این دفه دیگه اومدم که بگم...
سلام من به تو یار قدیمی...
منم همون هوا دار قدیمی...
هنوز همون خراباتی و مستم...
ولی بی تو سبوی می شکستم...
پشیمونم و خستم...اگه عهدی شکستم...
آخه مست تو هستم...اگه مجرم و مستم...

چقدر کیف میده وقتی کسی وارد زندگیت میشه که با همممممممه ی
خصوصیات و روحیات و رفتار های تو پیوند داشته....
یعنی خودش میدونه کی ناراحتی...کی بد اخلاقی...و احتیاجی به زمان نباشه...
برای شناخت...برای زندگی...برای روحیات...و حتی جسمیات...
از همه مهم تر اینکه بدونه تو چه زمانی چه کاری بکنه تا تو آروم و خوب باشی....
و برعکس...
نمیدونم براتون پیش اومده یا نه که یه دوست قدیمی و خیلی نزدیکتون
دوباره برگرده بعد مدت ها...
درست عین یه ازدواج فامیلی میمونه که هر دو طرف از بچگی
همبازیه هم بودن و تمام اخلاق همدیگرو فوت آب شدن...
یکی از گذشته که به حال و آینده پیوند میخوره...بعد از 6 سال دوستی...
تئوری احسان:
هر کی منو میشناسه میدونه احسان هیچوقت
به آینده و گذشتش جزئی و دقیق نگاه نمیکنه...
من میگم...
گذشته که رفته و هیچ کاریشم نمیشه کرد...
جز به درد وقتایی میخوره که سوژه ی اشک ریختن گیرت نیاد...
(بعضی ها هم فقط برای گرفتن دست پیش...خاطره نگه میدارن که من بدم میاد...)
آینده هم خودش میاد...حتی اگه امروز من یهو تصمیم بگیرم و
همه ی تلاشم رو بکنم
و تو یه مطلب (مثلا پول) خیلی رشد کنم...
این به خاطر فکر من به آینده نیست...
بلکه از قبل تو برنامه ی الهی یه هر کدوم از ما آدما هست
که فلان روزی فلان تلاش رو خواهیم کرد...
یا شایدم کاری نکردیم و به هیچ جا نرسیدیم...
این هم از نظر تئوری احسان نوشته شده بوده
(اگه بگید حرفم غلطه من حاضر به بحث هستم............)
خلاصه این بازگشت خوب و به موقع هم در ماجرای من نوشته شده بود دیگه...
میگم خوب چونکه...واقعا عوض شدنت برام خیلی دوست داشتنیه...
دیگه این دفعه اومدم تا با این عکسای جدیدی که گرفتم
و شعر جدیدم یه صفایی به دوستای خوبم تو این باغ بدم
و خلاصه و خودمونیش این باغ رو هرس کنم...
تا ببینم کامنتا رضایت میرسونه یا شکایت...که هر دو زیباست...
سلام به تو عزیزم...کجای کاری این بار؟؟؟
بازم میخوام بخوامت...نگو خدا نگه دار...
خوش اومدی به قلبم...دوباره تا همیشه...
قصر تو ای شاه پری...شدش یه خورده شیشه...(قلبم)
شکست و رفتش یکی... مثل خودم دیوونه....
دیدم اسیرش شدم...درست مثل بهونه...
حالا که نیست میبینم...عشق یه جور کوریه...
نپرس از حال دلم...این روزا بد جوریه...
یک طرفم دنیا شد...سمت دیگه یه دختر....
خیلی نامردی احسان...این بود کلام آخر...
(((من نامردم؟؟؟)))
نمیترسم از هیچی....آخه تویی کنارم...
میخوام مثل گذشته...نمونه روزگارم....
منم درست مثل تو...میخوام یه یار راحت...
تا از همه زندگی...نمونه هیچ شکایت...
آره عزیزم...منم خستم...درست حرف خودت...
یکی رو میخوام که راحت و بی هیچ گلایه دوستش داشته باشم
و حس کنم که اون هم....
بیا اشتباه من دوباره پیش نیاد...
خوشی و بی غمیه حال رو هیچ وقت به اضطراب آینده نفروشیم...
سازت را كوك كن و چنگت را بنواز كه سخت دلتنگ آوازي بي بهانه ام
میریم سراغ جایزه...
این دفعه هم عکس از خودمه هاااا...یه گل خوشرنگ تو پارک ساعی...
با اجازه ی همه ی دوستای خوب و نازنینم میخوام جایزه ی این دفعه رو
بدم به کسی که شاید فقط یه بار مهمون تنهاییه من شد...
کسی که حرفش کلی حق بود...
میدونین چی نوشت؟؟؟
امروز کسی محرم اسرار کسی نیست ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست
این گل برای ستاره ی شب...
که متاسفانه وبلاگ هم نمینویسه...
امیدوارم باز هم به من سر بزنی و گلت رو بگیری عزیزم...
مرسی از همه ی بزرگانی که قدم های زیباشون دنیای منو پر کرده...
راستی من جمعه برنامه کوه دارم...برف بازی کیف میده...کی میاد؟؟؟
|
+| دل نوشته ی احسان و سارا در شنبه یازدهم آذر 1385 و ساعت 11:22 بعد از ظهر |