تبليغاتX
باغ تنهایی ها

خانه | آرشیو | پست الکترونیک
سلام تازه وارد...
گفته بیام و براش بنویسم...

سلام رفیقای خوبم...

من به صورت انتحاری و اجباری چند روزه اومدم شمال...

جای همتون خالی..ببخشید که جام این هفته خالی موند...

به جاش هفته ی دیگه با کلی خبرای خوووووب و خوشحال میام

خاطرتون جمع...

فعلا..یا حق

 

 

این دفه چون یکی که خودش میدونه کیه کمکم نکرد تا آپ کنم...

 

مجبورم یه شعر که قبلا گفتمش رو براتون بذارم...

 

امیدوارم تازه وارده قلبم که برام خیلی عزیزه...

 

به دل خودش نگیره و فکر نکنه این روزا غمگینم

 

چون یه عالمه عشق و محبت بهم کادو داده تو همین مدت کوتاه...

 

نمیدونم قراره چقدر بیشتر از اینا توووووووووپ بشه اوضاع و احوالم

با بودنش...

 

هر چی میگذره بیشتر میفهمم که....اهم اهم...خصوصی شد بگذریم

 

میریم سراغ شعر این هفته...

 

نه حاصلی از این عشق و وجودم.

نه دار عشق تو شد تار و پودم.

 

همه آنچه که مانده در خفایم.

دل زخمی و تار و بی شفایم.

 

اگر بار گران بودم تو می نوش.

که احسان میرود روزی کفن پوش.

 

از عشق تو بسی گرم تر گورم.

دو چشم من بجاست اما چه کورم.

 

ندیدم رفتنه هم سفرم را.

ندیدم من رقیب دگرم را.

 

چه ساده دل برای تو شکستم.

دری از باغ تنهایی شکستم.

 

دو چشمم کووووور پشت درب بسته.

رفیقم با رقیییییییییبم عهد بسته.

 

راستی...یه حرفم با اون خوشگل پسری دارم که یک سال رو با دو هفته فروخت...

خیلی دوست دارم اینو خودت میدونی...

فقط و فقط به خاطر اون خاطره های زیبایی که با کسی شبیه به تو داشتم...

میشناسیش هنوز... یا واست خیلی غریبه شده یک ثانیه از گذشته ی قشنگت؟؟؟

دیگه مهم نیست...چون من امشب اون رفیقم رو انداختمش تو صندوق قلبم...

تا تو دستت نرسه خرابش کنی...

مطمئن باش اگه زورت میرسه که خدا رو بخری زورت به صندوق من نمیرسه...

اما همه جا اینو بدون...باباییت...احسان...

همون که میگی از سگ بدتر زندگی میکنه....

برات دعا میکنه...حتی اگه بخندی و بگی دعاش به دردت نمیخوره...

 

گل این هفته برای نغمه ی گلم که کلللللللللللی کامنتش قشنگ بود...

واقعا از قسمت آخر کامنت لذت بردم...خودتون ببینین...

قلبم امشب
از دردِ غمی
به خودش می پیچد
من به دنبال کلامی درذهن
که بگویم
چیست این غم
و نمی یابم کلامی
بارها پرسیدم از خود
شعر گفتن ها را چه سود
نه کسی می خواند
نه کسی می شنود
واگرهم که شنید
تو بدان
عمق کلامت را
نمی فهمد...

یا حق

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 و ساعت 0:57 قبل از ظهر |