تبليغاتX
باغ تنهایی ها

خانه | آرشیو | پست الکترونیک
شب برفیه خوشگل و من و تو و یه دست داغون
سلام...

از تاخیر یک روزه عذر میخوام...

همش تقصیر این بد بیاری های منه...

به جاش دیگه از صدقه ترسیدم...

حکایت چیه؟؟؟

۵ شنبه که یهو برف بدجوری شروع کرد به باریدن و همه ی تهران زیبا شد...

ما تصمیم گرفتیم که بریم بیرون و یه دوری با ماشین بد بخته من بزنیم...

من میدونستم اگه با رانندگیه من اگه نمیریم...گیر کردنمون تو برف حتمیه...

 منم یه ۵۰ تومنیه ناقابل گذاشتم واسه صدقه تو جیبم...

از سرمای زیاد هیچکی حاضر نبود پیاده شه و بندازتش...

خلاصه این ۵۰ تومنیه باعث شد که هم اون روز دست من یک کمی

 زخم بد فرمی بشه و لباسامم خونی...

هم اینکه فرداش(جمعه) وقتی از کوه لذت بخشمون اومدیم پایین ببینیم که...

یه سنگ ناقابل از نمیدونم کجا...پس از طی مسافت طولانی و طاقت فرسایی...

صرفا تشریف آورده تا درب ماشین بنده رو له کنه...

خلاصه که داشتم با خودم فکر میکردم اگه یه دونه تصادف مثل آدم میکردم...

اینقدر دلم نمیسوخت...اقلا خودم بودم موقعش یک کمی میخندیدیم...

بیچاره دوست جونم(ماشین) باز از بد بیاری زخمی شده...

دلم به حالش میسوزه...چقدر راه رفت و چه خاطره ها که رقم خورد به وجودش...

اما هیچی نگفت...

تقریبا روزی ۱۵۰ کیلومتر راه میره و بازم هیچی نمیگه...

موندم این اصلا صدا داره که جیغ بزنه از جنایت های من؟؟؟

 

بگذریم..

یه شعر براتون آوردم... از خودم...

 

 در دلم آشوبیست...اون سرش نا پیدا...

دل بیچاره و پیر...باز گشته شیدا...

میزنم افساری...به دل سرکش خویش...

باز گوید راز من...شاد اما دل پریش....

نیستی لیلی من...گرچه مجنون تو ام..

عاشق داشتن تو...دل ویرون تو ام...

میدیدم رفتنتو...دل و دلداره دیگه...

خسته ای من میدونم...آخر کاره دیگه...

به سلامت گل من...دیگه سرده باغ من...

فقط یه خواهش میکنم...نمک نریز به داغ من...

دیگه سرده باغ من...برگ زرده باغ من...

دیگه سرده باغ من...برگ زرده باغ من...

 

چطور بود؟؟؟

خودم که دوستش دارم...(بچه پر رو بازی...)

 

گل ناقابل اما چند تاییه این دفعه برای کل بر و بچه های

.....................

................

...........

......

...

.

اکیپ باحال که ایندفعه خیلی لطف داشتن...

با همه ی کامنت های خوشگلشون...

یعنی...لیدا...یه نفر...و...

 

این دفعه گل دسته جمعیه و چند تایی...

در ضمن...من از شما کمک خواسته بودم برای معنیه فال...

اما فقط چند نفر معدود این لطف رو به من کردن و نظر درست دادند...

اولیش هم لیدا خانوم گل...مرسی

بعضی ها میان و مطلب رو نخونده فقط کامنت میذارن...

عجیبه...عین اجبار میمونه...

تا هفته ی دیگه و حوادث جدید تر شما را به خدای مننان میسپاریم...

یا حق

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در دوشنبه یازدهم دی 1385 و ساعت 2:57 قبل از ظهر |