تبليغاتX
باغ تنهایی ها

خانه | آرشیو | پست الکترونیک
سلام...بازم خبر خوب..این دفه برا خودم
سلام به همگی...

مرسی از همه ی لطفتون به پریا کوچول ما که البته فعلا تا شناس نامشو نگرفتیم اسمش نخودچیه...

دیشب که باید آپ میکردم کلی دلم از بابام گرفته بود...

برا همین سعی کردم کلی تا نیام و آپ نکنم...

خوب درسته اینجا یه جورایی دلنوشته های منه و هر چی تو دلمه مینویسم...اما یه جاهایی...

خلاصه از تاخیرم عذر میخوام.

راستیییییییی...خبر خوش این هفته اینه که....

عزیز دوست داشتنیم داره میاد پیششششششششششم....

از وقتی که شمال بودم تا الان ندیدمش...

در کمال نامردی گذاشتمش پیش یه عالمه چماق به دست تا حسابی بزننش...

خوب چیکار کنم مجبور بودم خوشگلش کنم دیگه...

بعضی ها با کتک خوشگل میشن...

مثل خانومها و بینی هاشون...حسابی کتک کاری میشه و یه مدت کبودی تحمل میکنن.

تا شاااااااااااااااید آخر کاری خوشگل تر بشن...

عشق من هم که دیدم داره اعتماد به نفسشو از دست میده(مثل همون خانومااا)

بردمش اونجا خوب بشه حالش....

الانم میدونم حسابی چشم به راهمه...بیشتر از خود من حتی...

خوب آخه از وقتی که ما با هم بودیم و هستیم...خیلی ها اومدن و رفتن تو زندگی

اما ما دوتا هیییییچ جایی همو تنها نذاشتیم...

من که یه جمله ی معروف دارم...میگم اگه یه روز قرار باشه تو حادثه ای بمیرم آرزو میکنم که

با همین دوست جونم باشم...نه با دیگری...

خووووب حالا فکر کنم هیچ کدومتون نتونستین تا اینجا حدس بزنید که اون......

که اوووووون........

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

عجول ها تند تر برن که راه طولانیه....

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

بابا یعنی اینقدر مهمه براتون عشق من؟؟؟؟؟

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

آآآآآآآآره....بعضی ها از الان میگن میدونم دیگه....همون .... رو میگه....

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

فقط بعضیا میدونن که من این همه عاشق ماشینمم.....

آره اون داره بعد از سه هفته میاااااااااااااااااد و من حسابی خوشحالم...

حالا چرا دعواااااااام میکنین بابا جان خوب هر کی تو دنیاش یه چیزیو رو دوست داره دیگه...

منو ماشینمم همدیگرو دوست داریم...

راستی...تو که اسمت واسه ی وفا داریت افسانه شد...

یادته خاطره هامون با همین دوست خوب من؟؟؟

یادته حسودیات بهش؟؟؟

یادته بهت میگفتم بابا به خدا تو یه آدمی اون یه جسم...چرا مقایسه میکنی آخه...

شاید همین خاطره هاست که اینقدر منو به ماشینم نزدیک تر کرده...

شاید حرمت اون اشکهایی که میریختم و میریختیم...یاد اون مشتهایی که از عصبانیت

 یکراست تو سر فرمون بیچاره فرود می اومد...

نمیدونم...اما میدونم تو این زمونه ی کثیف حتی حق موندن و دوست داشتنه یک جسم

هم از ادما گرفته شده...

میدونم یه روز باید بره جایی که شایسته ی اون نیست...

من و اون همیشه همدیگرو خوب میفهمیم...کاش منم وقت رفتنش برم و نباشم...

خوب اینم از عشق ترکوندن من و ماشینم...

خیلی ها میگن خل و چلم...یا کمبود محبتی چیزی دارم...

پس اگه هم عقیده بودید باهاشون تعجب خاصی نداره...

شاید هییییییییچ کسی نتونه هیچ وقت لذت هایی که ازش بردم رو

یک ثانیه تو کل عمرش تجربه کنه...

 

یه جمله ی زیبا از رو دیوار دانشگاه...با کمی تغییر...بد جوری منو فرستاد تو فکر...

 

درد من حصار برکه نیست...

درد من زیستن با ماهیانیست که دریا را به ذهنشان برکه میبینند...

 

تقدیم به اونایی که میگن: بابا اینجا تو ایران که(....)

با این وضع مالی که بابای من داره(.....)

با این وضعی که لیسانسه ها واسه ی کار دارن(.....)

ووو.....هزاران جمله ی دیگه از اون ماهیایی که عینک حصار همیشه رو چشمشونه...

تو پرانتز عبارات متفاوته...خودتون میدونید که چی میگم...

منتظر حرفای خوشگلتونم هستم...

یا حق

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در دوشنبه هفتم اسفند 1385 و ساعت 0:36 قبل از ظهر |