تبليغاتX
باغ تنهایی ها

خانه | آرشیو | پست الکترونیک
وقت خداحافظه
دلم گرفته امشب نمیخوام از تو بگم.
کهنه چه دلگیر شده میخوام که از نو بگم.
ستاره ها هم امشب هوای رفتن دارن.
از پشت ابر تیره میل به گفتن دارن.
مهمون داری دل من مهمون حبیب خداست.
دیگه نگو تنهایی آخه حسابت جداست.
یه عمر ساده دلیتو باید بذاری کنار.
ببین که در کمینن برای دل مثل مار.
اگه وفا یه حکمه خیانت هم قانونه.
جیبت که پر پول باشه یه عمر باهات میمونه.
دل هیچکی تو دنیا مال کس دیگه نیست.
تو عالم دروغگو همه شدیم نمره بیست.

بعد از مدت ها سلام بچه ها...
سلام دوستای خوب و جاودانه های ذهن من...
امیدوارم حال همتون خوب باشه و تو عید حسابی خوش گذرونده باشین.
من یکی که یه جای دوردست بودم از 25 اسفند تا.....
بگذریم...یه خبر دارم براتون...
البته خبر اصلی رو که تو شعر گفتم چه خبرا شده...
اما این خبر فرعی که به دنبال اون یکی میاد اینه که
میخوام از باغ تنهایی ها برم...
آخه دیگه حرفم تنهایی نیست...
اینجا هم که میدونین...دلتنگیهای منه از تنهاییهام...
پس هم ناراحت بشین هم خوشحال...
ناراحت از اینکه ساده دل دیگه نیست تا چند دقیقه خشک و خالی
از دوستای خوبش پذیرایی کنه و لحظه هایی رو تو غمها و شادیهاتون
شریک بشه...
و خوشحال از دلیل رفتنم که..........
خدا کنه این دفعه دیگه...واااای اصلا حرفشم نزنم بهتره.
به هر حال...من انتخابش کردم و میخوام نگهش دارم...
خدا کنه اون هم...
یه قول میدم...اینکه ازش بخوام تا اینترنت باز بشه
و اگه شد با هم بنویسیم دوباره اینجا رو...اما با روحیه ی دیگه.
این باغ پر مهر و صفا که با نور شما روشنه چراغش هنوز
حیفه که خالی بمونه...اما نمیدونم میپذیره یا نه...
این آخر میخوام از همتون به خاطر این مدت تشکر کنم...
حرفاتون...راهنمایی هاتون...و راه هایی که جلوم قرار دادید
و و و همه و همه
زیبا ترین و فراموش نشدنی ترین هدیه هایی بود که
تو تمام این مدت تو باغ تنهایی گرفتم...
خیلی وقتا اگه شما نبودین نمیدونم چی میشد...
کامنت های همتون رو تو این مدت غیابم امشب خوندم
و خیلی خوشحال شدم اما این عذر خواهی بزرگ رو
از این دوست کوچیکتون بپذیرید که بی جواب موندن...
میخواستم اسم ببرم و تشکر کنم اما خیلی چشمم ترسید
که حتی یه مهربون از قلم بیافته....
پس میگم از همه ی همتون واقعا ممنونم...
و شاید این هم آخرین شعر سورپریز....
وقتی باغ تنهایی رو ساختم این شعر رو برای اون و باغم گفتم.
تا هر وقتی که خواستم از اینجا برم این آخرین پست باشه.
پس این هم شعری که تمام این مدت رو باهاش زندگی کردم.

 

میون یه باغ تاریک. توی یه دشت معما.
یه گل سیاه بی جون. مونده بود غمگین و تنها.
هیچ کسی تو باغ تیره. از گله خوشش نیومد.
تا که زیر پای اون گل. علف هرزه در اومد.

تا یه روز یک رز قرمز. اون علف هارو کنار زد.
حرفای قشنگ عشقو. با دلش چه بی قرار زد.
اونو چید و با خودش برد. توی شط عاشقونه.
با خودش برد کوه و جنگل. هر دو ساده بی بهونه.

ای عزیز نازنینم. گل سرخ زندگیمی.
تویی قفل در اون باغ. خط مرگ خستگیمی.
اون گل سیاه و ساده. حالا دیگه رنگ گرفته.
چون هنوز راز گل سرخ. از تو خاطرش نرفته.

تو شدی راز گل سرخ.میون یه قلب خسته.
وقتی تنها مونده بودم.یه گل ساقه شکسته.


با چشمای خیسم این هم آخرین.......
یا حق

|+| دل نوشته ی احسان و سارا در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 و ساعت 2:41 قبل از ظهر |