تبليغاتX
باغ تنهایی ها

خانه | آرشیو | پست الکترونیک
شعر جدید با یکم تاخیر
این هم از شعر جدید....توی یک شب خیلی عجیب و غریب....

 

من که بیراهه روی کارم شده.

بخت بد تنهاییم یارم شده.

تو خدا را شکر گو ای همنفس.

که رها گشتی از این قلب و قفس.

من که با تقدیر خود جان میدهم.

عشق را از کف چه آسان میدهم.

تو خدا را شکر گو دلدار من.

یار من هرگز نشد غمخوار من.

من که میلرزد تنم با یک نگاه.

اشک و آبه غوره ام هر دم به راه.

تو خدا را شکر گو صبرت چنین.

بهترین ها خواهدت دل بعد از این.

من که میترسم از این دنیای پست.

از همه عشاق پاک و دل پرست.

تو خدا را شکر گو یار تو بود.

عشق و روح و فکر او کار تو بود.

من که نامردی شده کار دلم.

مست یک پیمانه گشته محفلم.

تو خدا را شکر گو که می پرست.

دست نامردان همه از پشت بست.

من که راه خویش را کردم جدا.

از مسیر آدمی گشتم رها.

تو خدا را شکر گو در هر سبب.

گشته ای آزاد از لهو و لعب.

 

باز رسیدم به نرسیدن آدما به هم...

همین الان سلام نکرده خداحافظ تلخی شنیدم...

چه زلزله ی ۱۲ ریشتری گرفته مغز و اعصابمو...

کاشکی دنیا یک کمی آسون تر میگرفت...

البته به اون بیچاره چه مربوط...

ما آدماییم که زیادی سخت میگیریم...

دلم میخواست مثل یه ببر(۱۳۶۵) بعد از خوردن یه دل سیر...

آروم و بی دغدغه بخوابم یه گوشه...زیر نور دلپذیر آفتاب...

هیچی و سخت نگیرم و هیچی بهم سخت گرفته نشه...

راستی ما اشرف مخلوقاتیم؟؟؟پس چرا اینقدر بدبختی داریم

نسبت به بقیه مخلوقات...ای بابا....

 

از تاخیرم عذر میخوام...این یکشنبه هم نیستم...همین حرفا بمونه

تا یکشنبه ی بعدش...بلکه بخونی و دلت به حال ساده دل بسوزه...

خراب ترم نکن...

یا حق

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت 5:16 قبل از ظهر |