...

اتاق خیلی گرم بود...2 بار پشتشو بلند کردم و فوتش کردم...

در حدی که سرما نخوره...

پاهاشو ماساژ دادم تا از ثبوت خواب نره...

آره اون پدرمه...خوب خوب....از این عالی تر؟؟؟

مثل همیشه..آروم...دوست داشتنی...آبیه آبی...مثل چشماش...

 

((یه گله ی کوچیک گر چه حق ندارم اما تا یادم نرفته میخوام بگم....
از تو که بهترینه تمام لحظه هام بودی خیلی بیشتر از یه مسیج خشک انتظار داشتم...
من که میدونم به باغ تنهایی سر میزنی و میخونی...اگه جاهامون بر عکس بود من.....))

 

باز هم بگذریم...

گفتم که...حقی برای گله هم نمونده...

 

از همه ی دوستای واقعیم توی این باغ بزرگ و تاریک ممنونم...

از همه ی دستای کوچیک و بزرگ که رو به اون بالاییه ما رو دعا میکردن...

یه غریبه ی عزیز ازم خواسته بود برای خواهرش دعا کنم...حتما این کارو میکنم...


من نتیجه گرفتم....خدا به تو هم نتیجه ی دلخواهت رو بده...

 

جمعه صبح...

حالا دیگه بابا خونست و همه چیز خوب پیش میره...

مثل همیشه..آروم...دوست داشتنی...آبیه آبی...مثل چشماش...

حال منم این روزا بهتره...

درسته که همچنان تنهام....

اما خوشحالیه این روزا جایی برای غم تنهایی نذاشته...

 

 

شنبه 1385/8/20

اگه امروز هنوز بودی و بودیم....دقیقا میشد یک سال...

یک سال گذشت از اون روزی که تو کوه بهت گفتم...

...... کوچولو حال و اوضاع به کامته؟؟؟

زمونه خوب میگذره؟؟؟

و تو فقط و فقط با یک نگاه....همه ی حرفی که میخواستم بشنوم رو زدی....

گر چه(به اجبار) از من جدا شدی اون روز...

اما این جدایی مثل سفر کردن بود...نزدیک و نزدیک تر...

مرسی از همه ی بودنت تو تمام این مدت...

هنوز هم میگم...

{{حتما و حتما...

باید و باید...

همچون تویی در همین مقطع زمانی((حتی کمتر از یک سال))

وارد زندگیه همچون منی میشد که شد....}}

 

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 و ساعت 9:58 بعد از ظهر |