مامانی سلام...دلم بازم گرفته امشب...
یادته روز ولنتاین بهم اس.ام.اس دادی؟؟؟
یادت میاد چی نوشته بودی مامانی؟؟؟
حرف امشبم همونه...
حتما بقیه دوستامم دوست دارن بدونن چی بود...
پس با اجازت مینویسمش...
رسم زندگی اینه...
تو چشم میذاری...
من قایم میشم...
و تو کس دیگه ای رو پیدا میکنی...
یه حرفم از خودم اضافه میکنم...
گاهی وقتا آدم از تموم دنیا و دار و ندارش...
فقط دو دست و یک آغوش گرم میخواد...
تا توی اون آغوش گریه کنه و اون دستا اشکاشو پاک کنن...
کاش امشب داشتم...کاش...
و هزاران کاش که همه در تنگنای جوابند...
دلم گرفته امشب از شبه بی ستاره...
شبی که بی تو هرگز آرزویی نداره...
این تو کیه؟؟؟کجاست؟؟؟چه وقتی میاد؟؟؟
کاشکی پیداش میکردم...
دارم میرم یه سفر طولانی...
شاید تا هفته ها ننویسم...شایدم دوریه شما رو طاقت نیارم...
به هر حال...مثل همیشه...وقت غمگین خداحافظیه...
یا حق
|
+| دل نوشته ی احسان و سارا در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 و ساعت 2:42 قبل از ظهر |