تبليغاتX
باغ تنهایی ها

خانه | آرشیو | پست الکترونیک
مسافر خسته منم
شبی در خواب٬ او را با رقیبان در سخن دیدم...... نبیند هیچ کس در خواب یا رب آنچه من دیدم

شبی پرسيدمش با بي قراری ... به غير از من کسی را دوست داری ؟

به چشمش اشک شد از شرم جاری ... ميان گريه هايش گفت : آری

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 و ساعت 7:32 بعد از ظهر |