صلای سر خوشی...
شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست
صلای سر خوشی ای صوفیان باده پرست
اساس توبه که در محکمی چو سنگ نمود
ببین که جام زجاجی چه طرفه اش بشکست
بیار باده که در بارگاه استغنا
چه پاسبان و چه سلطان چه هوشیار و چه مست
از این رباط دودر چون ضرورت است رحیل
رواق و طاق معیشت چه سربلند و چه پست
مقام عیش میسر نمیشود بی رنج
بلی به حکم ملا بسته اند روز الست
به هست و نیست مرنجان ضمیر و خویش مباش
که نیستی است سر انجام هر کمال که هست
شکوه آصفی واسب و باد و منطق طیر
بباد رفت و از خواجه هیچ طرف نبست
ببال و پر مرواز ره که تیر پرتابی
هوا گرفت زمانی ولی بخاک نشست
زبان کلک تو حافظ چه شکر آن گوید
که تحفه ی سخنت میبرند دست به دست...
سلام به همه ی دوستای خوب باغ تنهایی...
از همه ی خوبی ها و لطف هاتون به من و وبلاگم ممنون...
این فال من بود برای شب یلدا....
از همتون میخوام هر کس هر برداشتی از این شعر حافظ شیرین سخنمون داره
بهم بگه...
حتی اینکه با خوندنش چه حسی دارید...
هر چیزی که بتونه کمکم کنه...
جدی میگم...کمک میخوام...
از همتون ممنون میشم...

گل این هفته برای کسیه که با شعرش یک ساعت اشکم رو در آورد...
اونی که میدونه به کامنتاش معتادم...و با همه ی درگیری های این روزا...بازم میاد...
خیلی دلم میخواد اسم زیباشو فریاد بزنم...
اما چون گل این هفته و همیشه ی ماست و نمیخواد کسی بشناستش...
فقط اسمی رو میگم که باهاش کامنت میذاره....
علف هرز باغ تنهایی ها
مرسی از همه ی دوستای دیگه که با حرفای زیباشون منو راهنمایی کردن...
مثل امیر(حتما توصیه میکنم داستان شیطان رو بخونید)....
مثل لیدا...و مثل همه ی گل های خوش رنگ و بوی این باغ...
تا یکشنبه ی دیگه...
یا حق
|
+| دل نوشته ی احسان و سارا در شنبه دوم دی 1385 و ساعت 11:59 بعد از ظهر |